تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی -

باید انقدر از این روزهایی که شبیه آدمیزاد هستم بنویسم تا در رورزهایی که احوالم به تنها چیزی که شباهت ندارد احوال آدمیزاد است، یادم باشد "من" روزهای خوب هم داشته ام.

روزهایی که شبیه آدم نیستم یعنی همان روزهایی که صبح با دردی در ته وجودت از خواب بیدار می شوی و از سختیِ روزی که در پیش داری چندبار محکم بالش را روی صورتت فشار می دهی تا اثر برجستگی های صورتت در بالش فرو رود و آنقدر در ملحفه­ها بچرخی و بغلتی که ملافه ها هم کلافه شوند. روزهایی که آرزویت شب شدن باشد که دستِ کم در خواب چندساعتی را مجبور نباشی فکر کنی و فکرت تعطیل ­شود.

روزهایی که همه را کلافه کنی با قیافه­ات که شبیه سیب­زمینی پلاسیده شده و خیلی سخت است که کسی حوصله یک سیب زمینی چروک را نداشته باشد حتی برای یک لحظه، آخر توقعی هم نیست قیافه خودشان را نمی­بینندکه در وقتی سردرگم­اند و کلافه شبیه گوجه فرنگی لهیده می­شوند و فکر می­کنند خیلی هم خوش تیپ هستند و همه باید با لبخندهای گشاد مدام بگویند: عجب توت فرنگی هیجان انگیزی!

شب­هایی که باید سرت را بکنی زیر بالش و مدام قورت دهی بغضت را و گلودرد بیچاره­ات کند تا صبح بابتِ آنهمه بغضِ فروخورده و صبح با یک جفت چشم اندازه دوتا نخودو پفی دورتادورش، جذاب­تر از همیشه، بیدار شوی.

روزهایی که حضورِ هیچ چیز خوبت نمی­کند نه کتاب، نه موزیک نه گپی و گفتی و نه حتی نوشتن، اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصله­ای برای غذا درست کردن هم نداری!

روزهایی که چیزی مثل سوزن هرلحظه فرو می­رود در مغزت و چیزی یا کسی یا جایی را یادآوری می­کند و بارِ اندوه را ده­چندان.

اما این روزها به طرز عجیبی راحت از رختخواب بلند می­شوم، انگیزه هم به اندازه کافی برای انجام کارها هست؛ مطالعه، نوشتن، گوش دادن، گردش، غذا پختن هم لذت بخش است، حتی انجام کارهای پایان نامه!

 

 

شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 10:25  توسط   |