تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی -

.... بخواب هلیا دیر است، دود دیدگانت را آزار می­دهد. دیگر انگار هیچ کس بخار پنجره­ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالیِ کنارِ خانه تو نخواهد گذشت.

هلیا بدان که من دیگر به سوی تو بازنخواهم گشت. بیدار می­نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.....

دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف­های کوچه و بازار

برای بوئیدن کودکانه گل­ها.....

هلیا برای خندیدن، فرصتی ست بی­حصار و گریزا.

آیا هنوز می­انگاری که من از پای پنجره­ات خواهم گذشت؟

 

 

به بزرگیِ نگاهت، هیچ­گاه گرمیِ حضورت و شکوه آن چَشم­ها را در گذرِ این سال­ها که از کودکی­ِ دورم می­آیند را از یاد نبرده­ام. و هرگاه که به درون چشمانت به روی دیوارِ اتاقم زل می­زنم، انسانیت و شرافت یک مرد در ذهنم عمیق­تر نقش می­پذیرد.

از این پس پنجره اتاقم همچون گذشته بازخواهد ماند و هرلحظه شنیدن صدای قدم­هات را از بالای پنجره بانتظار خواهم نشست، حتی اگر تو دیگر به سوی من بازنگردی....

 

نادرخان عزیز روحت شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 23:29  توسط   |