سکوت میشوم
در فاصله این عقربهها، که کم میشود و زیاد میشود و کم میشود و دوباره....
و در این تکرار تجربه، بارها تو نمیآیی
جغد که میآید پشت پنجره
دستم را پر از آب کنارش میگیرم تا تشنگی این همه سال را در
تعبیر شومیاش آواز سر دهد
بفرما میزنم
میگوید چای را تازه و داغ داغ میخورد
قهر میکند
صدایش میزنم
میگوید صدایت شبیه صدای مادر خدابیامرزم خش دارد
تو هم سیگار میکشی؟
از انگشتانت فهمیدم که چون نخ کاموا آویزان مانده از کنار رانهایت
دستم را لای پرهایش میکشم و بعد هو میکنم درِ گوشش
میگوید من گوش ندارم
با ایما و اشاره به او میفهمانم که این صدای مترو ست که از زیر اتاق من رد میشود و داستانِ هزار و یکشب میگوید
میگوید شبِ زیگورات، سرخ است و جغدها آنجا شیهه سبز میکشند
اما سیگار نه!
میگویم شکر میان سیاهیِ چشمهات که حواس برای آدم نمیگذارد، بگذار تا سحر کمی صدایت بزنم...
ریاست محترمِ....
احتراما....خوانده....سند....جهتِ.... مطالبه......
بچهها.....فوق و رسیدگی....دائم....
تقدیم.....
منضمات دادخواست....مطالبه..... خواهان.....دفتر رسمی.....
تاریخ ثبت.....نوع....خلع .....وکیل رسمی.....شروط
ابرا....درآمد.....مهریه.....سردفتر.....بخشیدم
"نزد ما هیچ چیزیکه خداوند آنرا مباح شناخته باشد ناخوشآیندتر از طلاق نیست"
شرح طلاق را خواندم، راضی هستم و اعتراضی ندارم
امضا
کلماتت استوار باد چونان که قدم هایت
کلمه در دهان تو شکل میگیرد و مِهر میتپد در این حفره کوچک
دستانت ترانه میسراید و دستانم ایمِن میشود در نگاه سرانگشتانت
کولهبارت را ببند؛ آماده باش تا صبح پیش از آنکه با اشارت دهانم خورشید بیدار شود، لبانت حصاری شود به دور انگشتانم
و انگشتانم گم شود در حجم دستانت که مدام میخواند، میخواند و میخواند
پنجره را که میگشایم صدایت به درون میافتد، قاب را پراز واژه میکنی و مینشینی روی عکس من که تمام قاب را پر کرده
جز گوشهای خالی را که حالا جای توست، تنها جای صدای تو....
25آذر86
یقین زائیده میشود اینگونه
جوانه میزند گیاه صبر
و شکل میگیرد چنین سیال و نرم در حرکت کند تاریخ
و اکنون آغاز بیداری ست
بیداری شگفت
حضور تو که میپیچد در ذهن من
چونان بوسهای رها شده در خلا
و خلا پر میشود از خواب و خیال
و خیال شکل میگیرد ازآنچه از دستانم سرریز میشود
و دستانم صدای بازوانت را لمس خواهد کرد و
خواهد نشست میان خاطرهای تا از آن خاطرهای بسازد در بستر زمان
سرما زیر پتو مچالهات کرده
هولِ راه رفتن در سرما و زیرِ چتر بودن
یک دستت به چتر آویزان است و کیف به دست دیگرت آویزان
......
کاپشن پشمیام را دوست ندارم؛ به چترم نمیآید و خیلی هم سنگین است
؛ نه به سنگینی ابرهایی که از آسمان میبارند
به سنگینی گرفتگیشان
دلم زیاد فشرده میشود، تنگ میشود، میگیرد
میگویم:عجب هوایی! و چهقدر لذت میبرم زیاد....خیلی......بیشتر
صدای پوزخندش را از ته ته ته جلوی بدنم میشنوم
فکر میکردم مثل بچههاست، اما نیست و گول این حرفها را هم نمیخورد
پس بیشتر فشرده میشود تنگ میشود، میگیرد، له میشود زیر این همه ابر در این همه خیابان که انگار همه کوچههایش با او و همه آدمهایش با کوچههایش و همه چراغهای قرمزها با آدمها و همه خطکشیها با چراغها و همه کفشها با خطکشیها و همه جورابها با کفشها قهرند...
نگاهم را شل میکنم، با قدمهایم روی زمین کشیده میشود
و لبهایم آویزان است از گوشه این شال که با سماجت افتاده روی سرم
تو هولناک میخندی و من قاه قاهِ خندههایت را چون سه توت فرنگی داغِ وحشی میان انگشتانم مچاله میکنم
دستان سرخ را میانِ جیبِ نداشته این لباس پائیزه پنهان میکنم
حالا پشت به همه، بیآنکه بفهمد کسی، انگشتِ توت فرنگی را به هیئت یک لبخند جای لبانم نقاشی میکنم
بوی کاغذ و بطالت جاری شده بر سطرهایش وبوی برگهای خشک پائیز که شاید رازی را با خود برزمین چرک بریزند
پائیزی که سه فصل در انتظار آن زانوانم را در سینه میفشارم وقتی دستان تو دیگر گرم نمیکند حتی خودت را و حتی دیگری را..
معصومیت سمج دستانت را دنبال میکنم تا فردایی که شاید نزدیک نیست
معصومیتی که مال تو نبود
معصومیت در چشمان من بود
چشمان من که غبار دستانت را پاک کرد و با لهجه دستانت، کلمات را هجی کرد
میروم با تو تا دور از امروز اتراق کنم
امروز که فردای دیروزِ این شهرِ بیبرکت است
گویی خدایان اين شهرنفس نمیکشند دیگر
شاید که مرده اند و همهمان نیز
سیاهتر که میشوم؛ همرنگِ این مردمان و به بوی نجاست عادت میکنم،
راحت در آغوشت به خواب میروم۰
در آغوش تو که حالا نفس نمیکشی دیگر
تو که خدایان به سرت قسم میخوردند شاید دیروزهای دور۰
بایستید پشت خط
سر و صدا نکنید
به افتخار خدایان هورا میکشیم:
معجزه! معجزه!
به سختی بالا میآید از سینه هوایی که فرو میبرم
میخوابم تا فراموش کنم بیهودگی روزها را و حالا بیهودگی چون پفی بر صورتم مهر میزند
بیهودگی درست زمانی عارض میشود که سنگینی کارهای نکرده، راه هوای فرورفته را بسته
کشیده میشود چیزی بر پوستم در آن گاهِ تاریک و حادثهای جاری میشود در تمام تنم
و بعد کشیده میشود بر صورتم و صدایی که مرا میخواند و
منی که پاسخ نمیدهم در آن گاهِ عجیب
و حالا همان است که دوباره کشیده میشود اینگونه محکم بر تن و لهیدگی است که بر جا میماند بر اندام کرخم
اما نه آن صدا هست و آن شب بیگانه و نه آن صبح بعد از شب که مثل کلافی پوسیده، تارهایش گلویم را در نیمسایهای از کبودی رها نمیکند
امروز که هرآنچه میآید بالا دیگر فرو نمیرود یا به سختی..
امروز که روز درنگ ناتمام خاطره است...
که حالا مثل همیشۀ عفونتهای ذهن باید بنشینم روی این تخت و این کتاب لعنتی که شروع نشده تمام نمیشود
کتاب آئین نامه ...آئین حرف زدن و فکر کردن و زیستن در این باتلاق عفونی را به یاد نمیآورم پس چگونه از بر کنم آئین چرخش و توقف و حق تقدم، احتیاط و پارک کردن را...
ساعتهاست که این کتاب مانده زیر این کاغذ ، کاغذی که تحمل میکند وزن بیهودگیهای روزهای تنها را
این کاغذ از بر نکرده مانده، و غم هوایی که فرو نمیرود و خفهام میکند
و حالا فردای آن روز که نمی دانم چگونه چشمانم را باز کنم تا چگونه بیفتد در چشمان دیشبمان
که حالا فرو میدهی نفسهایت را راحتتر از سالی که گذشت و مال من مانده پشت سیبک گلو
صبح، ظهر، بعدازظهر، عصر، غروب، شب، بیداری، بیخوابی که راحت میگذرد حالا برای من هم شاید
گاهی این مریضی مثل مرضی میافتد در جانم و من هم میافتم در جان این تخت
که مجبورم میکنی دستت را بگیرم از زیر حجمی از لباس که پنهانشان کردیم و نمیدانی این اصرار، روزهای خوشی را نخواهد آورد
که حالم خوب نبود یکسالی که گذشت برای تو و گذشت یا نگذشت برای من
که حتی شیرجه وسط استخر وحشت و مرگ، آسانتر بود از خوردن صبحانه ای که آنروز صبحِ پس از آن شب با ولع خوردید تو و دوستانت و من از کنار پنجره طعم گس آن صبح غریب را مزه مزه کردم
کاش اصرارت نبود و کاش نبود سادگی من که گاه اصرار میکنیم تا فراموش کنیم و تو فراموش کردی آنچه را که نمیخواستی با ابزاری به نام من و وقتی فراموش کردی یادت آمد که کاش اصرار نمیکردی شاید....
لبخندزدن را یاد گرفته ام اما معجزه کردن را هنوز نه
لبخندهای من در تو اثر نمی کند، باید معجزه را هم یاد بگیرم
برشی از زمان با طعم گس خیال
چیزی که هربار فرومیبرم از زبان کوچک تا ته ته جایی که باید برسد را میخراشد و پایین میرود
و مسیر را در طعم سیاه خون میغلتاند
دهانم را میبندم تا بوی گرم خون از منافذ سیاه دندانها راه نیابد
دهان لبریز است از خون و توان پایداری نیست
باز میشود
من میمانم و برشی از زمان با طعم گس خون
زخم التیام یافته و التهاب سوزناک فرونشستهً نگاهها و حرفها و آزردگیها
شدم شبیه خودم مثل دورها
حرفهای زیرلبی و پچ پچههای همیشگی
دوباره آماده ام برای عبور از گذرهای رفته و
زیرگذرهای نرفته و
روگذرهای همیشه
و دوباره شنیدن سکوت فاصله همه چیز
-فاصله نردهها، آدمها، صداها، درختها، ابرها، ماشینها و.....
لبخندت پاسخی است به
گذر دشوارم از پیچهای تند این ماهها
و
نیمه حرکت لبهایت
بیصدا راه مییابد به نیمه تاریکم که یادگاری است از رنجهای بیامان و ناخواسته ماهها
دهانم طعم خاک تمام روزهای رفته و غبار تمام روزهای نیامده را گرفته
زبری سطح پوسیده خاطرات پشت سرم و خاطرات نیامده دستانم را میخراشد
خاکها را از دهانم پاک میکنم، خون دستها جایگزین غبار میشود
سعی میکنم در گوشهای از ذهنم خاکهای خونآلود را بالا بیاورم
اما تمامش به صورتم میپاشد
و دوباره پر میشوم از خاطرات روزها و ماهها و شاید سالها..
یک تا یک میلیارد، هفتاد سال طول می کشد می گفت از
هفتاد سال عمر برای من کافیست
تا تمامش را به شمارش خوبی های تو بنشینم
سید رضا سیدحسینی