.... بخواب هلیا دیر است، دود دیدگانت را آزار میدهد. دیگر انگار هیچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالیِ کنارِ خانه تو نخواهد گذشت.
هلیا بدان که من دیگر به سوی تو بازنخواهم گشت. بیدار مینشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.....
دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیفهای کوچه و بازار
برای بوئیدن کودکانه گلها.....
هلیا برای خندیدن، فرصتی ست بیحصار و گریزا.
آیا هنوز میانگاری که من از پای پنجرهات خواهم گذشت؟
به بزرگیِ نگاهت، هیچگاه گرمیِ حضورت و شکوه آن چَشمها را در گذرِ این سالها که از کودکیِ دورم میآیند را از یاد نبردهام. و هرگاه که به درون چشمانت به روی دیوارِ اتاقم زل میزنم، انسانیت و شرافت یک مرد در ذهنم عمیقتر نقش میپذیرد.
از این پس پنجره اتاقم همچون گذشته بازخواهد ماند و هرلحظه شنیدن صدای قدمهات را از بالای پنجره بانتظار خواهم نشست، حتی اگر تو دیگر به سوی من بازنگردی....
نادرخان عزیز روحت شاد.
سريع گفتم: من آدم مواجی نیستم، گفت چی؟ گفتم من آدم مواجی نیستم، پرسید: کی گفته؟ گفتم شما، گفت به کی؟ جوابش رو دادم، شاید انتظار حرفم رو نداشت و با سوال و جوابهاش میخواست حرفهاش رو توی دهنش جمع و جور کنه. با کنایه و نیشخند گفت: تو یک آدم خشک هستی، اصلا هم موجدار و خیس نیستی!
گفتم: برام جالبه که بدونم از روی چه چیزی به این نتیجه در مورد من رسیدید!
ادام رو در آورد و بعد کمی جدی شد...کمی حرف زدیم.
این آدم من رو آروم میکنه گرچه گاهی جلوش دست و پام رو گم میکنم، واقعا قدرت این رو داره که از ته چشم آدمها نه همه چیز رو ولی داستان اصلیشون رو بخونه .
میگفت: آدمهایی که چال دارند مهربونند، آدمها دوست دارن که با اونا ارتباط برقرار کنند، با حرفاش ته دلم رو قلقلک داد. بعد از اعتماد به نفس من گفت و از چیزهای دوری در گذشته که الان تو زندگی من داره اثر میذاره. از ارتباط گفت و از محبتی که آدم باید بدون چشمداشت به همه بکنه تا انرژی روزانهش رو تامین کنه. گفت که بارها به تو فکر کردم و اینکه اساس بیشتر حرفهات رو "نه" بنا شده، از نگاه مثبت حرف زد و چیزهایی که دیگه نمیشنیدم، چونهم شروع کرد به لرزشی خفیف و بعد لبهام، نگاهش رو دیدم که از چشمهام به روی لبهام افتاد، بعد سرازیر شد قطره اول از چشم راستم و بعدی با کمی تاخیر از دیگری، سرم رو پایین انداختم....بلند شد، جعبه دستمال را از کنارم برداشت و گرفت جلوی دستهام که حالا جلوی دهانم رو پوشونده بود، عذرخواهی کرد و گفت که نمیخواسته ایجاد تنش کنه، اما من راضی بودم، سعی کردم سریع به حالت عادی برگردم؛ در هرصورت جای مناسبی نبود برای ادامه چنین وضعیتی و همین که در آن مکان وقتی گذاشته بود برای من و درِ اتاق را بسته بود تا راحت تر حرف بزنم به دنیایی میارزید.
بیرون که زدم غروب شده بود، یک غروب بهاری و همین کافی بود تا آن کوچه دراز را و بخشی از خیابان شریعتی را قدم بزنم و فکر کنم.
غروب همان روز بهاری
امروز صبح؛ تمام سختیهای دیروزِ سیاه را میاِن آنهمه صندلیِ فلزی، چهره تورا میان آدمهایت، صورتهاتان را میان فلاشهای دوربین، حجم انبوِه آن کاغذها و چهره آدمهایی که حالا غریبه تر از هر غریبهای به من لبخند میزدند را، سرگیجه و لرزش دستهایم را، غم و اندوه این همه سال را و دیروز را که خوشحالیات را بی من جشن گرفتی؛ روی لبانم تبخال میزنم....
همان روز سياه
باید انقدر از این روزهایی که شبیه آدمیزاد هستم بنویسم تا در رورزهایی که احوالم به تنها چیزی که شباهت ندارد احوال آدمیزاد است، یادم باشد "من" روزهای خوب هم داشته ام.
روزهایی که شبیه آدم نیستم یعنی همان روزهایی که صبح با دردی در ته وجودت از خواب بیدار می شوی و از سختیِ روزی که در پیش داری چندبار محکم بالش را روی صورتت فشار می دهی تا اثر برجستگی های صورتت در بالش فرو رود و آنقدر در ملحفهها بچرخی و بغلتی که ملافه ها هم کلافه شوند. روزهایی که آرزویت شب شدن باشد که دستِ کم در خواب چندساعتی را مجبور نباشی فکر کنی و فکرت تعطیل شود.
روزهایی که همه را کلافه کنی با قیافهات که شبیه سیبزمینی پلاسیده شده و خیلی سخت است که کسی حوصله یک سیب زمینی چروک را نداشته باشد حتی برای یک لحظه، آخر توقعی هم نیست قیافه خودشان را نمیبینندکه در وقتی سردرگماند و کلافه شبیه گوجه فرنگی لهیده میشوند و فکر میکنند خیلی هم خوش تیپ هستند و همه باید با لبخندهای گشاد مدام بگویند: عجب توت فرنگی هیجان انگیزی!
شبهایی که باید سرت را بکنی زیر بالش و مدام قورت دهی بغضت را و گلودرد بیچارهات کند تا صبح بابتِ آنهمه بغضِ فروخورده و صبح با یک جفت چشم اندازه دوتا نخودو پفی دورتادورش، جذابتر از همیشه، بیدار شوی.
روزهایی که حضورِ هیچ چیز خوبت نمیکند نه کتاب، نه موزیک نه گپی و گفتی و نه حتی نوشتن، اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصلهای برای غذا درست کردن هم نداری!
روزهایی که چیزی مثل سوزن هرلحظه فرو میرود در مغزت و چیزی یا کسی یا جایی را یادآوری میکند و بارِ اندوه را دهچندان.
اما این روزها به طرز عجیبی راحت از رختخواب بلند میشوم، انگیزه هم به اندازه کافی برای انجام کارها هست؛ مطالعه، نوشتن، گوش دادن، گردش، غذا پختن هم لذت بخش است، حتی انجام کارهای پایان نامه!
شکر
ازدحام یک روز شلوغ را در درونم مزمزه میکنم.
و در انتهای این روز شلوغ به قصر پادشاه کتابها میروم، قصر پادشاه کتابها پر از کتاب است و من همانطور که میان معماری قصر، خودم را گم میکنم و انگشتانم را روی کتابها به جستجوی مثلا عنوانی خاص حرکت میدهم، پنهانی از زیر چشمانم دنبال یک جفت چشم میگردم؛ چشمان پادشاه کتابها. چشمانش را حس میکنم و میبینم که تا متوجه حضورم میشود، برای رسیدگی به اموالش به سراغ کتابهای نزدیک من میآید و آن موقع است که چشمهای مضطربِ من به جفت چشمهای آرامِ او میخورد و سلامِ خندانی که آهنگِ این برخورد است تمامِ معماریِ این قصرِ کوچک را پر میکند.
از قصرِ کتاب بیرون میزنم و با نوای پرشور حادثه، سرمست، بقیه کرایه تاکسی را نمیگیرم و ادامه راه را ایستگاه اتوبوس سوت زنان با کتابم قدم میزنم.
با شعف در لابهلای شکافها و شیارهای مغزم به دنبال لحظهای جامانده در زمانهای دور میگردم؛ عطر میوه کاج در آن سالها شاید، سیاهخاطراتی از آب و استخر و خوابهای آشفتهای از آب که هنوز شبهایم را با کابوساش زخم میزند، دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سالها و همان وقتها گم شد، حضور دستانی در دستهای کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند، طعم گسِِ قهوه در فنجانهای کوچک و فالهایی که ته فنجان خشک میشوند وهیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست، صدای انگشتهایی که جایشان فرورفته در تنم و گاهگاهی اثرشان ورم میکند و بوی انگشتها میپیچد توی بینیام و بیرون نمیرود حتی با عطر یک لیوان چای ریشه نعنا.... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهاییِ لذت بخشی که شبیه هیچ زمانِ دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و فردایی که تمام وزنش حجم علامتسوالهای بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنهای بر دوشم سنگینی میکند.
روزها میشود که نشستهام و فقط به گذر حوادث نگاه میکنم
شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شدهام.
نظر خاصی در مورد آدمها ندارم، فقط نگاهشان میکنم، ارزشها و معنیها دیگر حضوری ندارند،
سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شالگردنِ دست بافت، برقِ النگوهای آویزان بر مچهای نحیفم، سنگ انگشترانی که انگشتانم را جذابتر نشان میدهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه میکند...اینها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.
شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسانها را در كنارم از ياد ميبرد، بیتفاوت نگاه میکنم به مردمکانِی که سخت دوستش میدارم و با ترحم نگاهم را میدوزم به اشتیاقِ دستانِ یخزدهاي که روزگاری گُر میگرفتند...
و هیچ چیز سختتر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سختتر، آن است که خواستن را نتوانی.
هنوز شامهام کار میکند، بوی باران شهوت را در تنم صدا میزند.
اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفهای که در لهجهمان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.
با هیبتی شیشهای بر تلِ نامطمئنی ایستادهام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستادهام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمیگذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.
همیشه میگفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاریش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمیکردم بهراحتی میپذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمیتوان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها میشود چالشان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم میدهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودیاش بیشتر میشود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمیشود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آنها نیست.
حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بیروح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرفهایی را بشنوی که بوی خلاص شدن میدهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت، بوی دیگری را میدهد ....
نوروز87
سالِ امسال که تحویل میشود، صورتی از من است کنار سفره که روی دستهای قفل شده آرام نشسته و ناباورانه به آیینهء بیسینی نگاه میکند که تنها سهم سفرهء امسال از هفت سینِ اش است.
سیاه میشود همه سفیدیهای نه خیلی دور و نه خیلی سختی که به آسانی و همین نزدیکیها برای تو و خودم ساخته بودم.
آیینهای دیگر را پشت سرم میگذارم تا کبودی خاطراتِ لگدمال شده را و حسِ نداشتهات را و زخمهای بازشده این دلِ ساده را در ابدیتی بینهایت ضرب کنم......
20اسفند86
مثل اینکه بالاخره باید یه چیزی گفت، اگرچه شروع خیلی دلچسبی نداره امسال و ناشکری نمی کنم اما اون چیزی نشد که باید میشد(شاید هم باید همین میشد)، دیگه تا چی پیش بیاد و هرچی خیر و صلاح جوونا باشه!!!!
سال نو مبارک
با کنفهای رشته رشته سبدهای گل و مرغ، دستم را زخم میزنم
رشته رشته میشود رگهای پاره پاره شده سرانگشتانم
ماست را که با کمی کاکوتی و نعنا و اندکی گل سرخ مخلوط کنم، مزمزه کنم، آنوقت مینشینم پشت قاب پنجره اتاق، درد را میتوانم پخش کنم با روان نویس بر کاغذهای کاهی و صفحات را از زخم پر کنم
همه چیز را که انکار کردم، چانه را از روی دست برمیدارم و گردن را غسل جنابت میدهم از خونی که پاشیده است برآن، این سرانگشتان زخم خورده
صدا اگر به جایی نرسید، چنگ میزنم از درون بر این تن و اگر نوایی برنخاست، نفس عمیقی میکشم تا دودههای غلیظ ملال بنشیند و محکم فرو رود در تک تکِ منفذهای دستانم
دستها هیچوقت دروغ نمیگویند
زخمها را که پنهان کردم زیر توده ملولیت این روزها، تنها یک لیوان سفالی چای بهار شاید چند دقیقهای ذهن را بفریبد و فکر نکند این ذهن معیوب
یک روز سفید
وقتی صبح پایت را هنوز بیرون نگذاشته، تا زانو در برف میروی و سفیدی، چشمانت را میزند و هیچ خری در کوچه پر نمیزند بجز تو و تا احساس میکنی از سرما پیشانیات منقبض شده یاد حرف خانم مهربان میافتی که به زور هم شده باید خندید و عجب روز قشنگی میشود!
وقتی حتی سقف اتوبوس هم چکه میكند و میریزد روی ریمل مژکهای دخترک و از خواب ناز میپرد با لبخند و چشم در چشم میشویم اما من دوباره یادم میرود لبهایم را گشاد کنم از زیر روسری.
مدام از روی گلها و شلهای وسط خیابان آهسته و نوکِ پا راه میروم و مدام این ماشینهای حواس پرت چرخهایشان را میتکانند روی لباسهایم و من، بیتوجه به آنها فقط به لبخندی فکر میکنم که روی لبهایم از سرما قندیل میبندد.
دفترِ مجله گرم است و وارد که میشوی دستِ کم شش راس چشم خیره میشوند به فرق سرت تا انگشت شستِ پایت که از سرما شاید به صد رسیده باشد. تا مسیر میزها انگار کفشها تف کردهاند کفِ زمین....بعد چایِ داغ و شکلاتِ هدیه خانمِ دوستِ همکار و میز و زیرپاییِ جدید و یک کشوی زیر میزی و از همه جذابتر یک کشویِ کلیددار که پر است از اسنادِ مهمِ مجله(شکلات و کیک و توت...)....
خانمِ بیش فعالِ همکار صدایم میزندو وسط حرفهایش، انگار که جملهاش را قورت بدهد، به چیزی زل میزند در حواشی چشم های من، چشمش را سریع میدزدد و میگوید چه برقی دارد چشمهات، انگاتر میخواهد آدم را بکِِشد دنبال خودش و آدم میترسد که مبادا عقب بماند پشت سرِ چشمهات، و من فکر میکنم که کاش تو اینجا بودی تا زل میزدم توی چشمهای تو که با تکان سرت تائیدِ حرف خانم مهربان را در نگاهت ببینم.
لبخندم را که آویزان شده از کنار لبهام برمیدارم، درِ کشو را باز میکنم، میگذارمش آنجا، درِ کشو را میبندم، قفل میکنم و کلیدش را قورت میدهم.
به این شبها فکر میکنم و خوابهایم که زائو شدهام و ایستادهام کنار مادربزرگ که او هم زائو شده و صبحها که ابن سیرین در رادیو خوابهایم راتعبیر میکند و میگوید چای ریشه نعنا علاج پیشگیری ست و این شبها و خوابهای تو که در زیر باران ایستادهای و سیاه میریزد برتو و نفت میشود در دستهایت و قیمت نفت که بالا میرود من را یاد قیمت سکه طلا در بازار جهانی میاندازد که باید پسانداز کنیم در گنجه برای جشن عروسیی که بچهمان ایستاده میانمان و عکاس فلاش میزند و ما را فراموش میکند و ما از کادر خارج میشویم و عکس تکی سیاه و سفید پسر بزرگمان در آلبوم عکسهای اشتباههای زناشویی خانوادهمان ثبت میشود.
آه ببخشید، قول میدهم که دیگر به کافه سیاه و سفید نروم، هیچوقت، اما گاهی که ناراحت بودم، فقط سیگارم را آنجا در میآورم و چون فندک ندارم روشنش نمیکنم، بیرون میآیم و به گارسون میگویم که باید بروم چون کسی پشت در منتظرم است. منتظر من که میمانی، تنهایی مان در کنار هم بچه دیگری میاندازد از میان لبهایمان و میافتد از میان دو پایم توی کلاه پشمی تو که بوی فارنهایت میدهد و دستانم بوی گناه صغیره میگیرد، تنم را میچسبانم به تنت محکم، تو میترسی همیشه و نگاهم نمیکنی و لبخند میزنی و پسرمان را صدا میزنی تا میل بافتنیهای مرا بیاورد و مرا سرگرم میکنی و من کاموا را رشته رشته دور صورتت میپوشانم بجز لبهایت بعد قاب قدیمی پتینه شده را میاندازم دور گردنت که از زیر کامواها شبیه میانسالی بکت میشوی و فکر میکنم که این قاب به هیچ جای خانهمان نمیآید، میگذارمت زیر تخت و به داغی چشمانت میان بازوانم فکر میکنم و از پشت چشمهایت دستان خود را میبینم که به شهوانیترین هیبتی که در فیلمها دیدهام، آن پشت گرهشان زدهام و یاد دستهای تو میافتم که چقدر شبیه دستهای اوست و اشک در چشمانم حلقه حلقه میشود و میریزد بر پشت تو و میلغزد از پشت برجستگی مهرههایت و از مسیر عبور مغز حرامت سرازیر میشود. یاد حرامها و حلالها میافتم و جدا میشوم از آغوشت، فریاد میکشم، گوشهایم را میگیرم تا صدای چشمانت که سرد شده را نشنوم، تو میترسی حتی از کلید در که میچرخد و من و تو مجسمهای میشویم برهنه رو به مردم، صدای همهمه میآید، پچ پچ میکنند و من بور میشوم از موهای روی پایم و کرک پشت لبم که بند ننداختهام و دو خانواده کِل میکشند و کمی هم خجالت که از پشت چشمهای سرخشان داد میکشد و یک مفتول فلزی حلقه شده که نه شبیه حلقه ازدواج است نهاندازه دست من را به زور در دست راست من میکنند و من روی زمین پاهایم را پایکوبی میکنم که این دست چپ من نیست و مفتول تو آنقَدَر بزرگ است که دور بازوی چپت میاندازند و من گریه میکنم چون لبانم را آن فلز زنگ زده خواهد آزرد هنگام بوسه، شیرینی میریزند روی سرمان، با صدای نازکی از پشت لبهای کلفتم در گوشت میگویم دیدی آخر شیرینی ها را دیشب توی جیب من جا گذاشتی؟
به مناسبت خيلي چيزها
تاسوعاست
صدای زنگ تلفن و ساعت11.30 صبح، دو پیام فرستاده شده از طرف تو از صبح. تنم پر است از کسالتِ یک روزِ جمعه تاسوعایی مخلوط با هیجانِ روز قبل که مهمانمان بودی، جواب پیام هایت را در رختخواب میدهم، چند دقیقهای نمیگذرد که صدای زنگ تلفن من را از زیر لحاف گرم به اتاقی دیگر میکشاند که راحت تر و دور از گوشهای دیگران حرف بزنم.......ظهر هم نهار امام حسین و دوباره صحبتهای طولانی تلفنی- که هیچوقت در عمرم فکر نمیکردم بتوانم با کسی بیشتر از سه ربعِ ساعت حرف بزنم- و کلی کار نکرده و دوباره کسالت و دوباره سه تا چهار ساعت خواب و دوباره صدای زنگ تلفن و دو ساعت صحبت و انتظار برای ساعات انتهایی شب که دوباره تلفن و ......زندگی لذت بخشی ست.................
وقتی موهام کوتاه میشود، انگار سپرم را بر زمین میاندازم، بیدفاع میشوم، دیگر چیزی نیست تا خجالتم را، خوشحالیم، عشقم، نفرتم و افکارم را گاهی بتوانم پشتش پنهان کنم. نوعی عریانیست، در عین راحتی، گونهای عذاب است، نوعی پشیمانی.... که حتی اگر چشم در چشم کسی هم نشوی انگار که دارد تند تند میخواند همه چیز را ....
نمیدونم چرا فکر میکردم سعی کرده تمام اون قسمتی از خاطراتش رو که مربوط به من هست فراموش کنه، اما وقتی بعد از ماهها قرار یک دیدار رو توی یک کافه گذاشت که قبلا با هم اونجا رفته بودیم، شوکه شدم؛ سعی کردم با سوالهای زیاد، به خودم اطمینان بدم که مکان های با هم بودنمون رو فراموش نکرده و به بهانه اینکه تازه از خواب پاشدم و مثلا دقیقا مکان کافه رو یادم نمیآد آدرس رو باهاش چک کردم، اما واقعا یادش نرفته بود.
به خودم قول داده بودم وقتی که برگشت دیگه نبینمش؛ حتی یک دیدار ساده و دوستانه عادی، اما مثل همیشه که نمیتونم به قولهایی که به خودم می دم عمل کنم اینبار هم نتونستم وقبول کردم که هم رو ببینیم...
ازخاطرات یک معبر
با خودش شرط بسته بود وقتی امروز به دیدن دوستش میره کاملا خودش رو خوشحال و شوخ و شنگ نشون بده و سعی کنه که با شوخیهاش به هردوشون خوش بگذره. دوستش خبر داد که توی تاکسی منتظرش نشسته، وقتی به سر قرار رسید، دید که دوستش رو صندلی جلو نشسته.....
این روزها فقط دلم میخواهد که بنویسم، بنشینم و زل بزنم به نوک قلمم و تند و تند همه اتفاقهای افتاده و نیفتاده را بریزم روی کاغذ بعد هم یک نفس عمیق بکشم و دراز بکشم روی تخت و به همه اتفاق های افتاد و نیفتاده روی کاغذ فکر کنم…. به دوشنبهها که همایشهای دانشگاه فقط بهانهای ست برای دیدن آنهایی که دوستشان میدارم و به دوشنبهای که دیروز بود و بعد از یک ماه دوباره میم را دیدم و تعمیر صندلیاش بهانهای شد که تا حسن آباد با هم گپ بزنیم و دوباره مثل آن روزها من چای گلگاوزبان بخورم و او ایندفعه چای گلابی!!!! و کلی حرف بزنیم و دوباره من رویم نشود حرف اصلي را بگویم و خودم را کلی سرزنش کنم، آخر فقط برای او مثل دفعههای قبل میتوانستم همه چیز را بگویم و راهنمایی بخواهم، البته یک اشاره کوچکی کردم اما کارساز نبود!!!
این روزها دلم برای آدم هایی تنگ میشود که نباید تنگ شود و من سعی میکنم صدای بهانههای دلم را ناشنیده بگیرم......
امروز دیگر حتما به آرایشگاه میروم...یعنی به قول مادربزرگم قسمت نیست که من موهايم را کوتاه کنم؟؟؟!!! اینجا همه در عین اینکه میدانند به من موی کوتاه میآید دلشان موی بلند میخواهد و همه دوستانم میگویند کوتاه کن و خودم هم دلم میخواهد کوتاه کوتاهش کنم، این تصمیم گیری هم عجب کار سختی ست.....
هوای دل انگیز یک روز آفتابی در پائیز.....پرستاری از بیمار در منزل..... گرفتن جواب آزمایش و حدود نیم ساعت معطل شدن در آزمایشگاه برای گرفتن نتیجه ..... خرید یک مجله با فال این ماه برای سرگرمی بیمار..... بازار میوه و ترهبار و احساس آرامش بین اینهمه مردم که انگار در سبدهای خریدشان خلاصه شدهاند، انگار که دیگر هیچ چیز در دنیا مهم تر از این نیست که دوتا خیار سالادی را دور از چشم فروشنده با دوتا از نوع قلمی آن تعویض کنند که همه مزه خرید برایشان همین است..... و من گم میشوم میان همه این میوهها، بوی این همه رنگ که ریخته روی هم..... آقا یک کیلو خرمالو لطفا..... بیشتر از یک کیلو نشود..... و رسیدن به خانه با دستانی پر بار و شانهای دردآلود که هرچه دردش بیشتر باشد خوشحالتر میشوم، که انگار فقط آن موقع است که همه کارها را درست انجام دادم و الان دیگر باید معجزهای اتفاق بیفتد در این اتاق و این بیمار که از همیشه با او مهربانترم زود زود زود خوب شود.
تلخی فکر تو، گرمای تن من و سختی صندلی های این پارک که دیگر اسمش خاطره است؛ "خاطره مرده ما"
به قول او که میگفت: ما بنده زمانهای مردهایم. حالا هم از ما چیزی نخواهد ماند جز بندگی زمانی که رفت، پارکی که مرد و خاطراتی که برگهای دفترهای مان را سیاهتر کرد.
تلخی سیاه پوزخند تو در عین بازی دو نفره...
دوست داشتن با اعمال شاقه، تو این را میگویی و من این را نمیخواستم
نه، گاهی دو آدم بالغ و بزرگ هم نمیتوانند راه نجاتی پیدا کنند و ناخواسته می گریزند و از هم فرار میکنند، ما گریختیم از معصومیت دستهایمان و راستی چشم هایمان
میپرسم از نبودنم که "می خواهی نبودنم را دیگر...؟" و پوزخندت ناتوانیام را بازگو میکند
اما کلمات من سمج بودند و بیرحم همچون مهربانی تو و آن شب فریبی در لرزش صدایم نبود و خیسی گونه ها گواه راستین آن کلمات بود
حالا تو میمانی و راز جدید زندگی ات و پرسه در کوچههای دیگری که دوستتر میداریاش
و من میمانم و کسالت غلیظ این روزها، شکایت دستها که چیزی را میجویند مدام، و ایوان خالی این خانه که شبهای سیاهش هولناکتر از همیشه شده است
اما ای کاش عشق را زبان سخن بود، عشق راستین....
آخر این دهان، مرا و این دستها، تورا رسوا میکند
دیگر توان نگهداری حرکت مدام واژگان کشدار که خیس میخورند زیر این زبان و لابهلای دندانها را ندارم. فکر میکنم خامشی نیست راهش که صداقت شرط اول دوستی است.
میگویم حاصل نگفتنها میترساندم از فردا و شکایت دل، باز میگویم کسی که زبان دل تو را نمیخواند یا نمیخواهد که بخواند از شور نگاهت، اضطراب حرفهایت و داغی لبهایت بگذار که از دست برود، مگر نادرخان نمیگوید: بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود..
حالا حتی نگاه نادرخان هم از کنج دیوار با من نیست، میگوید این شبزندهداریهاست که تاریک کرده و غبار نشانده بر روی نشاط چشمانت که لبخند ژکوند میریخت از مژههایش آن روزها.
میگویم: گفتنش سعد است یا نگفتنش و فراموشی در طالع این روزها؟ میگوید: اینک انتظار فرسایش زندگی ست، نگفتن فراموشی نمیآورد، نگفتن شببیداری و کابوس میآورد، چشمان دم کرده صبحگاهانِ آغشته به بویناکی ظهرهای داغ تابستان و خستگی و بیرمقی را، بیهدفی و آخر هم میشود این روزهایت که روزهای کارند نه رخوت و سکون..
ساکت میشوم تا در تلخی سکوتم به سخن درآیی. میگویی: میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه است، آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.اینها را میگویی و میدانم میخواهی درجه یقین این حس را بفهمی، دست دست میکنم، میدانم میخواهی بگویی: در آن طلا که محک طلب کند شک است، خجالت میکشم و پشت حرفهای تکراریام پنهان میشوم، همیشه این جمله و مفهوم سنگین آن من را بدجور میترساند، نمیدانم چقدر یقین دارم، آیا دوست داشتن به تنهایی کافی نیست، من او را دوست دارم و شاید او دیگری را.............
میگویم میترسم، اما شروع زندگی در کنار کسی که دوست میداریاش و لذت بوی چای دمکرده من در کنار دستان گرم او که خستگی روزهامان را در سکوت چشمها خواهد زدود، عطری دارد که تمام رویاها را آذین میبندد. کسی را بخاطر دوست داشتناش قصاص نمیکنند، میکنند؟
پنجرهها را باز کردهام و حالاخامُش مینشینم در انتظار تدبیری شاید.
سکون و سکوت بیداد میکند در این شبِ فراموشی گویا.
فقط نیم ساعت است که میگذرد از مراسم همیشگی غروبهای تکراریمان ؛ "بدرقه"
که دیگر حتی از تهمانده صدایت هم چیزی نمیماند در کاسه خیالم.
طاقت "راست شنیدن" هم که طاق میشود، سرِ شب تو میمانی و خودت با کاسههای گل ومرغ خالی، با سبدی از چارههای بیچاره.....
این روزها را وقف سکوت کردهام و آن روزها(روزهای نامَده را میگویم) وقف فراموشی.......
افراط و تفریط این گذر زمان که زندگانی نام میگیرد، شده است مایه خجلت و شگفتی نیز!
نه به سالهای نخست آن دانشگاه بی در و پیکر که هنوز سرمان از تخم بیرون نیامده بود خود را ناجیان بزرگی میدانستیم که خداوند ما را بر این رشته نازل کرده تا برهانیم آنرا از ناپاکیها و داستانهای چرند اینگونه و هم در عذاب بودیم از کارهای نکرده و فکرها و ایدههای بزرگمان شده بود تلی از احساس دینی که داشتیم به رشته طراحی صنعتی و به هر دری میزدیم تا یکجوری یکجایی تخلیه کنیم آنهمه انرژی و آنهمه فکر را که مایه مباهات بزرگان و مایه عذاب کوتهفکران بود.
و حالا نه به این زمان که اینسان افکار کوچک و ناقص و پست ایستادهاند در برابرمان و آنچنان ناامید به دیواره کوتاهی که ساختهاند در برابرمان مینگریم که میخواهیم فراموش شود اسممان از تمامی گذشتههامان و پاک شود از میان تمام اذهان و اسناد ، مدارک، پوشهها و لیستهای حضور و غیاب که گواه روزهای تلاشمان بوده است.
این است سهم من از ادای دین به این رشته، به دانشگاه و به جامعه...
سهم من نشستن است و خیالبافی و فکر کردن به ابلهانهترین شیوه ممکن...
سهم من از چهار سال تلاش، یاوهگوییهایی است که که شنونده ابلهی هم حتی ندارد...
سهم من دلخوش کردن است به روزهای نیامده ...
دلخوش کردن به فردای یک دختر بیست و چند ساله که چهار سال نبوده است آنجایی که من آنگونه بودم و خواستم که باشم و چشمان زیادی شهادت آن روزها را خواهند داد...
سهم من دلخوشی است، دلخوشی به لبخندی که امروز هست و فردا نیست، فردا هست و فردایش نیست..
کاش میشد از نو شروع کرد، شروعی تازه، اعلام رتبههای کنکور و انتخاب واحدی دوباره اما یکسان با قبل، شروعی با تفکری نو....میدانم که این احمقانهترین نوع تفکر است، تمنای بازگشت به گذشتهای که گذشته و دیگر دیر شده است حتی برای آه و فغان و درخواست کمک...
"درخواست کمک"...چه واژه نفرت انگیزی...
- امروز چه روزیه؟
- یعنی چندمه؟!
- آره..
- درست یادم نیست، سیزدهم، چهاردهم..
- پانزدهم
- خب، پانزده مرداد
- حالا چه روزیه؟
- یعنی چه مناسبتیه؟اتفاق مهمی توش افتاده؟
- نه، اتفاق مهمی نه(اگه مهم نبود یادت نمی موند و الان هم از من نمیپرسیدی)
- نمیدونم
- حالا چه روزیه؟
- یک ماه و یک روز از ...
از همان اول که قضیه تاریخ و روز و مناسبت را پیش میکشی تا تهِ تهش را میخوانم، نمیدانم شاید دوست دارم خودم را به بلاهت بزنم تا تو مجبور باشی سوال کنی و من مثل آدم های بلاهت زده ! در چشمانت خیره شوم......
حالا آمار تعداد پیامکهایمان را میدهی بیشتر از تعجبی که بابت تعداد زیادشان میکنم از توجه تو به این چیزها تعجب میکنم البته از خصوصیات برج شما توجه به ظرایف هم هست...اشتهایم هم که حرف ندارد این را تو میگویی، پارسال این روزها توان خوردن یک لقمه هم نبود که هرچه در دهان میگذاشتم پایین نرفته توی کاسه دستشویی بالا میآمد...
هیچ چیز لذت بخشتر از گشت و گذار توی کتابفروشیها نیست، به شهر کتاب زرتشت میرویم با دوستی، صبح که از خانه بیرون میزنم به خودم قول میدهم زیاد خرج نکنم وکتاب هم نخرم، برای همین هم پول زیادی با خودم برنمیدارم، عصر که به خانه میرسم دوباره دفتر حسابها و قرضهایم سیاه میشود! سرظهر هم که بیرون باشی و بوی غذا به مشامت بخورد نمیشود به این دل برآمده بیمحلی کنی!
کتاب و کتابچه و ماژیک و از این حرفها، آن دوتای دیگرش را هم دلم نمیآید حالا بیاورم برایت. کتاب را برعکس میگیرم جلویت تا اسمش را حدس بزنی، میگویی : نامهای به کودکی که هرگز زاده نشد!! این اسم را ازکجا آوردهای دیگر، تعجبام را میخورم، کتاب را برمیگردانی اما تعجبات را نمیخوری، انگار اسم کتاب را بعد از 14تیر انتخاب کردهاند! ماژیکها را هم میدهم، جلوی خندهات را نمیگیری، خوب میفهمم.
زیاد میخوریم، شاید هم نه آنقدر که مینویسم حالا اینجا، آخرین بار بعد از آشتی بود که آنجا رفتم، روز خوبی بود آن روز، باران هم گرفته بود و خیس زیر باران به خانه برگشتیم...
چیزهایی میگویی که خوشم نمیآید، که میدانی منظورم را اما عادت کردهای دیگر از بس گفتهایشان، راستی حرفی هم نزدیم، گفته بودی میخواهی حرف بزنیم!
این شبها بدجور بیخوابی میآید توی چشمهام و بیرون نمیرود وخسته میشوم از این همه فکر بیسر و ته که میآید و بیرون نمیرود دوباره...
از سر شب که رسیدهام درگیر و دار درست کردن کارهای این دوست عاشقم هستم، یکی نیست بگوید مردم توی عشقهای از این کوچه تا کوچه بالاییشان ماندهاند آنوقت تو با آن سر دنیا....عاشق هم که نیستم که همدردی کنیم با بیچاره دخترک....
حالا اینروزها خوب یادگرفتهام پرکردن روزها را، اما آخرش را نمیدانم دیگر...
با این زندگی بل بشویت که نمیدانیم ما کجایش ایستادهایم و اسمهای احمقانهای میگذاریم روی دوستیمان و روی چه چیزی سرپوش میگذاریم را نمیدانم! گرچه حتما تو میدانی و اینگونه میخواهی و ما هم میگوییم چَشم این هم یک دوستیِ... برای شما. آخر دروغ چرا خندهام میگیرد و گیج میشوم گاه و به هیچ جا هم نمیرسد این ذهن از گردش به دور خودش و این رابطه و این دوستیِ..... و میزنم زیر خنده و گریهام میگیرد، زل میزنم به گوشه این کاغذ روی تخته شاسی که هرکارم کنند همان آدمم با همان ذهنیات و همان عادات و همان گاهبهگاه سردی ها و تلخیها...اگرچه تو میگویی احساساتیام اما دیگران و همه دیگران از سردی و گاه تلخی و منطق و سکوت میگویند در من....
حالا که صدای اذان می-ریزد توی اتاق و مدام از اینطرف تا آنطرف اتاق میروم و برمیگردم، دنبال چیزی میگردم توی ذهنم شاید، انگشتم را فشار میدهم روی آنجایی که میگویند مغزم آنجاست-اما من همیشه شک داشتهام- به یاد نمیآورم، چیزی مثل صدای اذان در دلم میریزد پایین، به پنجره نگاه میکنم، پرده اجازه دیدن ماه را که حالا شاید پشت پنجره منتظر من است را نمیدهد، مضطربتر میشوم. حالا لبم را با انگشت اشاره دست راست – که ناخنش پریروز گیر کرد به در ماشین آدمی که بعد سالها همان آدم است با همان نفرت و عقدهها شاید- زیر چهار دندان جلویم فشار میدهم تا دندانهایم را تحریک کنم به گاز گرفتن و کندن لبها، به صفحه خاموش موبایلم نگاه میکنم، نه واقعا منتظر چیزی نیستم، میرسم مقابل کتابخانه، چیز جالبی دستگیرم نمیشود، از اتاق بیرون میروم، آشپزخانه، یک لیموی ترش تازه شاید بتواند کار این جوشهای روی صورتم را بسازد...
"میم"عزیز این روزها خوب نیست، با چیزی کلنجار میرود گویی، اما چیزی هم نمیگوید؛ خب هرچیزی را هم که نمیشود گفت. یادم هست آن روزها- روزهای قهوهای اردیبهشت بود شاید یا فروردین و البته آبان و آذری که گذشت شاید- تنها کسی بود که گوش میداد به من، نمیدانم که میفهمید یا نه ولی خوب گوش میداد، که هرکسی هم ارزش شنونده بودن را ندارد ولی نمیدانم او آن روزها، غیره منتظره ازکجا رسید و یکدفعه آنقدر نزدیک شد به من. هرچه فکر میکنم آن نوع نزدیکی را تا آن زمان تجربه نکرده بودم و شاید هم تجربه نکنم. آدمهای ناب کمیابند، اما هنوز وجود دارند، میدانی آخر اینجور نزدیک شدنها در مسیری که تو انتظار داری نمیافتد و یا دیگرانی که به نحوی و با دلایلی نزدیک میشوند اما همیشه منظورشان چیز دیگری است! نمیدانم این منظورهایمان کِی میخواهند صادقانه روبروی هم بنشینند تا اِنقدر به هم دروغ نگوییم.
حالا من ناراحتم که "میم" ناراحت است و با من هم حرف نمیزند، خب فکر میکردم دوطرفه است که من تنهاییام را میریزم توی کاسه دیگری، و او هم آنگاه که کاسهای میخواهد برای پرشدن از تنهاییش، کاسه مرا انتخاب میکند نه کاسه خودش را که بریزد در خودش و هرروز سنگینتر شود.
"میم" عزیز میدانم که میدانی چقدر عزیزی، پس اگر هنوز هم اینجا میآیی و هنوز هم گوشی میخواهی برای گوش دادن یا ظرفی برای ریختن هرچه که دیگر نمیخواهیاش، من هستم و منتظر وعده دیداری با تو روبروی پیرمرد مهربان و روی صندلیهای فلزی کهنهاش و خوردن یک چای سفارشی..(انتخاب چای هم با تو).
نشستن روبروی یک دوست قدیمی روی صندلیهای حصیری و یک گپ مفصل و یک سفارش سفارشی...
حرفهایی از جنس حرفهای چهار، پنج ساله خودمان، از آن جنس که گاهِ وقت و بيوقت كه دلِ يكي گرفته بود يا نگرفته بود با حرفهاي گاه تلخ، گاه شیرین، گاه گس....میرفتیم گوشهای از حیاط دانشگاه میخزیدیم با یک نسکافه یا چای کیسهای نامرغوب توی لیوانهای پلاستیکیِ تعاونی دانشگاه و بهجای تمام آدمهای دانشگاه از ته دل دلتنگی میکردیم.
عجیب بود، خیلی خوب حرفهای هم را میشنیدیم از آن نوع که لازم نیست مدام و چندباره چیزی را بشکافی تا طرفت را به قولی شیرفهم کنی، انگار که همان چایی بعد غذا که خوردنش هم خوب نیست و از سرِ لجبازی بیشتر هم میچسبید خودش حرف میزد، وقتی میرسیدم پشت شیشه بزرگ کارگاه بافتتان آماده بودی که بیایی و با چرخی در هوای رنگی کنار حوض آبی همه چیز را درست کنیم. یک مدت هم که بدجوری کتاب میخواندیم در کتابخانه، که زمان که گذشت و به الطاف امیرکبیرِ کبیر، کتابخانه کوچک و کوچکتر شد و فقط بهانهای شد برای دیدن آدمهایی که خیلی وقت بود ندیده بودیشان یا به عبارتی گمشان کرده بودیم، یادت میآید! پت و مت را میگویم و آن پسر نیلبک زن و آن یکی از سلسله هخامنشیان....بگذریم
حالا بعد از یک ماه یا بیشتر نشستیم روبروی هم و به قول تو ده دقیقه بیشتر طول نکشید که همه اتفاقهای افتاده و نیفتادهمان را ریختیم وسط میز.
از دانشگاه اگر دلم برای چیزی تنگ شود یکی حضور دونفرهمان است که همه جا ما را باهم میشناختند و یکی فعالیتهای فوقِ زیادی اضافهای که من درگیرش بودم. راستی یادت هست آنقدر همه را میشناختیم و میشناختندمان که در جابجایی مسیرهای کوتاه هم از آبدارچی تا اساتید ریز و درشت و پیر و جوان و بچههای عجیب و غریب دانشگاه را سلام واجب بود.
حالا باز هم بعد از مدتها احساس میکنم ماهها بود که حرفهایی به خیسی و چسبندگی حرفهای این چند ساعت نزده بودم و نشنیده بودم.
دیشب گفتی آدمهای کوچک، آدم را کوچک میکنند، راستش بهت حسودیم شد چون یادم رفته بود و این حرف از جنس حرفهای خودم بود. نباید بگذارم این آدمهای کوچک کوچکم کنند، گفتم باید با کسی رابطه داشت که تو را بفهمد و بخواهد بشناسد با تمام وجود و ویژگیهای خودت نه با آنچه که از دختران تمام کوچهها و کافهها و خانهها میشناسد...
نمیدانم کاش که گاهِ دیدارمان نزدیکتر شود...
از دست خودم بدجور عصبانیم....از این رخوت کشدار و چسبناک تابستانی که فصل را هم دیگر نمیتوان بر این سستی بهانه کرد که همیشگی شده خدای ناکرده این مرض لاعلاج ما.
این پایان نامه هم که نمیدانم چگونه قرار است نوشته شود شاید روزی.........
فکر رفتن از اینجا، از شهر کثیف و همه آدمهای سیاه این شهر به جایی که روی نقشه پیدایش نکنی و آنقدر نقطه کور باشد(بدتر از اتاق من) که دیگر این موبایل هم در هیچ زاویه و هیچ جا و مکانیش آنتن ندهد و خط تلفن هم اگر نداشته باشد که چه بهتر، میگویی این یعنی فرار، میگویی از این کلمه خوشت نمیآید، میگویم فرار هم گاهی لازم است، میگویم بیا با هم داد بزنیم که "ما میخواهیم فرار کنیم"....
که حالا فقط دلخوشی زیبای این روزها این است که با آدمهای مختلف نشستن روی صندلیهای لهستانی کافههای شهر سیاه را تجربه کنی و با به هوا رفتن دود سیگار آدمهای منورالفکر سعی کنی لحظاتی را تو هم به هوا بفرستی، لحظاتی که جزء تاریکیها نیست، جزء نیمه تاریک روشنایی ست...
چشمانم را تار میکنم و رفت و آمد پاهایی که در حدود نردههای آهنی مدام دور میزنند را نگاه میکنم، چشمانم را تنگترمیکنم، تار میشود همه چیز، حتی تو که آن طرف نردهها روبروی من تاب میخوری و هربار که تاب پائین میرود، نیمی از صورتت فرو میریزد و تا بیایی دوباره بالا، تصویرت فراموش میشود در ذهنم...
تردید گذشتن و نگذشتن این روزها گاهی آنقدر عمیق است مثل خواب یا بیدار بودن که به صورتت آب بپاشی و تردید بیشتر شود و حالا مثل فیلمها بکوبم به صورتم اما مثل فیلمها از خواب بیدار نشوم.............
وقتی آن قدر سر خودت را گرم کنی که بترسی از کم آمدن این روزهای کشدار گرم و چسبناک
آن قدر که دیگر خیابان ها و پارک ها هم کم بیایند
بترسی مدام از روزی که قرار است قرار بگیرید روبروی هم؛ با خودت
تو و تو همین روزهاست که قرار ملاقاتی تان باید باشد توی یکی از همین کافه های پرت شهر کثیف؛تهران
تمرین دوستی کردن این روزها، دوستی ایی که به این هیبت و شکل نداشتمش و حسی که می گوید خوب شد و اشتباه نکردی از اول و فکر نکردی که باید اتفاق بزرگی بیفتد در آن ابتدا، همین حسی که اکنون جاری ست در این رابطه که گاه به گاه در روز یاد کنی اش و نباشد حس به قول او مالکیتی در این بین، لذتی دارد با طعم قهوه بستنی
و فکر گذشتن این روزها با فکر نمی دانم درست یا غلطِ رفتن، رفتن از این شهر سیاه، فرار...
فرار از خودمان، عادت هایمان، وابستگی های نداشته مان و دوست ها و روابطی که هیچ گاه نگذاشتیم بشود پایه ای سست بر زندگی مان
فرار از وابستگی هایی که هر روز ما را به جای جای این سیاهی ها عادت می دهد
وقتی که می توانی بنشینی روی صندلی پشت پنجره ات و فکر نکنی به چیزی جز طعم تلخ چای و بوی لیمو و ریحان بریزد توی خانه صبح به صبح و آسوده بنویسی و بنویسی و زندگی کنی، چرا که نه
کاش تو هم دیگر بهانه نیاوری مادر و بیایی و سه نفره دستهامان را بدهیم به هم و لیوان های چای مان را برداریم و روانه شویم
قهوه تلخ در فنجان روبرویم که حالا روبروی این پنجره فراخ نشسته و نشستهام
طعم قهوه که حالا این روزها هی تکرار میشود بیآنکه خورده شود
فنجانی که در آغوش انگشتانی لرزان که از آنِ من است، تجربه میکند داغی این قهوه تلخ را
پایم را را روی دیگری میاندازم، با چشمان بسته، میخواهم تا ته این روزها، طعم داغی فنجان را در انگشتانم نگه دارم
وقتی که میخواهم فکر نکنم دیگر به این چمدان کهنه سنگین پشت در، که بارِ سختی سالهاست که بار خودم است و قرار است شبی از همین شبها برود پشت در تا ماشین آهنی با آدمهای نارنجیاش آنرا ببرد، دور کند و جایی دور از این روزها بسوزاندشان، اما قول نمیدهم تکههایی را که چسبیده اینگونه به تنم و لباسی شده بر تن و بزرگشده با تن و دیگر درنمیآید را هم فراموش کنم و آن تکه هایی است چسبیده به من، به تو و به همه آدمها و کسی را توان پنهان کردنشان نیست..
فکر روزهای نیامده و مزهمزه کردن فردایی که میرسد و باغچههایی که من آب خواهم داد با آبپاش فلزیام و طعم قهوه تلخی که بویش صبحهای زود را پر خواهد کرد، روزهای زندگی و زنگی و زندگی. زندگیای که هر روز پر خواهد شد از حتی روزمرگیهای تلخ و شیرین، روزهایی که به انتظار شب، شب میشود و شبهایی که به انتظار صبح، صبخ نمیشود، صبح هایی که به بهانه خوردن قهوه بیدار میشویم و قهوههایی که تنها دلیلاند برای اثبات روزهایی که نمیدانم از کجا وارد این تقویم خاکخورده شد. روزهایی که خود خود خودم هم در حیرت میماند از آمدنش و اجازهای که خود خود خود من دادم به ورودشان به این تقویم روزهای چرک، اجازهای که سالهاست داده نشده به هیچ برگی که بیاید و بیفتد به این راحتی لای این تقویم که اگر هم آمده بود ناخواسته و بیاجازه، جز پشیمانی برای خود خود خودم و خود خود آن برگ چیزی نداشته.
نمیدانم شاید این چند برگ هم فقط همین چند برگ است و خواهد گذشت و شاید بماند تا دورها که اگر بماند...
به آنجایی رسیده که همه وقتی کم میآورند و چروک میشوند زیر بار حادثهای، میگویند: به آنجایم رسیده. یعنی به آنجایم رسیده بود اما الان موقتا این آب از سر یعنی از آنجا گذشته، آب هم که از سر بگذرد سبک میشوی، بخصوص وقتی شنا کردن هم بلد نباشی که سبکی دوچندان میشود. نه، خیالت راحت دیگر هیچ چیز سیاه نیست، چون رنگی اینجا نیست که حالا روشن باشد یا تیره، سیاه یا قرمز....حس گاو بودن هم تجربه جالبی ست؛ ندیدن رنگها را میگویم. فکر نکردن؛ فکر نکردن به آنچه خفه میکند، میدانی آن موقع ها که میم میخواست دلداری بدهد و آرامم کند و بیچاره از هرراهی که به ذهنش میرسید حرف میزد تا سر نخ این کلاف پر گره را به دستم بدهد، میگفت که به چیزی که مثل خوره میخورد همه وجودت را فکر نکن، کارهایی که دوست داری بکن اما من هی فکر میکردم، هی فکر میکردم، هی مینوشتم، هی راه میرفتم، هی قیافهام از ناراحتی در هم مچاله شده بود.....می دانی چرا؟چون هنوز میتوانستم فکر کنم و راه بروم و نفس بکشم، اما حالا که دیگر آب از آنجا گذشته و توان هیچ چیزی نیست حتی فکر کردن، میشود به حرفهای میم گوش داد و به همه چیز فکر کرد جز آنچه که هر روز پیرتر می کند ذهنت را و دلت را چروک و مچالهتر، فکر نکردن به آن نقطهای که حالا از همه نقطههای بیرنگ زندگیات بیرنگتر مانده.
شده تا به حال توی خیابان یا مهمانی چه میدانم شلوارت کثیف یا پاره شود و تو نتوانی هیچ کاری کنی جز اینکه به روی خودت نیاوری و قضیه را به شوخی و یا مسخرهبازی برگزار کنی؟ حالا حال ما هم شده حکایت این شلوار پاره و به روی خودش نمیآورد و هی فکر میکند به همه چیز غیر از شلوارش و هی مدام سرش شلوغ است و حتی یک ساعت هم وقت اضافی ندارد؛ خانه عمه و خاله و دوست و آشنا بعد هم خرید، بعدش سینما و کافیشاپ، آخر هفته هم که قرار ما بیرون از شهر...چه برنامه مهیجی و مدام بهانه میآورد کاش این روزها و هفتههای لعنتی طولانیتر بود.
شب هم خسته پرت میشوم روی تخت و دوباره فردا صبح همان شلوار پاره را میکِشم به پایم و با عجله میزنم بیرون به دنبال برنامههای نداشتهام.
حالا کمی آنورتر از شب، زانوهایم را بغل میکنم، روی زمین مینشینم جلوی این همه کتاب خوانده و نخوانده در این کتابخانه فلزی دوست داشتنی، فکر میکنم به تک تکشان و بعد از گذر زمانی که نمیفهمم چند دقیقه است یا ساعت یا روز، یکی را جدا میکنم و کلماتش را دوباره و سه باره و چند باره مزه مزه میکنم زیر انگشتانم...
چهارسال تمام شد، چهار سال رفتن به مکانی به نام دانشگاه
گرچه احساس خاص و عجیبی نیست از یادآوری آنچه گذشت اما همین دوستانی که پیدا شدند و استادانی !که چیزهایی در حد آگاهی هایشان و در حد توانایی مان از ایشان آموختیم و مهم تر از همه این خودی از وجودمان که برایمان هویدا شد که در گوشهای قبل از این خاموش مانده بود، خودش میارزد به همه آنچه باید اتفاق می افتاد اما نیفتاد و منظور از آنچه اتفاق نیفتاد آن بخشی است که در حوزه رسالت ما یه عنوان دانشجو نبود و اگر هم حادث نشد می ماند به حساب خیلی چیزهای دیگر که رسالت دیگرانی بود که بار انجام ندادنش روی گردنشان سنگینی خواهد کرد همیشه. پس نباید برایش حسرت خورد چرا که تمام شد و هرآن چه باید جمع می کردیم جمع کردیم و خوشا به حال آنکه دامنش پر تر از من است از این سفرهای که چهارسال تمام پهن بود و سعی کردیم ذخیره هم بکنیم برای چند وقت که نمیدانم چه مدت دوام خواهد آورد آنچه ریختیم در کولههامان، که اگر به یکسال یا کمتر نکشد چه!
با بعضی آشنا شدیم که حالا جدا شویم و با بعضی خواهیم ماند تا همیشۀ نمیدانم کی! گرچه معنای خاصی برای دوستی ندارم نه اینکه بگویی نخواستم داشتهباشمش اما دوستی ناب و انسانی را گشتم و نیافتم، و میدانم که انسان همیشه دنبال انسانی، چیزی، کسی است که دوست، شاید همسایه، شاید همفکر، شاید همدلش باشد تا بتواند بار سنگیناش را فراموش کند تا با هم فراموش کنند آنچه که در زندگی هرکسی سنگینی میکند و کسی نمیداند.
شب، هنگام که طبیعت خاموش میشود و انسان از شهر پرتاب میشود به گوشه دیوارهای آنچه که خانه می نامدش، اشیا آغاز میشوند و حضوری پررنگ مییابند در سهم حیات شب. آنگاه که ما میمانیم و تنهاییمان و خودمان را خسته و بینام در گوشهای از اشیا پرت میکنیم و پناه میبریم بر اشیا، لمسشان میکنیم با دستهامان و تنهاییمان را بر سطوحشان میلغزانیم و سهم تاریکمان پخش میشود بر آنها و در روشناییشان گم میشود.
چشم میدوزم بر لیوان چای و پررنگتر از وجود خود مییابمش، در کنارش روی زمین پهن میشوم حالا و از ترکیب خطوط این دو تن در هم، رنگی میگیرم و فراموش میکنم نام نداشتهام را و روزی را که گذشت اما سخت. حالا که هرشب لیوان چای در دستان من به دنیا میآید و همچون دارویی شفابخش میوه میدهد از میان انگشتانم و روبروی کتابهایم و این انبوه کلمه مینشیند همانند من اما زل نمیزند به آنها مثل من، مثل دیوانگان، مثل مردگان.
لیوان همه چیز را میداند، از این خودی که من هستم و حالا کنارش آرمیدم، تا تکه تکه تاریک و روشن ذهن پنهان شدهام، همچون این عکس روی دیوار که صبح به صبح خانه و اتاق را میسپارم به او، به تو و میروم سوی تاریک شهر در خیابان، و شب بینام برمیگردم، روبرویش با سلامی سرد و نگاهی که دیگر نگاه منِ صبح نیست و تنها اوست که مرا بازمیشناسد دوباره و این عکس-مرد بزرگ؛نادر ابراهیمی- هر روز پیرتر میشود مثل حافظهاش که همه میگویند حالا دیگر با او نیست، میگویند روزی به کوه رفت صبح زود به آن بالا بالاها و نوک قله که رسید جاگذاشتش و برگشت به خانه، اما من میگویم حافظهاش را جاگذاشت تا به من، تا به ما، این بزرگمرد بگوید که یاد و حافظه نداشتهاش میارزد به تاریکی ذهنهای تک تک ما که بیرنگ میشود هر روز و هر شب که میآید و نمیگذرد. او تمام حقایق راه پرپیچ این جهان را یافت و در کلماتش و کتابهایش ریخت و بعد پیاده شد تا با ذهن روشن و بیزبانش سالهای مانده را تا انتهای جهان برود...
نشستهام حالا و لیوان، نیمه ظلمت را میبیند در من که هر روز بزرگتر و بدخیمتر میشود و میپرسد از مرگ جهان که چه زمان فرامیرسد و انسان نجات خواهد یافت دوباره، گیاه میروید دوباره در وجود نداشته انسان و بهار پاشیده میشود دوباره در لابهلای سطور چشمهای من. به لیوان که حالا آماده است برای این که در آغوش دستهایم بفشارمش و فاصله لبهامان را به هیچ برسانم، میگویم آن روز خواهد آمد که شب سکوت کند در چشمهای بیسخن انسان و جوانه خیال، سهمی بیابد در میان انگشتهای کاغذی اش و روح ناتوان و بینور انسانِ اکنون، ستایش شود و دیگر بینام به خانه بازنگردد و پنجرههای رنج آفرینش بسته بماند تا همیشه، و سنگینی و دشواری جهان از پشت انسان برداشته شود و بیهودگی عاجز بماند در برابر حضور شادمانیهای عظیم.
پرسیدی ناراحت میشوی اگر بروم؟ گفتم:بله!
ناراحت میشوم، حالا که گفتم میشوم حالا تو مختاری که بروی یا که نه، ناراحت میشوم که میدانی این ماهها و هفتهها چه گذشت بر من، که ناراحت میشوم حالا که همه اینها را میدانی و این را میگویی که این را هم میدانم که میتوانستی نگویی و بروی مثل من که به تو نگفتم و نرفتم که خیلی چیزها را نگفتم که شاید هم نباید بگویم و خوب میشناسیام که آنقدر درونم حرف میریزم که حتی اگر بخواهی هم نمیگویم اما اگر نمیگویم در ازای اش هم نرفتم-حتی اگر بگویی مهم نبوده رفتن یا نرفتنم- که منتی بر تو نیست اما نمیدانم اسمش در مرامنامه من اخلاق است یا دوستی یا "هرآنچه در خیلی مرامنامه ها نیست" یا صداقت، میدانی که میروی یا نمیرویاش با خودت است اما من میدانم که نرفتنش همیشه با خودم بوده و حتی وقتی تو نمیدانی هیچ چیز را هم میتواند خیالت راحت باشد از من....خوب هم میدانی که کسی به چه سختی به حریم رابطههایم راه مییابد که منتی بر تو نیست که اگر هم هست بر من هم هست که در حریم تو خانه دارم حالا بعد از پنج سال شاید و کم و بیشش را خدا میداند، میدانی در مرامنامهام زیاد است حرفهایی که با صراحت میزنم یا نمیزنم یا نزدم و تو نمیدانی، اما مطابق مرامنامه یک دوستی ناب مو به مو عمل کردم. ناراحت میشوم و خوب میدانی اما نه بخاطر رفتن تو که بخاطر چیزی که نمیدانم اسمش در دوستی چیست اما خیلی بزرگ است و نایاب و خواهد شکست و میشکند به راحتی حتی اگر به روی هم نیاوریم و لبخندها باقی بمانند و من هم نفهمم شاید، انگار که قانون شکنی کرده باشیم در یک فضای مقدس که خود ساختیم آن را نه به راحتی بل به سختی و آنچه مهم میماند برایم و باید بماند برای تو حرمت حرمتهای مذهب دوستیمان است که تا به حال به آن پشت نکردم که تو را نمیدانم اما میدانم که نکردی تو هم، حالا اگر رفتی یا که نه بماند برای خودت....
حالا که گفتم اینها را هم بگویم که نکند گمان کنی این چندسال رابطهای بود از سر پر شدن ساعتهای خالی دانشگاه یا قدمزدنهای بیدلیل و خندیدنها و گریستنهای بیواهمه ما از هم، در هر لحظه فکر میکردم به این رابطه که نمیدانستیم به کجا میرود و ترس از این ندانستن و گاه حرفها و کارهایی از ما سبب شک من میشد، که این شک خوشحالم میکند که نشانهای ست از اینکه دو انسان به بهانه بیبهانه دیگران در کنار هم ننشستند و نگریستند و نخندیدند و حالا هنوز هم ایستادهام در تنهاییام در کنار تو و تو هم اما از اینجا تا پایان جهان را که دیگر کسی نمیداند.
شاید رفتن و نرفتن تو بهانهای شد برای گفتن حرفهایی که مانده بود پشت این همه سال ...
سهم حرفهای نزده این هفتهها، سهم زیادی است که وقتی از حجم این روزها کم میکنمشان دیگر چیزی از روزهایم نمیماند، نوشتن هم حالا سخت شده آنقدر که زیادی حرفهای نصفه و نیمه انباشته زیر تخت که هر شب تا نیمههای شب ریخته میشوند روی کاغذ اما انتهای حرفها گم میشوند و گاه لیز میخورند از روی کاغذ و حرفها دوباره ناگفته میماند تا شب بعد...
هرکسی تاب تحمل این حرفهای کشدار و کهنه و شخصی را که ندارد، نیستند آنهایی که حوصلهشان آنقدر بزرگ مانده باشد و جایی داشته باشد برای بیحوصلگیهای یک ناآشنا...حالا که حتی ظرف حوصله خودم هم آنقدر پر شده که برای تنگحوصلگیهای روزانه و شبانه در رودر بایستی آشناییتمان افتاده..
راستی از زمستان که امسال بیاید وشاید من آنرا ببینم میترسم، که اگر آمد و من از عینک بزرگ سیاه روی چشمهایم خجالت کشیدم چه! من بدون عینک سیاه بزرگم در شهر گم میشوم! جواب این چشمهای لرزان را چه بدهم پس! معجزه عینک سیاه بزرگ با قاب ضخیمش را که برایت گفته بودم که میزنی و چشمهایت راحت مینشینند پشت آن دو قاب سیاه که چند سانت از هرطرف شان را پنهان نگه داشته و حالا راحت میخندند، گریه میکنند، زار میزنند، التماس میکنند، لبخند میزنند، صدا میزنند و ...میزنند و میزنند و میزنند، مثل امروز که در اتوبوس همیشه دوباره، که احساس کردم چشمهایم بیاجازه دارد خیس میشود و من بی معطلی قاب سیاه را انداختم روی قوز بینی و محکم کردم جایش را و حالا بعدش دیگر راحت به هرچیز بعد از آن فکر کردم و نگران نبودم از واکنش این چشمهای ساده که حالا شاید خواست خندهشان بگیرد یا گریه... اما انگار امروز با همه روزها فرق داشت، آدمهایی را دیدم شبیه خودم که چشمهایشان بیاجازه خیس میشدند اما چون عینک نداشتند حالا این چشمها هی و مدام قرمز میشدند و صورتی و بنفش اما گویی سنگینی حرفهایشان مهمتر بود از چشمهای تری که چشم های خشک دیگران آرامشان نمیگذاشت...دو نفر بودند در اتوبوس بعدی همیشهام، که یکیشان از همان اول معلوم بود چشمهایش میخواهند بهانهگیری کنند و آن یکی هم که قطرهای از کنار چشمش پایین افتاده بود و انگار که حرفهای دلش آنقدر پر بود که اصلا قطره آویزان از گوشه چشم را ندید یا نخواست که ببیند که شاید خودش آرام و بیصدا بیفتد پایین که آنهم با سماجت خواسته یا ناخواسته گیر کرده بود در چاله های صورت دخترک یا شاید هم بین چشم های آن دو و خودم در شک بودم که قاب سیاه را برای چشمهای خودم نگه دارم یا به آن دو قرض دهمش که راحت پشتش بنشینند این چشمهاشان و هر حرفی که دارند بزنند و تمامش کنند این داستان را که تمام شدنی هم نیست، قاب را روی قوزکم محکم نگه داشتم........حالا شاید بهتر همان باشد که هرکس ظرف حوصله خودش را برای بیحوصلگیهای خودش نگه دارد تا نگران جادار بودن یا نبودن ظرف حوصله دیگران نباشد
وقتی اینگونه میشود زندگی ات به اصطلاح مردم زندگی میگذرد یا برطبق روال جریان دارد، حالا که دارد به قولشان میگذرد و دغدغهاش نمیگیرد توی گلویت که چگونه میگذرد حالا که میخواهم اقرار کنم حتی دوباره و چندباره بگویم که در این مدتی که دغدغه چگونه گذشتن لحظه لحظه زندگی که مثل آب داغی بود که میریخت روی سرم در یک حمام بدون در و درز و هرلحظه آب بالاتر میآمد و تاولهای تن بیشتر، که اگر حضور م.م نبود و نمیرسید تا با حرفهایش، سکوتش، شوخیهایش، حواس پرت کردنهایش یا نمیدانم هرچیز دیگر در و درزی بر این حمام لعنتی پیدا کند... و حالا که کمکم دو هفتهای میشود که پانسمانهای تن را باز کردم ، حالا که هی دوباره و دوباره مینویسم تا دوباره و چندباره بخوانم که سادگی نگاه و حرفهایش دلیلی نشود بر فراموشی بزرگی حضورش در این مقطع.... نمیدانم که حالا چرا در این خیابان بلند و بیسرانجام انقلاب حس خوبی ندارم، با اضطراب از حضور نگاهی آشفته که در این خیابان من را و شاید خاطراتم را شاید کتابهایم را میپاید، سراسیمه به ایستگاه اتوبوسی میرسم که آن هم...حالا که این خیابان همان بود که دوست داشتم از کارگرانش، که از کتابهای دست دوم و اولش، که از سمبوسههای کثیف خوشمزهاش، که از ترافیک و دودش، که از دبستان اتفاق(قدس)، که از ساندویچ سرپایی دانشجویی در آن ظهر که به بهانه کدام پروژه کلاسی مشترک بود که لوازمالتحریر فرشته را که تا آن موقع نمیشناختم و خجالت کشیدم به جای خودم از تو که از یک دانشجوی طراحی صنعتی هم بیشتر پاتوقها را میدانی، که از پنجاه تومانی دانشگاه تهران که هروقت حرفش میشود نیم ساعتی با مامان کل میاندازیم که کوتاه هم نمیآییم هیچکدام که او میگوید حسودیتان میشود و من همیشه عصبانی میشوم که شاید هم حالا حق با توست حالایی که دانشگاه هنر آنقدر سخاوتمند شده که نه تنها زمینها و دانشکدههایش که شاید بخواهد دانشجویان و اساتیدش را هم وقف کند.....که این روزها با سردرد ترافیک و دیر به خانه میرسم و روی تخت مثل همبرگر به قول تو پخش میشوم که مهم اصلا نیست این سردرد، مهم ثانیههایی است که نمیفهمم میگذرد و شاید هم نمیگذرند حالا که دلم برای همه آدمهای دنیا تنگ شده حتی تو و این روزها خیلی چیزها میآید در ذهن و میرود خوشبختانه....
خاطرات آن سالها!
پارک قدیمی و صندلیهای فلزی رنگ و رو رفته بعداز ظهر همیشه، همیشه ای که بعد از یک روز، خستگی ت را آنجا پهن میکنی با دوستی... در گرمای اوایل خرداد با باری از فرهنگ که بر دوشهامان و دستهامان تا اینجا کشاندهایم
اینجا هم انگار آخر دنیاست، جایی که دستکم برای من هیچ قید و بندی نیست و کثیفی میزها بهانهای نیست برای غر زدن به گارسونی که ندارد و هوای گرم در خنکی دوچای آلبالوی نیمهداغ! و سیب داغ حل میشود، گویی قید و بندی برای حرفهامان هم نیست و من چیزی را برایت میگویم که نه اینکه بگویم از گفتنش پشیمانم اما اینجور چیزها که گاها پیش میآید را در چمدان خاطرهام میاندازم و درش را میبندم و اینبار به تو گفتمش شاید فقط برای اینکه شنیده باشی و شایدهای دیگری که خودم هم نمیدانمشان.....حالا انقدر در ته دنیا خوش میگذرد که دومین سری چای آلبالو و چای نعناع را سرمیکشم، میگویی طعم خاطرات نداشته پاریس ات را در آن کافههای قدیمی میدهد ، تو به یاد پاریس میافتی و من یاد آن سالها که تو در پاریس بودی که من اینجا را فراموش نکردم و سرمیزدم هر از گاهی از ترس اینکه مبادا این پیرمرد الکن مهربان گمان کند کار و بارش کساد است و بخواهد بساط چای ش را تعطیل کند و خاطرات ما را لابه لای قوطیهای چای ش دور بریزد و حالا تو برگشتهای از پاریس آن سالها و هنوز هم موسیقی سنتی را دوست داری و دوباره روزها را تکرار میکنیم...
شب میشود در خیابان که حتی لحظههای نفس کشیدنات را هم به یاد نمیآوری، که خسته نیستی، که پر از انرژی میتوانی تا خود خانه بدوی، که شک میکنی نکند در هوایی که مدام از صبح بلعیدهای به تو چیزی خورانده باشند، که امروز تا دلت بخواهد دوست و آدم قدیمی و غیرقدیمی دیدی، که لبخندی امروز در ناگهانی یک لحظه متولد شد و صدای برخورد دو لبخند آنقدر مهیب بود که سالن لرزید که دوستت خوشحال بود با دوستش و من از خوشحالیهایمان ، که پرتاب اس.ام.اس ها امروز دچار مشکل شده که وقتی استاد نمیگذارد پول تاکسی را حساب کنیم و ما از روی شیطنت مدام اصرار میکنیم و بههم نگاه میکنیم و میخندیم و استاد با نگاه پر از تعدد چند معنایی علاقه و دغدغه و خستگی و حتی شیطنتاش به ناگاه سنگینی میکند و تهنشین میشود ته ذهنت، که زیبایی سادگی بچههای گروه را در گوشه کمد خاطراتت رها میکنی، که خندهات میگیرد از همگروهی ی که نقش مرد عاقل را از پسرک کم تجربه بیشتر دوست دارد و آنچنان داخل نقشش رفته که خودش را پیدا نمیکنی دیگر، که حالا خسته میدوی تا خود دانشگاه و خود همکلاسی پرخاطره تا بگویی آنچه را که از صبح در ذهنت غوغا کرده و تا میشنود به سبک خودش چشمانش آرام ذوق میکند و خستگی تن دیگر پیداش نیست، که سبک میشوم که نفس عمیق میکشم و طوری که شاید فردا هم را نبینیم تند و تند حرف میزنیم و قرارها را میگذاریم و در این بین از زیادی حرفهای نگفته این چند وقت که انگار هم را ندیده بودیم میگوییم و مینویسیم که حالا سیبهای ترش باغ شیرازشان را میدهد و میوههای دیگری که بعد از خوردنشان میگوید گوجه سبز مانده است و کلی میخندم به سادگی هنوزم که از اعتماد دیروز جا مانده است........که حالا در اتوبوس و در تاریکیاش نشستهای زیر نگاههای خسته مردمان خسته و تند و تند امروز را خالی میکنی روی ورق که با اتوبوس خط دو داری میروی ته دنیا.....اینجا ته دنیا است، بزرگراه جلال آل احمد، زیر نور زرد اتوبوس خط دو و من باصدای نگاهی از میان امروز که در کولهام جا مانده دارم سفر میکنم ار ته دنیا تا نمیدانم کجا....
بالاخره نخستین شماره "ماه نوشت" که در واقع شماره صفر بود در ساعات پایانی دیروز برای دوستان ارسال شد، اول از همه امیدوارم این حرکت تداوم داشته باشه چون واقعا فعالیتهایی که به صورت مقطعی انجام میشه از نظر من فاقد ارزشه و در درجه دوم امیدوارم با گذشت زمان در بهترین کیفیت ارائه شود.
دیروز از صبح مشکلی سر درست کردن پی.دی.اف این روزنامک پیش آمده بود، مشکل از این قرار بود که وقتی فایل Word ر ابه p.d.fتبدیل میکردم یک قسمت از مطالب حذف میشد که بیشتر هم مربوط به چند سطر اول یک صفحه میشد!!! تقریبا تمام شهر خبردار شدند، از خانم رز که بیش از همه مزاحم ایشان شدم، همسر گرامیشان که اتفاق نه چندان خوشایند اما جالبی در رابطه با ایشان برایم افتاد(دیدم چراغ آدمک خانم رز در یاهومسنجر روشن هست و شروع کردم به ابراز احساسات ناراحت گونه! که هنوز مشکل پی.دی.اف حل نشده و یک آدمک که در حال کندن موهای سرش هست را هم برایشان فرستادم، صدایی که شبیه صدای خانم رز نبود از پشت صفه چت برایم نوشت!!من همسر ایشان هستم، کاری از دست من برمیآید!!!!!)و حامد کهن و ارتباط با او از طریق تکنولوژی توصیف ناپذیری که در سایت دانشگاه در حال فوران است و علی سلیمنژاد که خسته از بازی فوتبال تقریبا بهترین راهنمایی را کرد اما نه کاملترین را، آقای فلاح از گروه طراحی صنعتی و مشاوره با آقای ولی پور.....و متاسفانه تا لحظه آخر فکر میکردم که مشکل از انتخاب فونتهای غیراستاندارد بوده ولی متاسفانه این نبود......لطفا اگر کسی راه حل این مشکل را فهمید، خبرم کند...
صدای بریدگی نفسها را میشنوی؟ به خس خس افتاده گلویی که از روزهای تکرار میآید
وقتی گذشته را مدام مزه مزه میکنی و یکروزش صد روز میشود و طعماش که روزی گوئی شیرین بود حالا به ترشی میزند؛
صدایت پشت حنجره گیر میکند
زبانت سنگین میشود و میافتد کف دهانت و
لبهایت باد میکند و سخت میشود و باز نمیشود از هم
نفس پشت دندانها پا میکوبد و راه فرار میخواهد
بریده بریده شنیده میشوند اصواتی
وقتی گذشته اصرار دارد دارد بر ماندن و امروز راه نمییابد به فردا
روزها به جلو میروند اما تقویم تو برعکس ورق میخورد
وقتی گذشته تمام نمیشود و چرخ میزنی دور گذشته مدام
وقتی آنقدر به عقب میروی که دوباره زاده میشوی بیدلیل، و میخواهی که التماس کنی و منصرفشان کنی از زادنت و دوباره نفس پشت دندانها حبس میشود و صدات را نمیشنوند و سرت را محکم گرفتهاند و میکشانندت از آن تاریکی مطلق-بهشت- به بیرون سیاهشان، نفس پشت حنجره فریاد میزند، بیرون کشانده میشوی آخر، ضربهای بر کپلات و حالاست که نفس آزاد میشود از پشت لبها و عربده میکشی، این اعتراض توست به حضور ناخواستهات در این دنیا،
همه میخندند.............
دو روزیست که راحتتر و عمیقتر نفس میکشم
مثل ترخیص از بیمارستان میماند- شاید چون تجربهاش نکردهام - امیدوارم عفونت دیگری عارض نشود
زود اس.ام.اس میزنم به(م.م) تا خبر حالم را بدهم، فکر میکند دوباره و دوباره خوب نیستم، باور نمیکند تا زنگ میزند، روی پل باد میپیچد توی گوشی و گوشم که به گوشی بیشتر میچسبد و اصواتی که میآیند و من نمیشنوم، الکی میخندم، باد میزند لای موهام و صدا را میبرد با خودش...مینویسم باز هم ممنون بخاطر همه چیز.....
کار جدید را باید جدی بگیرم، حالا آرام آرام باید لبخند را گوشه لبم بچینم و- چون خوشبختانه لبخندهای گشاد عامدانه و کاهلانه هم در مرامم نیست، پس نگران مصنوعی شدنش هم نمیشوم- فقط به کار فکر میکنم و پروژه نه و پایان نامه که سر موضوعش امروز با استاد راهنما به توافق رسیدیم و حالا مانده تائید دانشگاه...
دستهای دخترک کناریام که پاهایش در هوا مانده و به زمین نمیرسد پر است از زخم بیماری، به خودم مسلط میشوم و سعی میکنم مثل یک انسان رفتار کنم، هنگام دادن بلیط به او علیرغم میل باطنیام که ناخواسته در یک لحظه اتفاق میافتد، دستهایمان به هم نزدیک میشود، به هم برخورد میکند، حالا در سطح بیشتری به هم کشیده میشود، هول میشویم، او بیشتر، بلیطها میافتد ناراحت میشوم، برای برطرف شدن سوتفاهم ایجاد شده حداقل برای خودم، وقتی پایش به پایم میخورد تکان نمیخورم و میگذارم تا دقایقی کنار هم و مماس بر هم بمانند....
اس.ام.اس دادم به الف و تبریک گفتم، در جواب من را "عزیزم"خطاب کرد، شاید از روی عادت بود اما از کسانی که همه را با این عنوان خطاب میکنند خوشم نمیآید. به قول مصطفی مستور : "عزیزم فقط مال یه نفر میتونه باشه مگه اینکه با توافق هم بخواهیم این وضع رو تغییر بدهیم"، حتی اگر هم "عزیزمی" نداری، همه لیاقت "عزیزتو بودن" را ندارند. کلمهها ارزش و هویت دارند، هویتی که تو به کلمه میدهی، کلمهات هم به تو میدهد و تو به مخاطبت و مخاطبت به کلمهات .....
احساس میکنم اینجا هنوز آنچیزی که میخواهم نشده، نمیدانم هم قرار است چه بشود، شاید هم قرار نیست چیز خاصی بشود، شاید هم چیز خاص همین است، فعلا که جایگزین خوبی است برای دفتر خاطرات و کاغذهایی که هرکدامشان را گوشهای نوشتی و پنهان کردی و حالا معلوم نیست.....
همین که نمیدانی در سر آدمها چه میگذرد، باید از آنها بترسی، از خود من بیشتر ازهمه، چه ترسناکم زمانی که به یاد میآورم تردد افکار و کلمات خاموشی را در ذهنم که آنچنان از ظاهر آراستهام دورند که به زیر پوستم میلغزم تا در امان بمانم از اینهمه زشتیشان.
مخوفتر و هراسناکتر میشد این دنیای وهمآلود اگر ذهنیت آدمهایش آشکاره میشد.
سیاهی ذهنهایمان را زیر پوستهامان پنهان میکنیم، لبخند میزنیم، حرفهای زیبا میزنیم و حرکات دستهایمان را چاشنیاش میکنیم تا مهمتر از آنچه که هست جلوهشان دهیم، با نگاههای دلفریب سخاوتمندمیشویم بهطور احمقانهای، روشنفکر میشویم به طرز حیلهگرانهای و آنقدر جدا میشویم از خود واقعیمان و غرق در غیر حقیقتها میشویم و نشانی خودمان را هم در گوشهای از این دنیای بی چراغ رها میکنیم که حتی دنیا را هم غیر واقعی میخواهیم، میترسیم از آشکارگی واقعیت، بیمناک میشویم از درد و رنج دیگران و حتی خودمان، و پا پس میکشیم آن زمان که کسی را دچار حقایقش میبینیم و همچون بیماری او را به گوشه خودش وامینهیم تا مبادا به ما سرایت کند.
کاش میدانستیم که اگر چشم بپوشیم بر رنج واقعی، زمانی که چشم باز میکنیم و آنگاه که به ناچار لباسهای بدلیمان را درمیآوریم، تنهای تک تکمان پر است از دمل و زخم و چرکی که یادگار سالهای سال است و علاجی بر آنها نیست........
سنگینی گذر لحظههای این روزها آنقدر هست که نمیفهمهم چگونه میگذرد
برای انتخاب موضوع این پایاننامه لعنتی که هرچه میگذرد بیرمق ترم میکند، به بنیاد مستضعفان رفتم، در قسمت حراست فهمیدم که باید چادر سرم کنم، کنترل مقنعهای که کاملا جلو کشیده بودم برایم دشوار بود چه برسد افتادن چادری روی آن(آنهم از نوع بدون کش) از طبقه اول به چهارم، از چهارم به دوم، ورود به آسانسورهایی که پر بود از نگاههای سنگین زیرچشمی، چادرم را بال و پایین میکردم، خط مقنعهام به نزدیکیهای گوشم رسیده بود، اسم کسانی که باید به ایشان مراجعه میکردم در عرض کمتر از چند ثانیه از ذهنم پاک میشد، خوشبختانه خانم محترمی که صدای مرا هنگام توضیح به مسئول طرح و برنامه شنیده بود و گویا دختر خودش هم در رشته طراحی صنعتی تحصیل میکرد مرا به بخش بهداشت و درمان معرفی کرد، فرد مورد نظر آنجا نبود، باید وقت قبلی میگرفتم و روز دیگری مراجعه میکردم، پژوهشکدهشان هم آنسر شهر بود، فقط میخواستم از آنجا خارج شوم، ساعت 12 بود و ساعت یک باید به استخر(تربیت بدنی دو)میرسیدم، موقعیت جغرافیایی ام را هم گم کرده بودم، در نهایت با چندین بار کمک تلفنی از دوستم از سر خیابان دامن افشار سردرآوردم....
استخر، آب، حرفها و خندیدنهای بچهها که حتی حوصله نگاه کردن به هیچکدامشان را هم نداشتم، اولین نفر وارد آب شدم، حرفها و سوالهای همیشگی یکی از بچهها را فقط با یک کلمه جواب میدادم و بدون توجه به اینکه میخواست سر صحبت را باز کند دوباره فرو میرفتم در آب....به صف ایستاده بودیم کنار آب برای شیرجه، همه پاها کنار هم.... همیشه دیدن و مقایسه دستها و پاهای آدمها برایم جالب بوده، مثل قیافهها که با آدم حرف میزنند، دست و پا هم خصوصیات آدمها را عیان میکند....................برای ندیدنش حتی سونا هم نرفتم، از آرایش کردش دلم به هم میریخت.....کیفم را انداختم سر دوشم و با یکی از بچهها_همان که زیاد حرف میزند_رفتیم تا م ونک که از حسابش پول به من قرض بدهد، یادم رفته بود امروز باید داروی مادری عزیزم را از داروخانه بگیرم، با گردندرد شدید و کیف نهجندان سنگین و بار سنگین خستگی تنهایی و کسالت آنقدر راه رفتم تا........آناتما فریاد میکشید در گوش من و کمی در کشاندن این بار کمک میکرد:
As the pressure grows and these feelings flow
Trample on bodies, bodies in holes of faith
تاکسی و رانندهای که مدام حرف میزد و نمی دانست که محسن نامجو درگوش من چه غوغایی کرده:
تیغ و رگ ز جمجمه تپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران
کنار دفترخانه ازدواج و طلاق457پل گیشا، دختر و پسری ایستادهاند در آستانه زندگی و شخص سومی این لحظه را برایشان ثبت میکمد، دوباره دلم به هم میریزد، کنار جوب مینشینم، یک دستم به زمین و یک دستم ته حلقم، عکسهای عروسی همه آدمهای دنیا را در جوب جلوی پای دختر و پسر بالا می آورم..............................
بیرمق ساعت شش صبح، لحاف را میکنی و بهزور بالشت را از موهایت که مثل آدامس به آن چسبیده جدا میکنی
به روی خودم نمیآورم که پروژه نه ای هم در کار است، برنامه عصر را هم که بچهها کنسل کردند، کمر درد مامان هم بهانه میشود برای نرفتن به جمهوری، بهروی خودم هم نمیآورم که بعداز ظهر کلاس زبان دارم...حالا با خیال راحت میمانم منتظر مهمانها
گوش دادن به غیبتهای جذاب خانمها که با خیال راحت از نبودن مردی در خانه، بلند بلند رازهای مگو را فاش میکنند، هرکه حرفهای به روزتر و عجیبتری بزند طرفدار بیشتری پیدا میکند ومن که مثل همیشه فقط شنوندهام
چای، میوه، بستنی...خوردن، سکوت، نگاه.....فقط برای اینکه فکر نکنم
فنجان و لکههای سرنوشت من که کف آن پاشیده شده بیدلیل، نمادها و چشمهای خیره من به چشمهای پر از مژه سیاه وموهای مصنوعی
کمر درد، درمانگاه....تزریقاتی، کفش نو، گرفتن یه سیدی خوب(که البته هنوز ندیدمش) ازیه دوست همرشته که امسال نمایشگاه رو با هم گذراندیم، عکس سه در چهار، لبخند مصنوعی و انقباض اندک عضلات صورت(که آن انقباض هم فقط کمک میکند که از حالت ظاهر همیشه ناراحت چهرهام کاسته شود)، کمی بالا، سمت راست و چریک...
میچرخد ....حرف میزنم، سکوت، ابدیت، سکون......
مثله پریای سه ساله که گردنش گیج میرود حالا همه چیز و همه جایم گیج میرود
فقط جلو را میبینم
راه میروم، گیج میرود، تو، تهوع
میروم پیش مادری تا بگویم، اما فقط سکوت میکنم، اما انگار سکوتم را میشنود و به روی خودش نمیآورد
شاید نباید پشت ماشین مینشستم، رضا کنارم نشسته و میرانم، گیج میرود همه چیز، تهوع، تو و چالهای که مرا میکشد در خود، رضا صبوری میکند، اما باز هم گیج میرود، انقدر که حتی زیاد هم ناراحت نمیشوم،
چشمم خیس است و رضا فکر میکند از ناراحتی ماشین است، عذرخواهی و سرگیجه
گیج میرود، وارد خانه میشوم، مادری میفهمد چیزی شده، میگوید هر دویتان سالمید؟ و سرم را چند درجه پائین میورم، بیشتر گیج میرود بازهم نمیفهمد از چاله و جدول و ماشین مالیده شده ناراحت نیستم
روی مبل ولو میشوم، پدری با اکراه میپرسد تو هم نشستی، و با اکراه میگویم کمی
صفحه تلویزیون گیج میرود، تو و تهوع
اتوبوس ودستهایم که تحمل این همه بار را ندارد و زبانم که تحمل اینهمه سکوت را
دهانم پر از کلمه ست و کلمهها خیس میشود
کلمهها آنقدر آنجا خیس خوردهاند که بوی گندشان را از چندمتری من میفهمی
کلمههای من صدایشان را از دست دادهاند، حرفهایم سکوتندو فریادم کلمههای خیس گذشته کپک زده
تهوع، تعفن، سکوت و هیچ
گل گاو زبان و چای آلبالو
بر روی صندلیهای فلزی رنگ و رو رفته پارک
همیشه یا وقتی خیلی خوشحالم ویا خیلی گرفته به آنجا میروم و دوست ندارم هم با هرکسی بروم
امروز از نوع دوم بود
با دوستی که قدیمی نیست اما هم خودش وهم دوستیاش به ارزش همان دوستیهای قدیمی است، رفتم
دوستی که با دیدنش احساس می کنی هنوز هم آدمهای ناب وجود دارند
نادر خان از کجایش بگویم!! از حرفهای این دل که بهانهگیریهایش حوصله همه را سر برده یا از حرفهایی که نزدم و اشکهایی که با التماس هایم از افتادن منصرف شدند و دوستم تنها کسی بود که خیسی چشمهایم را حتی از پشت مرمکان میدید....................اما همین چند ساعت حضور او، پیادهروی یک ساعته، کلی حرفهای معمولی و چای کافی بود که الان سبکتر باشم
باران وارد میشود در آستانه چهار بعداز ظهر
و خیس میکند افکارم را
و مرطوب و نمدار میمانند تا
وقتی روی کاغذ آنها را پهن کنم در اتوبوس
به ایستگاه میرسم، از میان همهمه میگذرم
پیاده میشوم و یادم میافتد که همهاش جاماند در اتوبوس
میدوم و نمیرسم
هیچ وقت کیفم به سبکی این روزها نبوده است
تا ته کوچه دست در جیب قدم میزنم
مثل همیشه از جلوی در خانه رد میشوم و نمیفهمم
تا به حال بریدن عکسها را تجربه کردی؟ آلبومت را ورق بزنی و یا عکسها را در کامپیوترت نگاه کنی، قیچی حقیقی یا قیچی مجازی در فتوشاپ را در دست بگیری و شروع کنی به بریدن هرچه به نظرت در لحظه زیادی میآید.
آلبومهای ما پر است از عکسهای تکه تکه، وقتی نگاهشان میکنی قطع عکسها با هم فرق میکند و در عکسهای چند نفره همیشه یکی ار کنار عکس بریده شده(البته این در صورتیاست که این یکنفر شانس آورده باشد و در کنار عکس ایستاده باشد و اگر هم بدشانس باشد و وسط عکس باشد که احتمالا تاالان باید بازیافت شده باشد).
امروز هم یکسری دیگر از عکسها را با قیچی فتوشاپ اصلاح کردم، فقط سر خودم را نگه میداشتم، بقیه دور ریختنی بود.
وقتی عکسها را میبرم احساس میکنم از گوشه خاطراتم هم بریده میشوند.
"ماه نوشت" عنوان ماه نامه ای است که قرار است با همکاری چند نفر از اعضای هیئت تحریریه نشریه دستاورد(الیته من جز هیئت تحریریه نیستم
) به صورت نامه الکترونیکی(یا همان News Letter خودمان) از این ماه از طریق ایمیل بهدست علاقهمندان مجله دستاورد برسد، محتوایش تا این زمان شامل خبرهای داخلی و خارجی طراحی صنعتی است و امیدوارم که در طول زمان به یک ماه نوشت پرمحتوا تبدیل شود، که البته حضور و راهنمایی های دوستان و اساتید محترم مثل همیشه به تسریع این امر کمک میکند.