با شعف در لابهلای شکافها و شیارهای مغزم به دنبال لحظهای جامانده در زمانهای دور میگردم؛ عطر میوه کاج در آن سالها شاید، سیاهخاطراتی از آب و استخر و خوابهای آشفتهای از آب که هنوز شبهایم را با کابوساش زخم میزند، دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سالها و همان وقتها گم شد، حضور دستانی در دستهای کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند، طعم گسِِ قهوه در فنجانهای کوچک و فالهایی که ته فنجان خشک میشوند وهیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست، صدای انگشتهایی که جایشان فرورفته در تنم و گاهگاهی اثرشان ورم میکند و بوی انگشتها میپیچد توی بینیام و بیرون نمیرود حتی با عطر یک لیوان چای ریشه نعنا.... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهاییِ لذت بخشی که شبیه هیچ زمانِ دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و فردایی که تمام وزنش حجم علامتسوالهای بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنهای بر دوشم سنگینی میکند.