روزها میشود که نشستهام و فقط به گذر حوادث نگاه میکنم
شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شدهام.
نظر خاصی در مورد آدمها ندارم، فقط نگاهشان میکنم، ارزشها و معنیها دیگر حضوری ندارند،
سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شالگردنِ دست بافت، برقِ النگوهای آویزان بر مچهای نحیفم، سنگ انگشترانی که انگشتانم را جذابتر نشان میدهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه میکند...اینها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.
شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسانها را در كنارم از ياد ميبرد، بیتفاوت نگاه میکنم به مردمکانِی که سخت دوستش میدارم و با ترحم نگاهم را میدوزم به اشتیاقِ دستانِ یخزدهاي که روزگاری گُر میگرفتند...
و هیچ چیز سختتر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سختتر، آن است که خواستن را نتوانی.
هنوز شامهام کار میکند، بوی باران شهوت را در تنم صدا میزند.
اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفهای که در لهجهمان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.
با هیبتی شیشهای بر تلِ نامطمئنی ایستادهام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستادهام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمیگذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.