تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی -

ازدحام یک روز شلوغ را در درونم مزمزه می­کنم.

و در انتهای این روز شلوغ به قصر پادشاه کتاب­ها می­روم، قصر پادشاه کتاب­ها پر از کتاب است و من همانطور که میان معماری قصر، خودم را گم می­کنم  و انگشتانم را روی کتاب­ها به جستجوی مثلا عنوانی خاص حرکت می­دهم، پنهانی از زیر چشمانم دنبال یک جفت چشم می­گردم؛ چشمان پادشاه کتاب­ها. چشمانش را حس می­کنم و می­بینم که تا متوجه حضورم می­شود، برای رسیدگی به اموالش به سراغ کتاب­های نزدیک من می­آید و آن موقع است که چشم­های مضطربِ من به جفت چشم­های آرامِ او می­خورد و سلامِ خندانی که آهنگِ این برخورد است تمامِ معماریِ این قصرِ کوچک را پر می­کند.

از قصرِ کتاب بیرون می­زنم و با نوای پرشور حادثه، سرمست، بقیه کرایه تاکسی را نمی­گیرم و ادامه راه را ایستگاه اتوبوس سوت زنان با کتابم قدم می­زنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:4  توسط   |