تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

سکوت می­شوم

               در فاصله این عقربه­ها، که کم می­شود و زیاد می­شود و کم می­شود و دوباره....

و در این تکرار تجربه، بارها تو نمی­آیی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 11:50  توسط   | 

جغد که می­آید پشت پنجره

دستم را پر از آب کنارش میگیرم تا تشنگی این همه سال را در

تعبیر شومی­اش آواز سر دهد

بفرما می­زنم

می­گوید چای را تازه و داغ داغ می­خورد

قهر می­کند

صدایش می­زنم

می­گوید صدایت شبیه صدای مادر خدابیامرزم خش دارد

تو هم سیگار می­کشی؟

از انگشتانت فهمیدم که چون نخ کاموا آویزان مانده از کنار ران­هایت

دستم را لای پرهایش می­کشم و بعد هو می­کنم درِ گوشش

می­گوید من گوش ندارم

با ایما و اشاره به او می­فهمانم که این صدای مترو ست که از زیر اتاق من رد می­شود و داستانِ هزار و یکشب می­گوید

می­گوید شبِ زیگورات، سرخ است و جغدها آنجا شیهه سبز می­کشند

اما سیگار نه!

می­گویم شکر میان سیاهیِ چشم­هات که حواس برای آدم نمی­گذارد، بگذار تا سحر کمی صدایت بزنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 23:41  توسط   | 

ریاست محترمِ....

احتراما....خوانده....سند....جهتِ.... مطالبه......

بچه­ها.....فوق و رسیدگی....دائم....

تقدیم.....

منضمات دادخواست....مطالبه..... خواهان.....دفتر رسمی.....

تاریخ ثبت.....نوع....خلع .....وکیل رسمی.....شروط

ابرا....درآمد.....مهریه.....سردفتر.....بخشیدم

 

 

"نزد ما هیچ چیزی­که خداوند آن­را مباح شناخته باشد ناخوش­آیندتر از طلاق نیست"

 

 

 

شرح طلاق را خواندم، راضی هستم و اعتراضی ندارم

                  امضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 11:42  توسط   | 

کلماتت استوار باد چونان که قدم هایت

کلمه در دهان تو شکل می­گیرد و مِهر می­تپد در این حفره کوچک

دستانت ترانه می­سراید و دستانم ایمِن می­شود در نگاه سرانگشتانت

کوله­بارت را ببند؛ آماده باش تا صبح پیش از آن­که با اشارت دهانم خورشید بیدار شود، لبانت حصاری شود به دور انگشتانم

                      و انگشتانم گم ­شود در حجم دستانت که مدام می­خواند، می­خواند و می­خواند

پنجره را که می­گشایم صدایت به درون می­افتد، قاب را پراز واژه می­کنی و می­نشینی روی عکس من که تمام قاب را پر کرده

                                                                                                                جز گوشه­ای خالی را که حالا جای توست، تنها جای صدای تو....

                                                                                                                                                                 25آذر86

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 11:16  توسط   | 

یقین زائیده می­شود اینگونه

جوانه می­زند گیاه صبر

و شکل می­گیرد چنین سیال و نرم در حرکت کند تاریخ

و اکنون آغاز بیداری ست

بیداری شگفت

حضور تو که می­پیچد در ذهن من

چونان بوسه­ای رها شده در خلا

و خلا پر می­شود از خواب و خیال

و خیال شکل می­گیرد ازآنچه از دستانم  سرریز می­شود

و دستانم صدای بازوانت را لمس خواهد کرد و

خواهد نشست میان خاطره­ای تا از آن خاطره­ای بسازد در بستر زمان

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 17:13  توسط   | 

سرما زیر پتو مچاله­ات کرده

هولِ راه رفتن در سرما و زیرِ چتر بودن

یک دستت به چتر آویزان است و کیف به دست دیگرت آویزان

......

کاپشن پشمی­ام را دوست ندارم؛ به چترم نمی­آید و خیلی هم سنگین است

؛ نه به سنگینی ابرهایی که از آسمان می­بارند

         به سنگینی گرفتگی­شان

                    دلم زیاد فشرده می­شود، تنگ می­شود، می­گیرد

می­گویم:عجب هوایی! و چه­قدر لذت می­برم زیاد....خیلی......بیشتر

صدای پوزخندش را از ته ته ته جلوی بدنم می­شنوم

          فکر می­کردم مثل بچه­هاست، اما نیست و گول این حرف­ها را هم نمی­خورد

پس بیشتر فشرده می­شود تنگ می­شود، می­گیرد، له می­شود زیر این همه ابر در این همه خیابان که انگار همه کوچه­هایش با او و همه آدم­هایش با کوچه­هایش و همه چراغ­های قرمزها با آدم­ها و همه خط­کشی­ها با چراغ­ها و همه کفش­ها با خط­کشی­ها و همه جوراب­ها با کفش­ها قهرند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 15:39  توسط   | 

نگاهم را شل می­کنم، با قدم­هایم روی زمین کشیده می­شود

و لب­هایم آویزان است از گوشه این شال که با سماجت افتاده روی سرم

تو هولناک می­خندی و من قاه قاهِ خنده­هایت را چون سه توت فرنگی داغِ وحشی میان انگشتانم مچاله می­کنم

دستان سرخ را میانِ جیبِ نداشته این لباس پائیزه پنهان می­کنم

حالا پشت به همه، بی­آنکه بفهمد کسی، انگشتِ توت فرنگی را به هیئت یک لبخند جای لبانم نقاشی می­کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 12:20  توسط   | 

بوی کاغذ و بطالت جاری شده بر سطرهایش وبوی  برگ­های خشک پائیز که شاید رازی را با خود برزمین چرک بریزند

پائیزی که سه فصل در انتظار آن زانوانم را در سینه می­فشارم وقتی دستان تو دیگر گرم نمی­کند حتی خودت را و حتی دیگری را..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 12:46  توسط   | 

معصومیت سمج دستانت را دنبال می­کنم تا فردایی که شاید نزدیک نیست

معصومیتی که مال تو نبود

معصومیت در چشمان من بود

چشمان من که غبار دستانت را پاک کرد و با لهجه دستانت، کلمات را هجی کرد

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 23:52  توسط   | 

می­روم با تو تا دور از امروز اتراق کنم

امروز که فردای دیروزِ این شهرِ بی­برکت است

گویی خدایان اين شهرنفس نمی­کشند دیگر

شاید که مرده اند و همه­مان نیز

سیاه­تر که می­شوم؛ هم­رنگِ این مردمان و به بوی نجاست عادت می­کنم،

                                                             راحت در آغوشت به خواب می­روم۰

در آغوش تو که حالا نفس نمی­کشی دیگر

تو که خدایان به سرت قسم می­خوردند شاید دیروزهای دور۰

 

بایستید پشت خط

سر و صدا نکنید

به افتخار خدایان هورا می­کشیم:

معجزه! معجزه!             

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 21:21  توسط   | 

به سختی بالا می­آید از سینه هوایی که فرو می­برم

می­خوابم تا فراموش کنم بیهودگی روزها را و حالا بیهودگی چون پفی بر صورتم مهر می­زند

بیهودگی درست زمانی عارض می­شود که سنگینی کارهای نکرده، راه هوای فرورفته را بسته

کشیده می­شود چیزی بر پوستم در آن­ گاهِ تاریک و حادثه­ای جاری می­شود در تمام تنم

و بعد کشیده می­شود بر صورتم و صدایی که مرا می­خواند و

 منی که پاسخ نمی­دهم در آن گاهِ عجیب

و حالا همان است که دوباره کشیده می­شود اینگونه محکم بر تن و لهیدگی است که بر جا می­ماند بر اندام کرخم

اما نه آن صدا هست و آن شب بیگانه و نه آن صبح بعد از شب که مثل کلافی پوسیده، تارهایش گلویم را در نیم­سایه­ای از کبودی رها نمی­کند

امروز که هرآنچه می­آید بالا دیگر فرو نمی­رود یا به سختی..

امروز که روز درنگ ناتمام خاطره است...

که حالا مثل همیشۀ عفونت­های  ذهن باید بنشینم روی این تخت و این کتاب لعنتی که شروع نشده تمام نمی­شود

کتاب آئین نامه ...آئین حرف زدن و فکر کردن و زیستن در این باتلاق عفونی را به یاد نمی­آورم پس چگونه از بر کنم آئین چرخش و توقف و حق تقدم، احتیاط و پارک کردن را...

ساعت­هاست که این کتاب مانده زیر این کاغذ ، کاغذی که تحمل می­کند وزن بیهودگی­های روزهای تنها را

این کاغذ از بر نکرده مانده، و غم هوایی که فرو نمی­رود و خفه­ام می­کند

و حالا فردای آن روز که نمی دانم چگونه چشمانم را باز کنم تا چگونه بیفتد در چشمان دیشبمان

که حالا فرو می­دهی نفس­هایت را راحت­تر از سالی که گذشت و مال من مانده پشت سیبک گلو

صبح، ظهر، بعدازظهر، عصر، غروب، شب، بیداری، بی­خوابی که راحت می­گذرد حالا برای من هم شاید

گاهی این مریضی مثل مرضی می­افتد در جانم و من هم می­افتم در جان این تخت

که مجبورم می­کنی دستت را بگیرم از زیر حجمی از لباس که پنهانشان کردیم و نمی­دانی این اصرار، روزهای خوشی را نخواهد آورد

که حالم خوب نبود یک­سالی که گذشت برای تو و گذشت یا نگذشت برای من

که حتی شیرجه وسط استخر وحشت و مرگ، آسان­تر بود از خوردن صبحانه ­ای که آن­روز صبحِ پس از آن شب با ولع خوردید تو و دوستانت و من از کنار پنجره طعم گس آن صبح غریب را مزه مزه کردم

کاش اصرارت نبود و کاش نبود سادگی من که گاه اصرار می­کنیم تا فراموش کنیم و تو فراموش کردی آن­چه را که نمی­خواستی با ابزاری به نام من  و وقتی فراموش کردی یادت آمد که کاش اصرار نمی­کردی شاید....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/25ساعت 23:21  توسط   | 

لبخندزدن را یاد گرفته ام اما معجزه کردن را هنوز نه

لبخندهای من در تو اثر نمی کند، باید معجزه را هم یاد بگیرم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 18:50  توسط   | 

برشی از زمان با طعم گس خیال

چیزی که هربار فرومی­برم از زبان کوچک تا ته ته جایی که باید برسد را می­خراشد و پایین می­رود

و مسیر را در طعم سیاه خون می­غلتاند

دهانم را می­بندم تا بوی گرم خون از منافذ سیاه دندان­ها راه نیابد

دهان لبریز است از خون و توان پایداری نیست

                                            باز می­شود

                                                من می­مانم و برشی از زمان با طعم گس خون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 14:16  توسط   | 

 

زخم التیام یافته و التهاب سوزناک فرونشستهً نگاه­ها و حرف­ها و آزردگی­ها

شدم شبیه خودم مثل دورها

حرف­های زیرلبی و پچ پچه­های همیشگی

دوباره آماده ام برای عبور از گذرهای رفته و

                                       زیرگذرهای نرفته و

                                          روگذرهای همیشه

و دوباره شنیدن سکوت فاصله همه چیز

-فاصله نرده­ها، آدم­ها، صداها، درخت­ها، ابرها، ماشین­ها و.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/11ساعت 17:44  توسط   | 

لبخندت پاسخی است به

گذر دشوارم از پیچ­های تند این ماه­ها

و

نیمه حرکت لب­هایت

بی­صدا راه می­یابد به نیمه تاریکم که یادگاری است از رنج­های بی­امان و ناخواسته ماه­ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 23:42  توسط   | 

دهانم طعم خاک تمام روزهای رفته و غبار تمام روزهای نیامده را گرفته

زبری سطح پوسیده خاطرات پشت سرم و خاطرات نیامده دستانم را می­خراشد

خاک­ها را از دهانم پاک می­کنم، خون دست­ها جایگزین غبار می­شود

سعی می­کنم در گوشه­ای از ذهنم خاک­های خون­آلود را بالا بیاورم

                     اما تمامش به صورتم می­پاشد

                     و دوباره پر می­شوم از خاطرات روزها و ماه­ها و شاید سال­ها..

              

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت 10:18  توسط   | 

به این جهان
به جست و جوی کسی نیامده بودم
و از جهان
به جست و جوی کسی نرفتم
خواستم
آنچه را نمی یافتم
یافتم
آنچه را نمی خواستم
 
شمس لنگرودی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/27ساعت 21:26  توسط   | 

یک تا یک میلیارد، هفتاد سال طول می کشد می گفت از

هفتاد سال عمر برای من کافیست

تا تمامش را به شمارش خوبی های تو بنشینم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 23:54  توسط   | 

ابر برای خودش شکل درست می کند
من فکر می کنم شبیه توست
تو فکر می کنی شبیه من
ولی ابر برای خودش شکل درست می کند

سید رضا سیدحسینی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 20:12  توسط   |