دلت رازده ام
وهرچه چايت را به هم ميزنم شيرين نميشود
شيرين نميشوم!
من که خوب ميدانم
تو هيچ وقت فرهاد نبوده اي!
فرزانه ابراهيمي
وقتی برسی به چاه ولی صدایی دیگر نباشد که بریزی ته آن همه سیاهی
وقتی خرافات بشود وصله جانت
وقتی تو بشوی وصله جان دیگری
وقتی حرمت بین دیگر و دیگری با دستهای خودشان دفن شود زیر خاک داغ فتنهء زمین
وقتی خم بشوی در چاه تا نیمتنه و بوی غلیظ کسالت بزند توی صورتت
و تهمانده لکههای صداقت و معصومیتت را بالا بیاوری در چاه
وقتی دیگر شوق و اندوه را با آستین لباست نتوانی پاک کنی
وقتی مُسکنِ تلخیِ این روزها بشود فراموشی و انکار
وقتی که دیگر حتی از ماه هم پنهان کنی و تا میبینیاش رویت را برگردانی یا شالت را جلو عقب کنی و یا با آدمهای غریبه اشتباهی احوالپرسی کنی
وقتی حالت بههم بخورد از همه کسانی که طبق عادت میپرسند: چه خبر؟
وقتی حالت بههم بخورد از همه آنهایی که فکر میکنند تو شاد و آرامی و مدام دستور میدهند؛نمیدانند که دراز کشیدی روی تخت و میخواهی آسوده به راحتترین راهِ " نیستی" فکر کنی
وقتی حالت بههم بخورد از همه آنهایی که با چهرهای مریمگونه نجابتشان را بسیار هولناک و سیاه لبخند میزنند
وقتی حالت بههم بخورد از همه آنها که با لبخندهای گشاد، روز خوبی را برای یکدیگر آرزو میکنند
وقتی متنفر باشی از همه آنهایی که هنوز هم فکر میکنند آدمهای خوب روی کره زمین راه میروند
وقتی مثل احمقها با یک لبخند یخزده باید بنشینی روبروی کسی که میگوید دوستت دارد و تو هم بخواهی که ... اما نفست دیگر بالا نیاید و نداني چه بگويي
وقتی "دوستت دارم" را باید چال کرد و با پِهن رویش را محکم پوشاند تا بوی تندِ فریب لایه ازن را سوراختر نکند!....
وقتی انسانیت را باید از گوشش روی بند رخت کنار لباسهای زیر آویزان کرد...
وقتی حسادت با موهای سرت هر روز بلند و بلندتر میشود...
وقتی با زبان خودمان و با دستهایمان نیز، تجاوز میکنیم به صداقت...
وقتی حتی پائیز هم دروغ میگوید و برگهایش سبز میماند....
عشقهای از دست رفته
آوازهایی غمانگیزند
دهان را تلخ میکنند
و تلخ میکنند جهان را
و جهان
به باغ لیمو میماند
بعد از این خوابهاب پاره شده.
رسول یونان
حالم بد است
دیوارها
تعادل شان را
از دست داده اند
حافظ موسوی