.... بخواب هلیا دیر است، دود دیدگانت را آزار میدهد. دیگر انگار هیچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالیِ کنارِ خانه تو نخواهد گذشت.
هلیا بدان که من دیگر به سوی تو بازنخواهم گشت. بیدار مینشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.....
دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیفهای کوچه و بازار
برای بوئیدن کودکانه گلها.....
هلیا برای خندیدن، فرصتی ست بیحصار و گریزا.
آیا هنوز میانگاری که من از پای پنجرهات خواهم گذشت؟
به بزرگیِ نگاهت، هیچگاه گرمیِ حضورت و شکوه آن چَشمها را در گذرِ این سالها که از کودکیِ دورم میآیند را از یاد نبردهام. و هرگاه که به درون چشمانت به روی دیوارِ اتاقم زل میزنم، انسانیت و شرافت یک مرد در ذهنم عمیقتر نقش میپذیرد.
از این پس پنجره اتاقم همچون گذشته بازخواهد ماند و هرلحظه شنیدن صدای قدمهات را از بالای پنجره بانتظار خواهم نشست، حتی اگر تو دیگر به سوی من بازنگردی....
نادرخان عزیز روحت شاد.
سريع گفتم: من آدم مواجی نیستم، گفت چی؟ گفتم من آدم مواجی نیستم، پرسید: کی گفته؟ گفتم شما، گفت به کی؟ جوابش رو دادم، شاید انتظار حرفم رو نداشت و با سوال و جوابهاش میخواست حرفهاش رو توی دهنش جمع و جور کنه. با کنایه و نیشخند گفت: تو یک آدم خشک هستی، اصلا هم موجدار و خیس نیستی!
گفتم: برام جالبه که بدونم از روی چه چیزی به این نتیجه در مورد من رسیدید!
ادام رو در آورد و بعد کمی جدی شد...کمی حرف زدیم.
این آدم من رو آروم میکنه گرچه گاهی جلوش دست و پام رو گم میکنم، واقعا قدرت این رو داره که از ته چشم آدمها نه همه چیز رو ولی داستان اصلیشون رو بخونه .
میگفت: آدمهایی که چال دارند مهربونند، آدمها دوست دارن که با اونا ارتباط برقرار کنند، با حرفاش ته دلم رو قلقلک داد. بعد از اعتماد به نفس من گفت و از چیزهای دوری در گذشته که الان تو زندگی من داره اثر میذاره. از ارتباط گفت و از محبتی که آدم باید بدون چشمداشت به همه بکنه تا انرژی روزانهش رو تامین کنه. گفت که بارها به تو فکر کردم و اینکه اساس بیشتر حرفهات رو "نه" بنا شده، از نگاه مثبت حرف زد و چیزهایی که دیگه نمیشنیدم، چونهم شروع کرد به لرزشی خفیف و بعد لبهام، نگاهش رو دیدم که از چشمهام به روی لبهام افتاد، بعد سرازیر شد قطره اول از چشم راستم و بعدی با کمی تاخیر از دیگری، سرم رو پایین انداختم....بلند شد، جعبه دستمال را از کنارم برداشت و گرفت جلوی دستهام که حالا جلوی دهانم رو پوشونده بود، عذرخواهی کرد و گفت که نمیخواسته ایجاد تنش کنه، اما من راضی بودم، سعی کردم سریع به حالت عادی برگردم؛ در هرصورت جای مناسبی نبود برای ادامه چنین وضعیتی و همین که در آن مکان وقتی گذاشته بود برای من و درِ اتاق را بسته بود تا راحت تر حرف بزنم به دنیایی میارزید.
بیرون که زدم غروب شده بود، یک غروب بهاری و همین کافی بود تا آن کوچه دراز را و بخشی از خیابان شریعتی را قدم بزنم و فکر کنم.
غروب همان روز بهاری
امروز صبح؛ تمام سختیهای دیروزِ سیاه را میاِن آنهمه صندلیِ فلزی، چهره تورا میان آدمهایت، صورتهاتان را میان فلاشهای دوربین، حجم انبوِه آن کاغذها و چهره آدمهایی که حالا غریبه تر از هر غریبهای به من لبخند میزدند را، سرگیجه و لرزش دستهایم را، غم و اندوه این همه سال را و دیروز را که خوشحالیات را بی من جشن گرفتی؛ روی لبانم تبخال میزنم....
همان روز سياه
باید انقدر از این روزهایی که شبیه آدمیزاد هستم بنویسم تا در رورزهایی که احوالم به تنها چیزی که شباهت ندارد احوال آدمیزاد است، یادم باشد "من" روزهای خوب هم داشته ام.
روزهایی که شبیه آدم نیستم یعنی همان روزهایی که صبح با دردی در ته وجودت از خواب بیدار می شوی و از سختیِ روزی که در پیش داری چندبار محکم بالش را روی صورتت فشار می دهی تا اثر برجستگی های صورتت در بالش فرو رود و آنقدر در ملحفهها بچرخی و بغلتی که ملافه ها هم کلافه شوند. روزهایی که آرزویت شب شدن باشد که دستِ کم در خواب چندساعتی را مجبور نباشی فکر کنی و فکرت تعطیل شود.
روزهایی که همه را کلافه کنی با قیافهات که شبیه سیبزمینی پلاسیده شده و خیلی سخت است که کسی حوصله یک سیب زمینی چروک را نداشته باشد حتی برای یک لحظه، آخر توقعی هم نیست قیافه خودشان را نمیبینندکه در وقتی سردرگماند و کلافه شبیه گوجه فرنگی لهیده میشوند و فکر میکنند خیلی هم خوش تیپ هستند و همه باید با لبخندهای گشاد مدام بگویند: عجب توت فرنگی هیجان انگیزی!
شبهایی که باید سرت را بکنی زیر بالش و مدام قورت دهی بغضت را و گلودرد بیچارهات کند تا صبح بابتِ آنهمه بغضِ فروخورده و صبح با یک جفت چشم اندازه دوتا نخودو پفی دورتادورش، جذابتر از همیشه، بیدار شوی.
روزهایی که حضورِ هیچ چیز خوبت نمیکند نه کتاب، نه موزیک نه گپی و گفتی و نه حتی نوشتن، اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصلهای برای غذا درست کردن هم نداری!
روزهایی که چیزی مثل سوزن هرلحظه فرو میرود در مغزت و چیزی یا کسی یا جایی را یادآوری میکند و بارِ اندوه را دهچندان.
اما این روزها به طرز عجیبی راحت از رختخواب بلند میشوم، انگیزه هم به اندازه کافی برای انجام کارها هست؛ مطالعه، نوشتن، گوش دادن، گردش، غذا پختن هم لذت بخش است، حتی انجام کارهای پایان نامه!
شکر
ازدحام یک روز شلوغ را در درونم مزمزه میکنم.
و در انتهای این روز شلوغ به قصر پادشاه کتابها میروم، قصر پادشاه کتابها پر از کتاب است و من همانطور که میان معماری قصر، خودم را گم میکنم و انگشتانم را روی کتابها به جستجوی مثلا عنوانی خاص حرکت میدهم، پنهانی از زیر چشمانم دنبال یک جفت چشم میگردم؛ چشمان پادشاه کتابها. چشمانش را حس میکنم و میبینم که تا متوجه حضورم میشود، برای رسیدگی به اموالش به سراغ کتابهای نزدیک من میآید و آن موقع است که چشمهای مضطربِ من به جفت چشمهای آرامِ او میخورد و سلامِ خندانی که آهنگِ این برخورد است تمامِ معماریِ این قصرِ کوچک را پر میکند.
از قصرِ کتاب بیرون میزنم و با نوای پرشور حادثه، سرمست، بقیه کرایه تاکسی را نمیگیرم و ادامه راه را ایستگاه اتوبوس سوت زنان با کتابم قدم میزنم.
با شعف در لابهلای شکافها و شیارهای مغزم به دنبال لحظهای جامانده در زمانهای دور میگردم؛ عطر میوه کاج در آن سالها شاید، سیاهخاطراتی از آب و استخر و خوابهای آشفتهای از آب که هنوز شبهایم را با کابوساش زخم میزند، دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سالها و همان وقتها گم شد، حضور دستانی در دستهای کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند، طعم گسِِ قهوه در فنجانهای کوچک و فالهایی که ته فنجان خشک میشوند وهیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست، صدای انگشتهایی که جایشان فرورفته در تنم و گاهگاهی اثرشان ورم میکند و بوی انگشتها میپیچد توی بینیام و بیرون نمیرود حتی با عطر یک لیوان چای ریشه نعنا.... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهاییِ لذت بخشی که شبیه هیچ زمانِ دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و فردایی که تمام وزنش حجم علامتسوالهای بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنهای بر دوشم سنگینی میکند.
روزها میشود که نشستهام و فقط به گذر حوادث نگاه میکنم
شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شدهام.
نظر خاصی در مورد آدمها ندارم، فقط نگاهشان میکنم، ارزشها و معنیها دیگر حضوری ندارند،
سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شالگردنِ دست بافت، برقِ النگوهای آویزان بر مچهای نحیفم، سنگ انگشترانی که انگشتانم را جذابتر نشان میدهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه میکند...اینها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.
شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسانها را در كنارم از ياد ميبرد، بیتفاوت نگاه میکنم به مردمکانِی که سخت دوستش میدارم و با ترحم نگاهم را میدوزم به اشتیاقِ دستانِ یخزدهاي که روزگاری گُر میگرفتند...
و هیچ چیز سختتر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سختتر، آن است که خواستن را نتوانی.
هنوز شامهام کار میکند، بوی باران شهوت را در تنم صدا میزند.
اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفهای که در لهجهمان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.
با هیبتی شیشهای بر تلِ نامطمئنی ایستادهام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستادهام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمیگذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.
همیشه میگفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاریش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمیکردم بهراحتی میپذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمیتوان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها میشود چالشان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم میدهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودیاش بیشتر میشود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمیشود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آنها نیست.
حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بیروح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرفهایی را بشنوی که بوی خلاص شدن میدهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت، بوی دیگری را میدهد ....
نوروز87
سالِ امسال که تحویل میشود، صورتی از من است کنار سفره که روی دستهای قفل شده آرام نشسته و ناباورانه به آیینهء بیسینی نگاه میکند که تنها سهم سفرهء امسال از هفت سینِ اش است.
سیاه میشود همه سفیدیهای نه خیلی دور و نه خیلی سختی که به آسانی و همین نزدیکیها برای تو و خودم ساخته بودم.
آیینهای دیگر را پشت سرم میگذارم تا کبودی خاطراتِ لگدمال شده را و حسِ نداشتهات را و زخمهای بازشده این دلِ ساده را در ابدیتی بینهایت ضرب کنم......
20اسفند86
مثل اینکه بالاخره باید یه چیزی گفت، اگرچه شروع خیلی دلچسبی نداره امسال و ناشکری نمی کنم اما اون چیزی نشد که باید میشد(شاید هم باید همین میشد)، دیگه تا چی پیش بیاد و هرچی خیر و صلاح جوونا باشه!!!!
سال نو مبارک
با کنفهای رشته رشته سبدهای گل و مرغ، دستم را زخم میزنم
رشته رشته میشود رگهای پاره پاره شده سرانگشتانم
ماست را که با کمی کاکوتی و نعنا و اندکی گل سرخ مخلوط کنم، مزمزه کنم، آنوقت مینشینم پشت قاب پنجره اتاق، درد را میتوانم پخش کنم با روان نویس بر کاغذهای کاهی و صفحات را از زخم پر کنم
همه چیز را که انکار کردم، چانه را از روی دست برمیدارم و گردن را غسل جنابت میدهم از خونی که پاشیده است برآن، این سرانگشتان زخم خورده
صدا اگر به جایی نرسید، چنگ میزنم از درون بر این تن و اگر نوایی برنخاست، نفس عمیقی میکشم تا دودههای غلیظ ملال بنشیند و محکم فرو رود در تک تکِ منفذهای دستانم
دستها هیچوقت دروغ نمیگویند
زخمها را که پنهان کردم زیر توده ملولیت این روزها، تنها یک لیوان سفالی چای بهار شاید چند دقیقهای ذهن را بفریبد و فکر نکند این ذهن معیوب
یک روز سفید
وقتی صبح پایت را هنوز بیرون نگذاشته، تا زانو در برف میروی و سفیدی، چشمانت را میزند و هیچ خری در کوچه پر نمیزند بجز تو و تا احساس میکنی از سرما پیشانیات منقبض شده یاد حرف خانم مهربان میافتی که به زور هم شده باید خندید و عجب روز قشنگی میشود!
وقتی حتی سقف اتوبوس هم چکه میكند و میریزد روی ریمل مژکهای دخترک و از خواب ناز میپرد با لبخند و چشم در چشم میشویم اما من دوباره یادم میرود لبهایم را گشاد کنم از زیر روسری.
مدام از روی گلها و شلهای وسط خیابان آهسته و نوکِ پا راه میروم و مدام این ماشینهای حواس پرت چرخهایشان را میتکانند روی لباسهایم و من، بیتوجه به آنها فقط به لبخندی فکر میکنم که روی لبهایم از سرما قندیل میبندد.
دفترِ مجله گرم است و وارد که میشوی دستِ کم شش راس چشم خیره میشوند به فرق سرت تا انگشت شستِ پایت که از سرما شاید به صد رسیده باشد. تا مسیر میزها انگار کفشها تف کردهاند کفِ زمین....بعد چایِ داغ و شکلاتِ هدیه خانمِ دوستِ همکار و میز و زیرپاییِ جدید و یک کشوی زیر میزی و از همه جذابتر یک کشویِ کلیددار که پر است از اسنادِ مهمِ مجله(شکلات و کیک و توت...)....
خانمِ بیش فعالِ همکار صدایم میزندو وسط حرفهایش، انگار که جملهاش را قورت بدهد، به چیزی زل میزند در حواشی چشم های من، چشمش را سریع میدزدد و میگوید چه برقی دارد چشمهات، انگاتر میخواهد آدم را بکِِشد دنبال خودش و آدم میترسد که مبادا عقب بماند پشت سرِ چشمهات، و من فکر میکنم که کاش تو اینجا بودی تا زل میزدم توی چشمهای تو که با تکان سرت تائیدِ حرف خانم مهربان را در نگاهت ببینم.
لبخندم را که آویزان شده از کنار لبهام برمیدارم، درِ کشو را باز میکنم، میگذارمش آنجا، درِ کشو را میبندم، قفل میکنم و کلیدش را قورت میدهم.
به این شبها فکر میکنم و خوابهایم که زائو شدهام و ایستادهام کنار مادربزرگ که او هم زائو شده و صبحها که ابن سیرین در رادیو خوابهایم راتعبیر میکند و میگوید چای ریشه نعنا علاج پیشگیری ست و این شبها و خوابهای تو که در زیر باران ایستادهای و سیاه میریزد برتو و نفت میشود در دستهایت و قیمت نفت که بالا میرود من را یاد قیمت سکه طلا در بازار جهانی میاندازد که باید پسانداز کنیم در گنجه برای جشن عروسیی که بچهمان ایستاده میانمان و عکاس فلاش میزند و ما را فراموش میکند و ما از کادر خارج میشویم و عکس تکی سیاه و سفید پسر بزرگمان در آلبوم عکسهای اشتباههای زناشویی خانوادهمان ثبت میشود.
آه ببخشید، قول میدهم که دیگر به کافه سیاه و سفید نروم، هیچوقت، اما گاهی که ناراحت بودم، فقط سیگارم را آنجا در میآورم و چون فندک ندارم روشنش نمیکنم، بیرون میآیم و به گارسون میگویم که باید بروم چون کسی پشت در منتظرم است. منتظر من که میمانی، تنهایی مان در کنار هم بچه دیگری میاندازد از میان لبهایمان و میافتد از میان دو پایم توی کلاه پشمی تو که بوی فارنهایت میدهد و دستانم بوی گناه صغیره میگیرد، تنم را میچسبانم به تنت محکم، تو میترسی همیشه و نگاهم نمیکنی و لبخند میزنی و پسرمان را صدا میزنی تا میل بافتنیهای مرا بیاورد و مرا سرگرم میکنی و من کاموا را رشته رشته دور صورتت میپوشانم بجز لبهایت بعد قاب قدیمی پتینه شده را میاندازم دور گردنت که از زیر کامواها شبیه میانسالی بکت میشوی و فکر میکنم که این قاب به هیچ جای خانهمان نمیآید، میگذارمت زیر تخت و به داغی چشمانت میان بازوانم فکر میکنم و از پشت چشمهایت دستان خود را میبینم که به شهوانیترین هیبتی که در فیلمها دیدهام، آن پشت گرهشان زدهام و یاد دستهای تو میافتم که چقدر شبیه دستهای اوست و اشک در چشمانم حلقه حلقه میشود و میریزد بر پشت تو و میلغزد از پشت برجستگی مهرههایت و از مسیر عبور مغز حرامت سرازیر میشود. یاد حرامها و حلالها میافتم و جدا میشوم از آغوشت، فریاد میکشم، گوشهایم را میگیرم تا صدای چشمانت که سرد شده را نشنوم، تو میترسی حتی از کلید در که میچرخد و من و تو مجسمهای میشویم برهنه رو به مردم، صدای همهمه میآید، پچ پچ میکنند و من بور میشوم از موهای روی پایم و کرک پشت لبم که بند ننداختهام و دو خانواده کِل میکشند و کمی هم خجالت که از پشت چشمهای سرخشان داد میکشد و یک مفتول فلزی حلقه شده که نه شبیه حلقه ازدواج است نهاندازه دست من را به زور در دست راست من میکنند و من روی زمین پاهایم را پایکوبی میکنم که این دست چپ من نیست و مفتول تو آنقَدَر بزرگ است که دور بازوی چپت میاندازند و من گریه میکنم چون لبانم را آن فلز زنگ زده خواهد آزرد هنگام بوسه، شیرینی میریزند روی سرمان، با صدای نازکی از پشت لبهای کلفتم در گوشت میگویم دیدی آخر شیرینی ها را دیشب توی جیب من جا گذاشتی؟
به مناسبت خيلي چيزها
تاسوعاست
صدای زنگ تلفن و ساعت11.30 صبح، دو پیام فرستاده شده از طرف تو از صبح. تنم پر است از کسالتِ یک روزِ جمعه تاسوعایی مخلوط با هیجانِ روز قبل که مهمانمان بودی، جواب پیام هایت را در رختخواب میدهم، چند دقیقهای نمیگذرد که صدای زنگ تلفن من را از زیر لحاف گرم به اتاقی دیگر میکشاند که راحت تر و دور از گوشهای دیگران حرف بزنم.......ظهر هم نهار امام حسین و دوباره صحبتهای طولانی تلفنی- که هیچوقت در عمرم فکر نمیکردم بتوانم با کسی بیشتر از سه ربعِ ساعت حرف بزنم- و کلی کار نکرده و دوباره کسالت و دوباره سه تا چهار ساعت خواب و دوباره صدای زنگ تلفن و دو ساعت صحبت و انتظار برای ساعات انتهایی شب که دوباره تلفن و ......زندگی لذت بخشی ست.................
وقتی موهام کوتاه میشود، انگار سپرم را بر زمین میاندازم، بیدفاع میشوم، دیگر چیزی نیست تا خجالتم را، خوشحالیم، عشقم، نفرتم و افکارم را گاهی بتوانم پشتش پنهان کنم. نوعی عریانیست، در عین راحتی، گونهای عذاب است، نوعی پشیمانی.... که حتی اگر چشم در چشم کسی هم نشوی انگار که دارد تند تند میخواند همه چیز را ....
نمیدونم چرا فکر میکردم سعی کرده تمام اون قسمتی از خاطراتش رو که مربوط به من هست فراموش کنه، اما وقتی بعد از ماهها قرار یک دیدار رو توی یک کافه گذاشت که قبلا با هم اونجا رفته بودیم، شوکه شدم؛ سعی کردم با سوالهای زیاد، به خودم اطمینان بدم که مکان های با هم بودنمون رو فراموش نکرده و به بهانه اینکه تازه از خواب پاشدم و مثلا دقیقا مکان کافه رو یادم نمیآد آدرس رو باهاش چک کردم، اما واقعا یادش نرفته بود.
به خودم قول داده بودم وقتی که برگشت دیگه نبینمش؛ حتی یک دیدار ساده و دوستانه عادی، اما مثل همیشه که نمیتونم به قولهایی که به خودم می دم عمل کنم اینبار هم نتونستم وقبول کردم که هم رو ببینیم...
ازخاطرات یک معبر
با خودش شرط بسته بود وقتی امروز به دیدن دوستش میره کاملا خودش رو خوشحال و شوخ و شنگ نشون بده و سعی کنه که با شوخیهاش به هردوشون خوش بگذره. دوستش خبر داد که توی تاکسی منتظرش نشسته، وقتی به سر قرار رسید، دید که دوستش رو صندلی جلو نشسته.....
این روزها فقط دلم میخواهد که بنویسم، بنشینم و زل بزنم به نوک قلمم و تند و تند همه اتفاقهای افتاده و نیفتاده را بریزم روی کاغذ بعد هم یک نفس عمیق بکشم و دراز بکشم روی تخت و به همه اتفاق های افتاد و نیفتاده روی کاغذ فکر کنم…. به دوشنبهها که همایشهای دانشگاه فقط بهانهای ست برای دیدن آنهایی که دوستشان میدارم و به دوشنبهای که دیروز بود و بعد از یک ماه دوباره میم را دیدم و تعمیر صندلیاش بهانهای شد که تا حسن آباد با هم گپ بزنیم و دوباره مثل آن روزها من چای گلگاوزبان بخورم و او ایندفعه چای گلابی!!!! و کلی حرف بزنیم و دوباره من رویم نشود حرف اصلي را بگویم و خودم را کلی سرزنش کنم، آخر فقط برای او مثل دفعههای قبل میتوانستم همه چیز را بگویم و راهنمایی بخواهم، البته یک اشاره کوچکی کردم اما کارساز نبود!!!
این روزها دلم برای آدم هایی تنگ میشود که نباید تنگ شود و من سعی میکنم صدای بهانههای دلم را ناشنیده بگیرم......
امروز دیگر حتما به آرایشگاه میروم...یعنی به قول مادربزرگم قسمت نیست که من موهايم را کوتاه کنم؟؟؟!!! اینجا همه در عین اینکه میدانند به من موی کوتاه میآید دلشان موی بلند میخواهد و همه دوستانم میگویند کوتاه کن و خودم هم دلم میخواهد کوتاه کوتاهش کنم، این تصمیم گیری هم عجب کار سختی ست.....
هوای دل انگیز یک روز آفتابی در پائیز.....پرستاری از بیمار در منزل..... گرفتن جواب آزمایش و حدود نیم ساعت معطل شدن در آزمایشگاه برای گرفتن نتیجه ..... خرید یک مجله با فال این ماه برای سرگرمی بیمار..... بازار میوه و ترهبار و احساس آرامش بین اینهمه مردم که انگار در سبدهای خریدشان خلاصه شدهاند، انگار که دیگر هیچ چیز در دنیا مهم تر از این نیست که دوتا خیار سالادی را دور از چشم فروشنده با دوتا از نوع قلمی آن تعویض کنند که همه مزه خرید برایشان همین است..... و من گم میشوم میان همه این میوهها، بوی این همه رنگ که ریخته روی هم..... آقا یک کیلو خرمالو لطفا..... بیشتر از یک کیلو نشود..... و رسیدن به خانه با دستانی پر بار و شانهای دردآلود که هرچه دردش بیشتر باشد خوشحالتر میشوم، که انگار فقط آن موقع است که همه کارها را درست انجام دادم و الان دیگر باید معجزهای اتفاق بیفتد در این اتاق و این بیمار که از همیشه با او مهربانترم زود زود زود خوب شود.
تلخی فکر تو، گرمای تن من و سختی صندلی های این پارک که دیگر اسمش خاطره است؛ "خاطره مرده ما"
به قول او که میگفت: ما بنده زمانهای مردهایم. حالا هم از ما چیزی نخواهد ماند جز بندگی زمانی که رفت، پارکی که مرد و خاطراتی که برگهای دفترهای مان را سیاهتر کرد.
تلخی سیاه پوزخند تو در عین بازی دو نفره...
دوست داشتن با اعمال شاقه، تو این را میگویی و من این را نمیخواستم
نه، گاهی دو آدم بالغ و بزرگ هم نمیتوانند راه نجاتی پیدا کنند و ناخواسته می گریزند و از هم فرار میکنند، ما گریختیم از معصومیت دستهایمان و راستی چشم هایمان
میپرسم از نبودنم که "می خواهی نبودنم را دیگر...؟" و پوزخندت ناتوانیام را بازگو میکند
اما کلمات من سمج بودند و بیرحم همچون مهربانی تو و آن شب فریبی در لرزش صدایم نبود و خیسی گونه ها گواه راستین آن کلمات بود
حالا تو میمانی و راز جدید زندگی ات و پرسه در کوچههای دیگری که دوستتر میداریاش
و من میمانم و کسالت غلیظ این روزها، شکایت دستها که چیزی را میجویند مدام، و ایوان خالی این خانه که شبهای سیاهش هولناکتر از همیشه شده است
اما ای کاش عشق را زبان سخن بود، عشق راستین....
آخر این دهان، مرا و این دستها، تورا رسوا میکند
دیگر توان نگهداری حرکت مدام واژگان کشدار که خیس میخورند زیر این زبان و لابهلای دندانها را ندارم. فکر میکنم خامشی نیست راهش که صداقت شرط اول دوستی است.
میگویم حاصل نگفتنها میترساندم از فردا و شکایت دل، باز میگویم کسی که زبان دل تو را نمیخواند یا نمیخواهد که بخواند از شور نگاهت، اضطراب حرفهایت و داغی لبهایت بگذار که از دست برود، مگر نادرخان نمیگوید: بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود..
حالا حتی نگاه نادرخان هم از کنج دیوار با من نیست، میگوید این شبزندهداریهاست که تاریک کرده و غبار نشانده بر روی نشاط چشمانت که لبخند ژکوند میریخت از مژههایش آن روزها.
میگویم: گفتنش سعد است یا نگفتنش و فراموشی در طالع این روزها؟ میگوید: اینک انتظار فرسایش زندگی ست، نگفتن فراموشی نمیآورد، نگفتن شببیداری و کابوس میآورد، چشمان دم کرده صبحگاهانِ آغشته به بویناکی ظهرهای داغ تابستان و خستگی و بیرمقی را، بیهدفی و آخر هم میشود این روزهایت که روزهای کارند نه رخوت و سکون..
ساکت میشوم تا در تلخی سکوتم به سخن درآیی. میگویی: میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه است، آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.اینها را میگویی و میدانم میخواهی درجه یقین این حس را بفهمی، دست دست میکنم، میدانم میخواهی بگویی: در آن طلا که محک طلب کند شک است، خجالت میکشم و پشت حرفهای تکراریام پنهان میشوم، همیشه این جمله و مفهوم سنگین آن من را بدجور میترساند، نمیدانم چقدر یقین دارم، آیا دوست داشتن به تنهایی کافی نیست، من او را دوست دارم و شاید او دیگری را.............
میگویم میترسم، اما شروع زندگی در کنار کسی که دوست میداریاش و لذت بوی چای دمکرده من در کنار دستان گرم او که خستگی روزهامان را در سکوت چشمها خواهد زدود، عطری دارد که تمام رویاها را آذین میبندد. کسی را بخاطر دوست داشتناش قصاص نمیکنند، میکنند؟
پنجرهها را باز کردهام و حالاخامُش مینشینم در انتظار تدبیری شاید.
سکون و سکوت بیداد میکند در این شبِ فراموشی گویا.
فقط نیم ساعت است که میگذرد از مراسم همیشگی غروبهای تکراریمان ؛ "بدرقه"
که دیگر حتی از تهمانده صدایت هم چیزی نمیماند در کاسه خیالم.
طاقت "راست شنیدن" هم که طاق میشود، سرِ شب تو میمانی و خودت با کاسههای گل ومرغ خالی، با سبدی از چارههای بیچاره.....
این روزها را وقف سکوت کردهام و آن روزها(روزهای نامَده را میگویم) وقف فراموشی.......
افراط و تفریط این گذر زمان که زندگانی نام میگیرد، شده است مایه خجلت و شگفتی نیز!
نه به سالهای نخست آن دانشگاه بی در و پیکر که هنوز سرمان از تخم بیرون نیامده بود خود را ناجیان بزرگی میدانستیم که خداوند ما را بر این رشته نازل کرده تا برهانیم آنرا از ناپاکیها و داستانهای چرند اینگونه و هم در عذاب بودیم از کارهای نکرده و فکرها و ایدههای بزرگمان شده بود تلی از احساس دینی که داشتیم به رشته طراحی صنعتی و به هر دری میزدیم تا یکجوری یکجایی تخلیه کنیم آنهمه انرژی و آنهمه فکر را که مایه مباهات بزرگان و مایه عذاب کوتهفکران بود.
و حالا نه به این زمان که اینسان افکار کوچک و ناقص و پست ایستادهاند در برابرمان و آنچنان ناامید به دیواره کوتاهی که ساختهاند در برابرمان مینگریم که میخواهیم فراموش شود اسممان از تمامی گذشتههامان و پاک شود از میان تمام اذهان و اسناد ، مدارک، پوشهها و لیستهای حضور و غیاب که گواه روزهای تلاشمان بوده است.
این است سهم من از ادای دین به این رشته، به دانشگاه و به جامعه...
سهم من نشستن است و خیالبافی و فکر کردن به ابلهانهترین شیوه ممکن...
سهم من از چهار سال تلاش، یاوهگوییهایی است که که شنونده ابلهی هم حتی ندارد...
سهم من دلخوش کردن است به روزهای نیامده ...
دلخوش کردن به فردای یک دختر بیست و چند ساله که چهار سال نبوده است آنجایی که من آنگونه بودم و خواستم که باشم و چشمان زیادی شهادت آن روزها را خواهند داد...
سهم من دلخوشی است، دلخوشی به لبخندی که امروز هست و فردا نیست، فردا هست و فردایش نیست..
کاش میشد از نو شروع کرد، شروعی تازه، اعلام رتبههای کنکور و انتخاب واحدی دوباره اما یکسان با قبل، شروعی با تفکری نو....میدانم که این احمقانهترین نوع تفکر است، تمنای بازگشت به گذشتهای که گذشته و دیگر دیر شده است حتی برای آه و فغان و درخواست کمک...
"درخواست کمک"...چه واژه نفرت انگیزی...
- امروز چه روزیه؟
- یعنی چندمه؟!
- آره..
- درست یادم نیست، سیزدهم، چهاردهم..
- پانزدهم
- خب، پانزده مرداد
- حالا چه روزیه؟
- یعنی چه مناسبتیه؟اتفاق مهمی توش افتاده؟
- نه، اتفاق مهمی نه(اگه مهم نبود یادت نمی موند و الان هم از من نمیپرسیدی)
- نمیدونم
- حالا چه روزیه؟
- یک ماه و یک روز از ...
از همان اول که قضیه تاریخ و روز و مناسبت را پیش میکشی تا تهِ تهش را میخوانم، نمیدانم شاید دوست دارم خودم را به بلاهت بزنم تا تو مجبور باشی سوال کنی و من مثل آدم های بلاهت زده ! در چشمانت خیره شوم......
حالا آمار تعداد پیامکهایمان را میدهی بیشتر از تعجبی که بابت تعداد زیادشان میکنم از توجه تو به این چیزها تعجب میکنم البته از خصوصیات برج شما توجه به ظرایف هم هست...اشتهایم هم که حرف ندارد این را تو میگویی، پارسال این روزها توان خوردن یک لقمه هم نبود که هرچه در دهان میگذاشتم پایین نرفته توی کاسه دستشویی بالا میآمد...
هیچ چیز لذت بخشتر از گشت و گذار توی کتابفروشیها نیست، به شهر کتاب زرتشت میرویم با دوستی، صبح که از خانه بیرون میزنم به خودم قول میدهم زیاد خرج نکنم وکتاب هم نخرم، برای همین هم پول زیادی با خودم برنمیدارم، عصر که به خانه میرسم دوباره دفتر حسابها و قرضهایم سیاه میشود! سرظهر هم که بیرون باشی و بوی غذا به مشامت بخورد نمیشود به این دل برآمده بیمحلی کنی!
کتاب و کتابچه و ماژیک و از این حرفها، آن دوتای دیگرش را هم دلم نمیآید حالا بیاورم برایت. کتاب را برعکس میگیرم جلویت تا اسمش را حدس بزنی، میگویی : نامهای به کودکی که هرگز زاده نشد!! این اسم را ازکجا آوردهای دیگر، تعجبام را میخورم، کتاب را برمیگردانی اما تعجبات را نمیخوری، انگار اسم کتاب را بعد از 14تیر انتخاب کردهاند! ماژیکها را هم میدهم، جلوی خندهات را نمیگیری، خوب میفهمم.
زیاد میخوریم، شاید هم نه آنقدر که مینویسم حالا اینجا، آخرین بار بعد از آشتی بود که آنجا رفتم، روز خوبی بود آن روز، باران هم گرفته بود و خیس زیر باران به خانه برگشتیم...
چیزهایی میگویی که خوشم نمیآید، که میدانی منظورم را اما عادت کردهای دیگر از بس گفتهایشان، راستی حرفی هم نزدیم، گفته بودی میخواهی حرف بزنیم!
این شبها بدجور بیخوابی میآید توی چشمهام و بیرون نمیرود وخسته میشوم از این همه فکر بیسر و ته که میآید و بیرون نمیرود دوباره...
از سر شب که رسیدهام درگیر و دار درست کردن کارهای این دوست عاشقم هستم، یکی نیست بگوید مردم توی عشقهای از این کوچه تا کوچه بالاییشان ماندهاند آنوقت تو با آن سر دنیا....عاشق هم که نیستم که همدردی کنیم با بیچاره دخترک....
حالا اینروزها خوب یادگرفتهام پرکردن روزها را، اما آخرش را نمیدانم دیگر...
با این زندگی بل بشویت که نمیدانیم ما کجایش ایستادهایم و اسمهای احمقانهای میگذاریم روی دوستیمان و روی چه چیزی سرپوش میگذاریم را نمیدانم! گرچه حتما تو میدانی و اینگونه میخواهی و ما هم میگوییم چَشم این هم یک دوستیِ... برای شما. آخر دروغ چرا خندهام میگیرد و گیج میشوم گاه و به هیچ جا هم نمیرسد این ذهن از گردش به دور خودش و این رابطه و این دوستیِ..... و میزنم زیر خنده و گریهام میگیرد، زل میزنم به گوشه این کاغذ روی تخته شاسی که هرکارم کنند همان آدمم با همان ذهنیات و همان عادات و همان گاهبهگاه سردی ها و تلخیها...اگرچه تو میگویی احساساتیام اما دیگران و همه دیگران از سردی و گاه تلخی و منطق و سکوت میگویند در من....
حالا که صدای اذان می-ریزد توی اتاق و مدام از اینطرف تا آنطرف اتاق میروم و برمیگردم، دنبال چیزی میگردم توی ذهنم شاید، انگشتم را فشار میدهم روی آنجایی که میگویند مغزم آنجاست-اما من همیشه شک داشتهام- به یاد نمیآورم، چیزی مثل صدای اذان در دلم میریزد پایین، به پنجره نگاه میکنم، پرده اجازه دیدن ماه را که حالا شاید پشت پنجره منتظر من است را نمیدهد، مضطربتر میشوم. حالا لبم را با انگشت اشاره دست راست – که ناخنش پریروز گیر کرد به در ماشین آدمی که بعد سالها همان آدم است با همان نفرت و عقدهها شاید- زیر چهار دندان جلویم فشار میدهم تا دندانهایم را تحریک کنم به گاز گرفتن و کندن لبها، به صفحه خاموش موبایلم نگاه میکنم، نه واقعا منتظر چیزی نیستم، میرسم مقابل کتابخانه، چیز جالبی دستگیرم نمیشود، از اتاق بیرون میروم، آشپزخانه، یک لیموی ترش تازه شاید بتواند کار این جوشهای روی صورتم را بسازد...
"میم"عزیز این روزها خوب نیست، با چیزی کلنجار میرود گویی، اما چیزی هم نمیگوید؛ خب هرچیزی را هم که نمیشود گفت. یادم هست آن روزها- روزهای قهوهای اردیبهشت بود شاید یا فروردین و البته آبان و آذری که گذشت شاید- تنها کسی بود که گ