تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی -

با شعف در لابه­لای شکاف­ها و شیارهای مغزم به دنبال لحظه­ای جامانده در زمان­های دور       می­گردم؛  عطر میوه کاج در آن سال­ها شاید، سیاه­خاطراتی از آب و استخر و خواب­های آشفته­ای از آب که هنوز شب­هایم را با کابوس­اش زخم می­زند، دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سال­ها و همان وقت­ها گم شد، حضور دستانی در دست­های کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند، طعم گسِِ قهوه در فنجان­های کوچک و فال­هایی که ته فنجان خشک می­شوند وهیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست، صدای انگشت­هایی که جایشان فرورفته در تنم و گاه­گاهی اثرشان ورم می­کند و بوی انگشت­ها می­پیچد توی بینی­ام و بیرون نمی­رود حتی با عطر یک لیوان چای ریشه نعنا.... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهاییِ لذت بخشی که شبیه هیچ زمانِ دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و فردایی که تمام وزنش حجم علامت­سوال­های بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنه­ای بر دوشم سنگینی می­کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 20:17  توسط   |