ازدحام یک روز شلوغ را در درونم مزمزه میکنم.
و در انتهای این روز شلوغ به قصر پادشاه کتابها میروم، قصر پادشاه کتابها پر از کتاب است و من همانطور که میان معماری قصر، خودم را گم میکنم و انگشتانم را روی کتابها به جستجوی مثلا عنوانی خاص حرکت میدهم، پنهانی از زیر چشمانم دنبال یک جفت چشم میگردم؛ چشمان پادشاه کتابها. چشمانش را حس میکنم و میبینم که تا متوجه حضورم میشود، برای رسیدگی به اموالش به سراغ کتابهای نزدیک من میآید و آن موقع است که چشمهای مضطربِ من به جفت چشمهای آرامِ او میخورد و سلامِ خندانی که آهنگِ این برخورد است تمامِ معماریِ این قصرِ کوچک را پر میکند.
از قصرِ کتاب بیرون میزنم و با نوای پرشور حادثه، سرمست، بقیه کرایه تاکسی را نمیگیرم و ادامه راه را ایستگاه اتوبوس سوت زنان با کتابم قدم میزنم.