همیشه میگفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاریش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمیکردم بهراحتی میپذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمیتوان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها میشود چالشان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم میدهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودیاش بیشتر میشود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمیشود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آنها نیست.
حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بیروح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرفهایی را بشنوی که بوی خلاص شدن میدهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت، بوی دیگری را میدهد ....
نوروز87