.... بخواب هلیا دیر است، دود دیدگانت را آزار میدهد. دیگر انگار هیچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالیِ کنارِ خانه تو نخواهد گذشت.
هلیا بدان که من دیگر به سوی تو بازنخواهم گشت. بیدار مینشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.....
دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیفهای کوچه و بازار
برای بوئیدن کودکانه گلها.....
هلیا برای خندیدن، فرصتی ست بیحصار و گریزا.
آیا هنوز میانگاری که من از پای پنجرهات خواهم گذشت؟
به بزرگیِ نگاهت، هیچگاه گرمیِ حضورت و شکوه آن چَشمها را در گذرِ این سالها که از کودکیِ دورم میآیند را از یاد نبردهام. و هرگاه که به درون چشمانت به روی دیوارِ اتاقم زل میزنم، انسانیت و شرافت یک مرد در ذهنم عمیقتر نقش میپذیرد.
از این پس پنجره اتاقم همچون گذشته بازخواهد ماند و هرلحظه شنیدن صدای قدمهات را از بالای پنجره بانتظار خواهم نشست، حتی اگر تو دیگر به سوی من بازنگردی....
نادرخان عزیز روحت شاد.