امروز صبح؛ تمام سختیهای دیروزِ سیاه را میاِن آنهمه صندلیِ فلزی، چهره تورا میان آدمهایت، صورتهاتان را میان فلاشهای دوربین، حجم انبوِه آن کاغذها و چهره آدمهایی که حالا غریبه تر از هر غریبهای به من لبخند میزدند را، سرگیجه و لرزش دستهایم را، غم و اندوه این همه سال را و دیروز را که خوشحالیات را بی من جشن گرفتی؛ روی لبانم تبخال میزنم....
همان روز سياه