سريع گفتم: من آدم مواجی نیستم، گفت چی؟ گفتم من آدم مواجی نیستم، پرسید: کی گفته؟ گفتم شما، گفت به کی؟ جوابش رو دادم، شاید انتظار حرفم رو نداشت و با سوال و جوابهاش میخواست حرفهاش رو توی دهنش جمع و جور کنه. با کنایه و نیشخند گفت: تو یک آدم خشک هستی، اصلا هم موجدار و خیس نیستی!
گفتم: برام جالبه که بدونم از روی چه چیزی به این نتیجه در مورد من رسیدید!
ادام رو در آورد و بعد کمی جدی شد...کمی حرف زدیم.
این آدم من رو آروم میکنه گرچه گاهی جلوش دست و پام رو گم میکنم، واقعا قدرت این رو داره که از ته چشم آدمها نه همه چیز رو ولی داستان اصلیشون رو بخونه .
میگفت: آدمهایی که چال دارند مهربونند، آدمها دوست دارن که با اونا ارتباط برقرار کنند، با حرفاش ته دلم رو قلقلک داد. بعد از اعتماد به نفس من گفت و از چیزهای دوری در گذشته که الان تو زندگی من داره اثر میذاره. از ارتباط گفت و از محبتی که آدم باید بدون چشمداشت به همه بکنه تا انرژی روزانهش رو تامین کنه. گفت که بارها به تو فکر کردم و اینکه اساس بیشتر حرفهات رو "نه" بنا شده، از نگاه مثبت حرف زد و چیزهایی که دیگه نمیشنیدم، چونهم شروع کرد به لرزشی خفیف و بعد لبهام، نگاهش رو دیدم که از چشمهام به روی لبهام افتاد، بعد سرازیر شد قطره اول از چشم راستم و بعدی با کمی تاخیر از دیگری، سرم رو پایین انداختم....بلند شد، جعبه دستمال را از کنارم برداشت و گرفت جلوی دستهام که حالا جلوی دهانم رو پوشونده بود، عذرخواهی کرد و گفت که نمیخواسته ایجاد تنش کنه، اما من راضی بودم، سعی کردم سریع به حالت عادی برگردم؛ در هرصورت جای مناسبی نبود برای ادامه چنین وضعیتی و همین که در آن مکان وقتی گذاشته بود برای من و درِ اتاق را بسته بود تا راحت تر حرف بزنم به دنیایی میارزید.
بیرون که زدم غروب شده بود، یک غروب بهاری و همین کافی بود تا آن کوچه دراز را و بخشی از خیابان شریعتی را قدم بزنم و فکر کنم.
غروب همان روز بهاری