تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی -

همیشه می­گفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاری­ش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمی­کردم به­راحتی می­پذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمی­توان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها می­شود چال­شان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم می­دهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودی­اش بیشتر می­شود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمی­شود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آن­ها نیست.

 حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم­ و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بی­روح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرف­هایی را بشنوی که بوی خلاص شدن می­دهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت،  بوی دیگری را می­دهد ....

 

نوروز87

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 11:47  توسط   |