باید انقدر از این روزهایی که شبیه آدمیزاد هستم بنویسم تا در رورزهایی که احوالم به تنها چیزی که شباهت ندارد احوال آدمیزاد است، یادم باشد "من" روزهای خوب هم داشته ام.
روزهایی که شبیه آدم نیستم یعنی همان روزهایی که صبح با دردی در ته وجودت از خواب بیدار می شوی و از سختیِ روزی که در پیش داری چندبار محکم بالش را روی صورتت فشار می دهی تا اثر برجستگی های صورتت در بالش فرو رود و آنقدر در ملحفهها بچرخی و بغلتی که ملافه ها هم کلافه شوند. روزهایی که آرزویت شب شدن باشد که دستِ کم در خواب چندساعتی را مجبور نباشی فکر کنی و فکرت تعطیل شود.
روزهایی که همه را کلافه کنی با قیافهات که شبیه سیبزمینی پلاسیده شده و خیلی سخت است که کسی حوصله یک سیب زمینی چروک را نداشته باشد حتی برای یک لحظه، آخر توقعی هم نیست قیافه خودشان را نمیبینندکه در وقتی سردرگماند و کلافه شبیه گوجه فرنگی لهیده میشوند و فکر میکنند خیلی هم خوش تیپ هستند و همه باید با لبخندهای گشاد مدام بگویند: عجب توت فرنگی هیجان انگیزی!
شبهایی که باید سرت را بکنی زیر بالش و مدام قورت دهی بغضت را و گلودرد بیچارهات کند تا صبح بابتِ آنهمه بغضِ فروخورده و صبح با یک جفت چشم اندازه دوتا نخودو پفی دورتادورش، جذابتر از همیشه، بیدار شوی.
روزهایی که حضورِ هیچ چیز خوبت نمیکند نه کتاب، نه موزیک نه گپی و گفتی و نه حتی نوشتن، اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصلهای برای غذا درست کردن هم نداری!
روزهایی که چیزی مثل سوزن هرلحظه فرو میرود در مغزت و چیزی یا کسی یا جایی را یادآوری میکند و بارِ اندوه را دهچندان.
اما این روزها به طرز عجیبی راحت از رختخواب بلند میشوم، انگیزه هم به اندازه کافی برای انجام کارها هست؛ مطالعه، نوشتن، گوش دادن، گردش، غذا پختن هم لذت بخش است، حتی انجام کارهای پایان نامه!
شکر