تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

.... بخواب هلیا دیر است، دود دیدگانت را آزار می­دهد. دیگر انگار هیچ کس بخار پنجره­ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالیِ کنارِ خانه تو نخواهد گذشت.

هلیا بدان که من دیگر به سوی تو بازنخواهم گشت. بیدار می­نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.....

دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف­های کوچه و بازار

برای بوئیدن کودکانه گل­ها.....

هلیا برای خندیدن، فرصتی ست بی­حصار و گریزا.

آیا هنوز می­انگاری که من از پای پنجره­ات خواهم گذشت؟

 

 

به بزرگیِ نگاهت، هیچ­گاه گرمیِ حضورت و شکوه آن چَشم­ها را در گذرِ این سال­ها که از کودکی­ِ دورم می­آیند را از یاد نبرده­ام. و هرگاه که به درون چشمانت به روی دیوارِ اتاقم زل می­زنم، انسانیت و شرافت یک مرد در ذهنم عمیق­تر نقش می­پذیرد.

از این پس پنجره اتاقم همچون گذشته بازخواهد ماند و هرلحظه شنیدن صدای قدم­هات را از بالای پنجره بانتظار خواهم نشست، حتی اگر تو دیگر به سوی من بازنگردی....

 

نادرخان عزیز روحت شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 23:29  توسط   | 

سريع گفتم: من آدم مواجی نیستم، گفت چی؟ گفتم من آدم مواجی نیستم، پرسید: کی گفته؟ گفتم شما، گفت به کی؟ جوابش رو دادم، شاید انتظار حرفم رو نداشت و با سوال و جواب­هاش  می­خواست حرف­هاش رو توی دهنش جمع و جور کنه. با کنایه و نیشخند گفت: تو یک آدم خشک هستی، اصلا هم موجدار و خیس نیستی!

گفتم: برام جالبه که بدونم از روی چه چیزی به این نتیجه در مورد من رسیدید!

ادام رو در آورد و بعد کمی جدی شد...کمی حرف زدیم.

این آدم من رو آروم می­کنه گرچه گاهی جلوش دست و پام رو گم می­کنم، واقعا قدرت این رو داره که از ته چشم آدم­ها نه همه چیز رو ولی داستان اصلی­شون رو بخونه .

می­گفت: آدم­هایی که چال دارند مهربونند، آدم­ها دوست دارن که با اونا ارتباط برقرار کنند، با حرفاش ته دلم رو قلقلک داد. بعد از اعتماد به نفس من گفت و از چیزهای دوری در گذشته که الان تو زندگی من داره اثر می­ذاره. از ارتباط گفت و از محبتی که آدم باید بدون چشمداشت به همه بکنه تا انرژی روزانه­ش رو تامین کنه. گفت که بارها به تو فکر کردم و اینکه اساس بیشتر حرفهات رو "نه" بنا شده، از نگاه مثبت حرف زد و چیزهایی که دیگه نمی­شنیدم، چونه­م شروع کرد به لرزشی خفیف و بعد لب­هام، نگاهش رو دیدم که از چشم­هام به روی لب­هام افتاد، بعد سرازیر شد قطره اول از چشم راستم و بعدی با کمی تاخیر از دیگری، سرم رو پایین انداختم....بلند شد، جعبه دستمال را از کنارم برداشت و گرفت جلوی دست­هام که حالا جلوی دهانم رو پوشونده بود، عذرخواهی کرد و گفت که نمی­خواسته ایجاد تنش کنه، اما من راضی بودم، سعی کردم سریع به حالت عادی برگردم؛ در هرصورت جای مناسبی نبود برای ادامه چنین وضعیتی و همین که در آن مکان وقتی گذاشته بود برای من و درِ اتاق را بسته بود تا راحت تر حرف بزنم به دنیایی می­ارزید.

بیرون که زدم غروب شده بود، یک غروب بهاری و همین کافی بود تا آن کوچه دراز را و بخشی از خیابان شریعتی را قدم بزنم و فکر کنم.

 

غروب همان روز بهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 10:48  توسط   | 

امروز صبح؛ تمام سختی­های دیروزِ سیاه را میاِن آن­همه صندلیِ فلزی، چهره تورا میان آدم­هایت، صورت­هاتان را میان فلاش­های دوربین، حجم انبوِه آن کاغذها و چهره آدم­هایی که حالا غریبه تر از هر غریبه­ای به من لبخند می­زدند را، سرگیجه و لرزش دستهایم را، غم و اندوه این همه سال را و دیروز را که خوشحالی­ات را     بی ­من جشن گرفتی؛ روی لبانم تبخال می­زنم....

 

 

همان روز سياه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 20:9  توسط   | 

باید انقدر از این روزهایی که شبیه آدمیزاد هستم بنویسم تا در رورزهایی که احوالم به تنها چیزی که شباهت ندارد احوال آدمیزاد است، یادم باشد "من" روزهای خوب هم داشته ام.

روزهایی که شبیه آدم نیستم یعنی همان روزهایی که صبح با دردی در ته وجودت از خواب بیدار می شوی و از سختیِ روزی که در پیش داری چندبار محکم بالش را روی صورتت فشار می دهی تا اثر برجستگی های صورتت در بالش فرو رود و آنقدر در ملحفه­ها بچرخی و بغلتی که ملافه ها هم کلافه شوند. روزهایی که آرزویت شب شدن باشد که دستِ کم در خواب چندساعتی را مجبور نباشی فکر کنی و فکرت تعطیل ­شود.

روزهایی که همه را کلافه کنی با قیافه­ات که شبیه سیب­زمینی پلاسیده شده و خیلی سخت است که کسی حوصله یک سیب زمینی چروک را نداشته باشد حتی برای یک لحظه، آخر توقعی هم نیست قیافه خودشان را نمی­بینندکه در وقتی سردرگم­اند و کلافه شبیه گوجه فرنگی لهیده می­شوند و فکر می­کنند خیلی هم خوش تیپ هستند و همه باید با لبخندهای گشاد مدام بگویند: عجب توت فرنگی هیجان انگیزی!

شب­هایی که باید سرت را بکنی زیر بالش و مدام قورت دهی بغضت را و گلودرد بیچاره­ات کند تا صبح بابتِ آنهمه بغضِ فروخورده و صبح با یک جفت چشم اندازه دوتا نخودو پفی دورتادورش، جذاب­تر از همیشه، بیدار شوی.

روزهایی که حضورِ هیچ چیز خوبت نمی­کند نه کتاب، نه موزیک نه گپی و گفتی و نه حتی نوشتن، اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصله­ای برای غذا درست کردن هم نداری!

روزهایی که چیزی مثل سوزن هرلحظه فرو می­رود در مغزت و چیزی یا کسی یا جایی را یادآوری می­کند و بارِ اندوه را ده­چندان.

اما این روزها به طرز عجیبی راحت از رختخواب بلند می­شوم، انگیزه هم به اندازه کافی برای انجام کارها هست؛ مطالعه، نوشتن، گوش دادن، گردش، غذا پختن هم لذت بخش است، حتی انجام کارهای پایان نامه!

 

 

شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 10:25  توسط   | 

ازدحام یک روز شلوغ را در درونم مزمزه می­کنم.

و در انتهای این روز شلوغ به قصر پادشاه کتاب­ها می­روم، قصر پادشاه کتاب­ها پر از کتاب است و من همانطور که میان معماری قصر، خودم را گم می­کنم  و انگشتانم را روی کتاب­ها به جستجوی مثلا عنوانی خاص حرکت می­دهم، پنهانی از زیر چشمانم دنبال یک جفت چشم می­گردم؛ چشمان پادشاه کتاب­ها. چشمانش را حس می­کنم و می­بینم که تا متوجه حضورم می­شود، برای رسیدگی به اموالش به سراغ کتاب­های نزدیک من می­آید و آن موقع است که چشم­های مضطربِ من به جفت چشم­های آرامِ او می­خورد و سلامِ خندانی که آهنگِ این برخورد است تمامِ معماریِ این قصرِ کوچک را پر می­کند.

از قصرِ کتاب بیرون می­زنم و با نوای پرشور حادثه، سرمست، بقیه کرایه تاکسی را نمی­گیرم و ادامه راه را ایستگاه اتوبوس سوت زنان با کتابم قدم می­زنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:4  توسط   | 

با شعف در لابه­لای شکاف­ها و شیارهای مغزم به دنبال لحظه­ای جامانده در زمان­های دور       می­گردم؛  عطر میوه کاج در آن سال­ها شاید، سیاه­خاطراتی از آب و استخر و خواب­های آشفته­ای از آب که هنوز شب­هایم را با کابوس­اش زخم می­زند، دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سال­ها و همان وقت­ها گم شد، حضور دستانی در دست­های کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند، طعم گسِِ قهوه در فنجان­های کوچک و فال­هایی که ته فنجان خشک می­شوند وهیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست، صدای انگشت­هایی که جایشان فرورفته در تنم و گاه­گاهی اثرشان ورم می­کند و بوی انگشت­ها می­پیچد توی بینی­ام و بیرون نمی­رود حتی با عطر یک لیوان چای ریشه نعنا.... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهاییِ لذت بخشی که شبیه هیچ زمانِ دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و فردایی که تمام وزنش حجم علامت­سوال­های بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنه­ای بر دوشم سنگینی می­کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 20:17  توسط   | 

روزها می­شود که نشسته­ام و  فقط به گذر حوادث نگاه می­کنم­

شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شده­ام.

نظر خاصی در مورد آدم­ها ندارم، فقط نگاهشان می­کنم، ارزش­ها و معنی­ها دیگر حضوری ندارند،

سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شال­گردنِ دست بافت، برقِ النگوهای آویزان بر مچ­های نحیفم، سنگ انگشترانی که انگشتانم را جذاب­تر نشان می­دهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه  می­کند...این­ها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.

شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسان­ها را در كنارم از ياد مي­برد، بی­تفاوت نگاه می­کنم به مردمکانِی که سخت دوستش می­دارم و با ترحم نگاهم را می­دوزم به اشتیاقِ دستانِ یخ­زده­اي که روزگاری گُر می­گرفتند...

  و هیچ چیز سخت­تر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سخت­تر، آن است که خواستن را نتوانی.

هنوز شامه­ام کار می­کند، بوی باران شهوت را در تنم صدا می­زند.

اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفه­ای که در لهجه­مان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.

 

با هیبتی شیشه­ای بر تلِ نامطمئنی ایستاده­ام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستاده­ام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمی­گذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 19:38  توسط   | 

همیشه می­گفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاری­ش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمی­کردم به­راحتی می­پذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمی­توان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها می­شود چال­شان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم می­دهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودی­اش بیشتر می­شود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمی­شود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آن­ها نیست.

 حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم­ و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بی­روح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرف­هایی را بشنوی که بوی خلاص شدن می­دهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت،  بوی دیگری را می­دهد ....

 

نوروز87

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 11:47  توسط   | 

سالِ امسال که تحویل می­شود، صورتی از من است کنار سفره که روی دست­های قفل شده آرام نشسته و ناباورانه به آیینهء بی­سینی نگاه می­کند که تنها سهم سفرهء امسال از هفت سینِ اش است.

سیاه می­شود همه سفیدی­های نه خیلی دور و نه خیلی سختی که به آسانی و همین نزدیکی­ها برای تو و خودم ساخته بودم.

آیینه­ای دیگر را پشت سرم می­گذارم تا کبودی خاطراتِ لگدمال شده را و حسِ نداشته­ات را و زخم­های بازشده این دلِ ساده را در ابدیتی بی­نهایت ضرب کنم......

 

20اسفند86

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 13:49  توسط   | 

مثل اینکه بالاخره باید یه چیزی گفت، اگرچه شروع خیلی دلچسبی نداره امسال و ناشکری نمی کنم اما اون چیزی نشد که باید می­شد(شاید هم باید همین می­شد)، دیگه تا چی پیش بیاد و هرچی خیر و صلاح جوونا باشه!!!!

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 23:30  توسط   | 

با کنف­های رشته رشته سبدهای گل و مرغ، دستم را زخم می­زنم

رشته­ رشته می­شود رگ­های پاره پاره شده سرانگشتانم

ماست را که با کمی کاکوتی و نعنا و اندکی گل سرخ مخلوط کنم، مزمزه ­کنم، آن­وقت می­نشینم پشت قاب پنجره اتاق، درد را می­توانم پخش کنم با روان نویس بر کاغذهای کاهی  و صفحات را از زخم پر کنم

همه چیز را که انکار کردم، چانه را از روی دست برمی­دارم و گردن را غسل جنابت می­دهم از خونی که پاشیده است برآن، این سرانگشتان زخم خورده

صدا اگر به ­جایی نرسید، چنگ می­زنم از درون بر این تن و اگر نوایی برنخاست، نفس عمیقی  می­کشم تا دوده­های غلیظ ملال بنشیند و محکم فرو رود در تک تکِ منفذهای دستانم

دست­ها هیچ­وقت دروغ نمی­گویند

زخم­ها را که پنهان کردم زیر توده ملولیت این روزها، تنها یک لیوان سفالی چای بهار شاید چند دقیقه­ای ذهن را بفریبد و فکر نکند این ذهن معیوب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 20:44  توسط   | 

 

یک روز سفید

 

وقتی صبح پایت را هنوز بیرون نگذاشته، تا زانو در برف می­روی و سفیدی، چشمانت را می­زند و هیچ خری در کوچه پر نمی­زند بجز تو و تا احساس می­کنی از سرما پیشانی­ات منقبض شده یاد حرف خانم مهربان می­افتی که به زور هم شده باید خندید و عجب روز قشنگی می­شود!

وقتی حتی سقف اتوبوس هم چکه می­كند و می­ریزد روی ریمل مژک­های دخترک و از خواب ناز می­پرد با لبخند و چشم در چشم می­شویم اما من دوباره یادم می­رود لب­هایم را گشاد کنم از زیر روسری.

مدام از روی گل­ها و شل­های وسط خیابان آهسته و نوکِ پا راه می­روم و مدام این ماشین­های حواس پرت چرخ­هایشان را می­تکانند روی لباس­هایم و من، بی­توجه به آن­ها فقط به لبخندی فکر می­کنم که روی لب­هایم از سرما قندیل می­بندد.

دفترِ مجله گرم است و وارد که می­شوی دستِ کم شش راس چشم خیره می­شوند به فرق سرت تا  انگشت شستِ پایت که از سرما شاید به صد رسیده باشد. تا مسیر میزها انگار کفش­ها تف کرده­اند کفِ زمین....بعد چایِ داغ و شکلاتِ هدیه خانمِ دوستِ همکار و میز و زیرپاییِ جدید و یک کشوی زیر میزی و از همه جذاب­تر یک کشویِ کلیددار که پر است از اسنادِ مهمِ مجله(شکلات و کیک و توت...)....

خانمِ بیش فعالِ همکار صدایم می­زندو وسط حرف­هایش، انگار که جمله­اش را قورت بدهد، به چیزی زل می­زند در حواشی چشم ­های من، چشمش را سریع می­دزدد و می­گوید چه برقی دارد چشم­هات، انگاتر می­خواهد آدم را بکِِشد دنبال خودش و آدم می­ترسد که مبادا عقب بماند پشت سرِ چشمهات، و من فکر می­کنم که کاش تو این­جا بودی تا زل می­زدم توی چشم­های تو که با تکان سرت تائیدِ حرف خانم مهربان را در نگاهت ببینم.

لبخندم را که آویزان شده از کنار لبهام برمی­دارم، درِ کشو را باز می­کنم، می­گذارمش آن­جا، درِ کشو را می­بندم، قفل می­کنم و کلیدش را قورت می­دهم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:18  توسط   | 

به این شب­ها فکر میکنم و خواب­هایم که زائو شده­ام و ایستاده­ام کنار مادربزرگ که او هم زائو شده و صبح­ها که ابن سیرین در رادیو خواب­هایم راتعبیر می­کند و می­گوید چای ریشه نعنا علاج پیشگیری ست و این شب­ها و خواب­های تو که در زیر باران ایستاده­ای و سیاه می­ریزد برتو و نفت می­شود در دست­هایت و قیمت نفت که بالا می­رود من را یاد قیمت سکه طلا در بازار جهانی می­اندازد که باید پس­انداز کنیم در گنجه برای جشن عروسی­ی که بچه­مان ایستاده میان­مان و عکاس فلاش می­زند و ما را فراموش می­کند و ما از کادر خارج می­شویم و عکس تکی سیاه و سفید پسر بزرگمان در آلبوم عکس­های اشتباه­های زناشویی خانواده­مان ثبت می­شود.

 آه ببخشید، قول می­دهم که دیگر به کافه سیاه و سفید نروم، هیچ­وقت، اما گاهی که ناراحت بودم، فقط سیگارم را آنجا در می­آورم و چون فندک ندارم روشنش نمی­کنم، بیرون می­آیم و به گارسون می­گویم که باید بروم چون کسی پشت در منتظرم است. منتظر من که می­مانی، تنهایی مان در کنار هم بچه دیگری می­اندازد از میان لب­هایمان و می­افتد از میان دو پایم توی کلاه پشمی تو که بوی فارنهایت می­دهد و دستانم بوی گناه صغیره می­گیرد، تنم را می­چسبانم به تنت محکم، تو می­ترسی همیشه و نگاهم نمی­کنی و لبخند می­زنی و پسرمان را صدا می­زنی تا میل بافتنی­های مرا بیاورد و مرا سرگرم می­کنی و من کاموا را رشته رشته دور صورتت می­پوشانم بجز لب­هایت بعد قاب قدیمی پتینه شده را می­اندازم دور گردنت که از زیر کامواها شبیه میانسالی بکت می­شوی و فکر می­کنم که این قاب به هیچ جای خانه­مان نمی­آید، می­گذارمت زیر تخت و به داغی چشمانت میان بازوانم فکر می­کنم و از پشت چشم­هایت دستان خود را می­بینم که به شهوانی­ترین هیبتی که در فیلم­ها دیده­ام، آن پشت گره­شان زده­ام و یاد دست­های تو می­افتم که چقدر شبیه دست­های اوست و اشک در چشمانم حلقه حلقه می­شود و می­ریزد بر پشت تو و می­لغزد از پشت برجستگی­ مهره­هایت و از مسیر عبور مغز حرامت سرازیر می­شود. یاد حرام­ها و حلال­ها می­افتم و جدا می­شوم از آغوشت، فریاد می­کشم، گوش­هایم را می­گیرم تا صدای چشمانت که سرد شده را نشنوم، تو می­ترسی حتی از کلید در که می­چرخد و من و تو مجسمه­ای می­شویم برهنه رو به مردم، صدای همهمه می­آید، پچ پچ می­کنند و من بور می­شوم از موهای روی پایم و کرک پشت لبم که بند ننداخته­ام و دو خانواده کِل می­کشند و کمی هم خجالت که از پشت چشم­های سرخشان داد می­کشد و یک مفتول فلزی حلقه شده که نه شبیه حلقه ازدواج است نه­اندازه دست من را به زور در دست راست من می­کنند و من روی زمین پاهایم را پایکوبی می­کنم که این دست چپ من نیست و مفتول تو آن­قَدَر بزرگ است که دور بازوی چپت می­اندازند و من گریه می­کنم چون لبانم را آن فلز زنگ زده خواهد آزرد هنگام بوسه، شیرینی می­ریزند روی سرمان، با صدای نازکی از پشت لب­های کلفتم در گوشت می­گویم دیدی آخر شیرینی ها را دیشب توی جیب من جا گذاشتی؟

به مناسبت خيلي چيزها

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 14:0  توسط   | 

تاسوعاست

صدای زنگ تلفن و ساعت11.30 صبح، دو پیام فرستاده شده از طرف تو از صبح.  تنم پر است  از کسالتِ یک روزِ جمعه تاسوعایی مخلوط با هیجانِ روز قبل که مهمانمان بودی، جواب پیام هایت را در رختخواب می­دهم، چند دقیقه­ای نمی­گذرد که صدای زنگ تلفن من را از زیر لحاف گرم به اتاقی دیگر می­کشاند که راحت تر و دور از گوش­های دیگران حرف بزنم.......ظهر هم نهار امام حسین و دوباره صحبت­های طولانی تلفنی- که هیچ­وقت در عمرم فکر نمی­کردم بتوانم با کسی بیشتر از سه ربعِ ساعت حرف بزنم- و کلی کار نکرده و دوباره کسالت و دوباره سه تا چهار ساعت خواب و دوباره صدای زنگ تلفن و دو ساعت صحبت و انتظار برای ساعات انتهایی شب که دوباره تلفن و ......زندگی لذت بخشی ست.................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 20:23  توسط   | 

وقتی موهام کوتاه می­شود، انگار سپرم را بر زمین می­اندازم، بی­دفاع می­شوم، دیگر چیزی نیست تا خجالتم را، خوشحالیم، عشقم، نفرتم و افکارم را گاهی بتوانم پشتش پنهان کنم. نوعی عریانی­ست، در عین راحتی، گونه­ای عذاب است، نوعی پشیمانی.... که حتی اگر چشم در چشم کسی هم نشوی انگار که دارد تند تند می­خواند همه چیز را ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 12:22  توسط   | 

نمی­دونم چرا فکر می­کردم سعی کرده تمام اون قسمتی از خاطراتش رو که مربوط به من هست فراموش کنه، اما وقتی بعد از ماه­ها قرار یک دیدار رو توی یک کافه گذاشت که قبلا با هم اونجا رفته بودیم، شوکه شدم؛ سعی کردم با سوال­های زیاد، به خودم اطمینان بدم که مکان های با هم بودنمون رو فراموش نکرده و به بهانه این­که تازه از خواب پاشدم و مثلا دقیقا مکان کافه رو یادم نمی­آد آدرس رو باهاش چک کردم، اما واقعا یادش نرفته بود.

به خودم قول داده بودم وقتی که برگشت دیگه نبینمش؛ حتی یک دیدار ساده و دوستانه عادی، اما مثل همیشه که نمی­تونم به قول­هایی که به خودم می د­م عمل کنم این­بار هم نتونستم وقبول کردم که هم رو ببینیم...

 

ازخاطرات یک معبر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 20:34  توسط   | 

با خودش شرط بسته بود وقتی امروز به دیدن دوستش می­ره کاملا خودش رو خوشحال و شوخ و شنگ نشون بده و سعی کنه که با شوخی­هاش به هردوشون خوش بگذره. دوستش خبر داد که توی تاکسی  منتظرش نشسته، وقتی به سر قرار رسید، دید که دوستش رو صندلی جلو نشسته.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 20:33  توسط   | 

این روزها فقط دلم می­خواهد که بنویسم، بنشینم و زل بزنم به نوک قلمم و تند و تند همه اتفاق­های افتاده و نیفتاده را بریزم روی کاغذ بعد هم یک نفس عمیق بکشم و دراز بکشم روی تخت و به همه اتفاق های افتاد و نیفتاده روی کاغذ فکر کنم. به دوشنبه­ها که همایش­های دانشگاه فقط بهانه­ای ست برای دیدن آنهایی که دوستشان می­دارم و به دوشنبه­ای که دیروز بود و بعد از یک ماه دوباره میم را دیدم و تعمیر صندلی­اش بهانه­ای شد که تا حسن آباد با هم گپ بزنیم و دوباره مثل آن روزها من چای گل­گاوزبان بخورم و او ایندفعه چای گلابی!!!! و کلی حرف بزنیم و دوباره من رویم نشود حرف اصلي را بگویم و خودم را کلی سرزنش کنم، آخر فقط برای او مثل دفعه­های قبل می­توانستم همه چیز را بگویم و راهنمایی بخواهم، البته یک اشاره کوچکی کردم اما کارساز نبود!!!

این روزها دلم برای آدم هایی تنگ می­شود که نباید تنگ شود و من سعی می­کنم صدای بهانه­های دلم را ناشنیده بگیرم......

امروز دیگر حتما به آرایشگاه می­روم...یعنی به قول مادربزرگم قسمت نیست که من موهايم را کوتاه کنم؟؟؟!!! اینجا همه در عین اینکه می­دانند به من موی کوتاه می­آید دلشان موی بلند می­خواهد و همه دوستانم می­گویند کوتاه کن و خودم هم دلم می­خواهد کوتاه کوتاهش کنم، این تصمیم گیری هم عجب کار سختی ست.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:39  توسط   | 

هوای دل انگیز یک روز آفتابی در پائیز.....پرستاری از بیمار در منزل..... گرفتن جواب آزمایش و حدود نیم ساعت معطل شدن در آزمایشگاه برای گرفتن نتیجه ..... خرید یک مجله با فال این ماه برای سرگرمی بیمار..... بازار میوه و تره­بار و احساس آرامش بین این­همه مردم که انگار در سبدهای خریدشان خلاصه شده­اند، انگار که دیگر هیچ چیز در دنیا مهم تر از این نیست که دوتا خیار سالادی را دور از چشم فروشنده با دوتا از نوع قلمی آن تعویض کنند که همه مزه خرید برایشان همین است..... و من گم می­شوم میان همه این میوه­ها، بوی این همه رنگ که ریخته روی هم..... آقا یک کیلو خرمالو لطفا..... بیشتر از یک کیلو نشود..... و رسیدن به خانه با دستانی پر بار و شانه­ای دردآلود که هرچه دردش بیشتر باشد خوشحال­تر می­شوم، که انگار فقط آن موقع است که همه کارها را درست انجام دادم و الان دیگر باید معجزه­ای اتفاق بیفتد در این اتاق و این بیمار که از همیشه با او مهربانترم زود زود زود خوب شود.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 22:53  توسط   | 

تلخی فکر تو، گرمای تن من و سختی صندلی های این پارک که دیگر اسمش خاطره است؛ "خاطره مرده ما"

به قول او که می­گفت: ما بنده زمان­های مرده­ایم. حالا هم از ما چیزی نخواهد ماند جز بندگی زمانی که رفت، پارکی که مرد و خاطراتی که  برگ­های دفترهای مان را سیاه­تر کرد.

تلخی سیاه پوزخند تو در عین بازی دو نفره...

 دوست داشتن با اعمال شاقه، تو این را می­گویی و من این را نمی­خواستم

نه، گاهی دو آدم بالغ و بزرگ هم نمی­توانند راه نجاتی پیدا کنند و ناخواسته می گریزند و از هم فرار می­کنند، ما گریختیم از معصومیت دستهایمان و راستی چشم هایمان

می­پرسم از نبودنم که "می ­خواهی نبودنم را دیگر...؟" و پوزخندت ناتوانی­ام را بازگو می­کند

اما کلمات من سمج بودند و بی­رحم همچون مهربانی تو و آن شب   فریبی در لرزش صدایم نبود و خیسی گونه ها گواه راستین آن کلمات بود

حالا تو می­مانی و راز جدید زندگی ات و پرسه در کوچه­های دیگری که دوست­تر می­داری­اش

و من می­مانم و کسالت غلیظ این روزها، شکایت دست­ها که چیزی را می­جویند مدام، و ایوان خالی این خانه که شب­های سیاهش­ هولناک­تر از همیشه شده است

اما ای کاش عشق را زبان سخن بود، عشق راستین....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 22:45  توسط   | 

آخر این دهان، مرا و این دست­ها، تورا رسوا می­کند

دیگر توان نگه­داری حرکت مدام واژگان کشدار که خیس می­خورند زیر این زبان و لابه­لای دندان­ها را ندارم. فکر می­کنم خامشی نیست راهش که صداقت شرط اول دوستی است.

می­گویم حاصل نگفتن­ها می­ترساندم از فردا و شکایت دل، باز می­گویم کسی که زبان دل تو را نمی­خواند یا نمی­خواهد که بخواند از شور نگاهت، اضطراب حرف­هایت و داغی لب­هایت بگذار که از دست برود، مگر نادرخان نمی­گوید: بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود..

حالا حتی نگاه نادرخان هم از کنج دیوار با من نیست، می­گوید این شب­زنده­داری­هاست که تاریک کرده و غبار نشانده بر روی نشاط چشمانت که لبخند ژکوند می­ریخت از مژه­هایش آن روزها.

می­گویم: گفتنش سعد است یا نگفتنش و فراموشی در طالع این روزها؟ می­گوید: اینک انتظار فرسایش زندگی ست، نگفتن فراموشی نمی­آورد، نگفتن شب­بیداری و کابوس می­آورد، چشمان دم کرده صبحگاهانِ آغشته به بوی­ناکی ظهرهای داغ تابستان و خستگی و بی­رمقی را، بی­هدفی و آخر هم می­شود این روزهایت که روزهای کارند نه رخوت و سکون..

ساکت می­شوم تا در تلخی سکوتم به سخن درآیی. می­گویی: میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه است، آن­کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.این­ها را می­گویی و می­دانم می­خواهی درجه یقین این حس را بفهمی، دست دست می­کنم، می­دانم می­خواهی بگویی: در آن طلا که محک طلب کند شک است، خجالت می­کشم و پشت حرف­های تکراری­ام پنهان می­شوم، همیشه این جمله و مفهوم سنگین آن من را بدجور می­ترساند، نمی­دانم چقدر یقین دارم، آیا دوست داشتن به تنهایی کافی نیست، من او را دوست دارم و شاید او دیگری را.............

می­گویم می­ترسم، اما شروع زندگی در کنار کسی که دوست می­داری­اش و لذت بوی چای دم­کرده من در کنار دستان گرم او که خستگی روزهامان را در سکوت چشم­ها خواهد زدود، عطری دارد که تمام رویاها را آذین می­بندد. کسی را بخاطر دوست داشتن­اش قصاص نمی­کنند، می­کنند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 17:14  توسط   | 

 

پنجره­ها را باز کرده­ام و حالاخامُش می­نشینم در انتظار تدبیری شاید.

سکون و سکوت بیداد می­کند در این شبِ فراموشی گویا.

فقط نیم ساعت است که می­گذرد از مراسم همیشگی غروب­های تکراری­مان ؛ "بدرقه"

                                  که دیگر حتی از ته­مانده صدایت هم چیزی نمی­ماند در کاسه خیالم.

طاقت "راست شنیدن" هم که طاق می­شود، سرِ شب تو می­مانی و خودت با کاسه­های گل ومرغ خالی، با سبدی از چاره­های بی­چاره­.....

این روزها را وقف سکوت کرده­ام و آن روزها(روزهای نامَده را می­گویم) وقف فراموشی.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 16:48  توسط   | 

افراط و تفریط این گذر زمان که زندگانی نام می­گیرد، شده است مایه خجلت و شگفتی نیز!

نه به سال­های نخست آن دانشگاه بی در و پیکر که هنوز سرمان از تخم بیرون نیامده بود خود را ناجیان بزرگی می­دانستیم که خداوند ما را بر این رشته نازل کرده تا برهانیم آن­را از ناپاکی­ها و داستان­های چرند این­گونه و هم در عذاب بودیم از کارهای نکرده و فکرها و ایده­های بزرگ­مان شده بود تلی از احساس دینی که داشتیم به رشته طراحی صنعتی و به هر دری می­زدیم تا یکجوری یکجایی تخلیه کنیم آن­همه انرژی­ و آن­همه فکر را که مایه مباهات بزرگان و مایه عذاب کوته­فکران بود.

و حالا نه به این زمان که این­سان افکار کوچک و ناقص و پست ایستاده­اند در برابرمان و آن­چنان ناامید به دیواره کوتاهی که ساخته­اند در برابرمان می­نگریم که می­خواهیم فراموش شود اسم­مان از تمامی گذشته­هامان و پاک شود از میان تمام اذهان و اسناد ، مدارک، پوشه­ها و لیست­های حضور و غیاب که گواه روزهای تلاشمان بوده است.

این است سهم من از ادای دین به این رشته، به دانشگاه و به جامعه...

سهم من نشستن است و خیال­بافی و فکر کردن به ابلهانه­ترین شیوه ممکن...

سهم من از چهار سال تلاش، یاوه­گویی­هایی است که که شنونده ابلهی هم حتی ندارد...

سهم من دل­خوش کردن است به روزهای نیامده ...

دل­خوش کردن به فردای یک دختر بیست و چند ساله که چهار سال نبوده است آن­جایی که من آن­گونه بودم و خواستم که باشم و چشمان زیادی شهادت آن روزها را خواهند داد...

سهم من دلخوشی است، دلخوشی به لبخندی که امروز هست و فردا نیست، فردا هست و فردایش نیست..

کاش می­شد از نو شروع کرد، شروعی تازه، اعلام رتبه­های کنکور و انتخاب واحدی دوباره اما یکسان با قبل، شروعی با تفکری نو....می­دانم که این احمقانه­ترین نوع تفکر است، تمنای بازگشت به گذشته­ای که گذشته و دیگر دیر شده است حتی برای آه و فغان و درخواست کمک...

"درخواست کمک"...چه واژه نفرت انگیزی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 18:20  توسط   | 

 

      

-                امروز چه روزیه؟

-        یعنی چندمه؟!

-              آره..

-        درست یادم نیست، سیزدهم، چهاردهم..

-        پانزدهم

-        خب، پانزده مرداد

-        حالا چه روزیه؟

-        یعنی چه مناسبتیه؟اتفاق مهمی توش افتاده؟

-        نه، اتفاق مهمی نه(اگه مهم نبود یادت نمی موند و الان هم از من نمی­پرسیدی)

-        نمی­دونم

-        ­­حالا چه روزیه؟

-        یک ماه و یک روز از ...

از همان اول که قضیه تاریخ و روز و مناسبت را پیش می­کشی تا تهِ ته­ش را می­خوانم، نمی­دانم شاید دوست دارم خودم را به بلاهت بزنم تا تو مجبور باشی سوال کنی و من مثل آدم ­های بلاهت زده ! در چشمانت خیره شوم......

حالا آمار تعداد پیامک­هایمان را می­دهی بیش­تر از تعجبی که بابت تعداد زیادشان می­کنم از توجه تو به این چیزها تعجب می­کنم البته از خصوصیات برج شما توجه به ظرایف هم هست...اشتهایم هم که حرف ندارد این را تو می­گویی، پارسال این روزها توان خوردن یک لقمه هم نبود که هرچه در دهان می­گذاشتم پایین نرفته توی کاسه دستشویی بالا می­آمد...

هیچ چیز لذت بخش­تر از گشت و گذار توی کتابفروشی­ها نیست، به شهر کتاب زرتشت می­رویم با دوستی، صبح که از خانه بیرون می­زنم به خودم قول می­دهم زیاد خرج نکنم وکتاب هم نخرم، برای همین هم پول زیادی با خودم برنمی­دارم، عصر که به خانه می­رسم دوباره دفتر حساب­ها و قرض­هایم سیاه می­شود! سرظهر هم که بیرون باشی و بوی غذا به مشامت بخورد نمی­شود به این دل برآمده بی­محلی کنی!

کتاب و کتابچه و ماژیک و از این حرف­ها، آن دوتای دیگرش را هم دلم نمی­آید حالا بیاورم برایت. کتاب را برعکس می­گیرم جلویت تا اسمش را حدس بزنی، می­گویی : نامه­ای به کودکی که هرگز زاده نشد!! این اسم را ازکجا آورده­ای دیگر، تعجب­ام را می­خورم، کتاب را برمی­گردانی اما تعجب­ات را نمی­خوری، انگار اسم کتاب را بعد از 14تیر انتخاب کرده­اند! ماژیک­ها را هم می­دهم، جلوی خنده­ات را نمی­گیری، خوب می­فهمم.

زیاد می­خوریم، شاید هم نه آنقدر که می­نویسم حالا این­جا، آخرین بار بعد از آشتی بود که آنجا رفتم، روز خوبی بود آن روز، باران هم گرفته بود و خیس زیر باران به خانه برگشتیم...

چیزهایی می­گویی که خوشم نمی­آید، که می­دانی منظورم را اما عادت کرده­ای دیگر از بس گفته­ای­شان، راستی حرفی هم نزدیم، گفته بودی می­خواهی حرف بزنیم!

این شب­ها بدجور بی­خوابی می­آید توی چشم­هام و بیرون نمی­رود وخسته می­شوم از این همه فکر بی­سر و ته که می­آید و بیرون نمی­رود دوباره...

از سر شب که رسیده­ام درگیر و دار درست کردن کارهای این دوست عاشقم هستم، یکی نیست بگوید مردم توی عشق­های از این کوچه تا کوچه بالایی­شان مانده­اند آن­وقت تو با آن سر دنیا....عاشق هم که نیستم که هم­دردی کنیم با بی­چاره دخترک....

حالا این­روزها خوب یادگرفته­ام پرکردن روزها را، اما آخرش را نمی­دانم دیگر...

با این زندگی بل بشویت که نمی­دانیم ما کجایش ایستاده­ایم و اسم­های احمقانه­ای می­گذاریم روی دوستی­مان و روی چه چیزی سرپوش می­گذاریم را نمی­دانم! گرچه حتما تو می­دانی و این­گونه می­خواهی و ما هم می­گوییم چَشم این هم یک دوستیِ... برای شما. آخر دروغ چرا خنده­ام می­گیرد و گیج می­شوم گاه و به هیچ جا هم نمی­رسد این ذهن از گردش به دور خودش و این رابطه و این دوستیِ..... و می­زنم زیر خنده و گریه­ام می­گیرد، زل می­زنم به گوشه این کاغذ روی تخته شاسی که هرکارم کنند همان آدمم با همان ذهنیات و همان عادات و همان گاه­به­گاه سردی ­ها و تلخی­ها...اگرچه تو می­گویی احساساتی­ام اما دیگران و همه دیگران از سردی و گاه تلخی و منطق و سکوت می­گویند در من....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 12:25  توسط   | 

حالا که صدای اذان می-ریزد توی اتاق  و مدام از این­طرف تا آن­طرف اتاق می­روم و برمی­گردم، دنبال چیزی می­گردم توی ذهنم شاید، انگشتم را فشار می­دهم روی آن­جایی که می­گویند مغزم آن­جاست-اما من همیشه شک داشته­ام- به یاد نمی­آورم، چیزی مثل صدای اذان در دلم می­ریزد پایین، به پنجره نگاه می­کنم، پرده اجازه دیدن ماه را که حالا شاید پشت پنجره منتظر من است را نمی­دهد، مضطرب­تر می­شوم. حالا لبم را با انگشت اشاره دست راست که ناخنش پریروز گیر کرد به در ماشین آدمی که بعد سال­ها همان آدم است با همان نفرت و عقده­ها شاید- زیر چهار دندان جلویم فشار می­دهم تا دندان­هایم را تحریک کنم به گاز گرفتن و کندن لب­ها، به صفحه خاموش موبایلم نگاه می­کنم، نه واقعا منتظر چیزی نیستم، می­رسم مقابل کتابخانه، چیز جالبی دستگیرم نمی­شود، از اتاق بیرون می­روم، آشپزخانه، یک لیموی ترش تازه شاید بتواند کار این جوش­های روی صورتم را بسازد...

 

"میم"عزیز این روزها خوب نیست، با چیزی کلنجار می­رود گویی، اما چیزی هم نمی­گوید؛ خب هرچیزی را هم که نمی­شود گفت. یادم هست آن روزها- روزهای قهوه­ای اردیبهشت بود شاید یا فروردین و البته آبان و آذری که گذشت شاید- تنها کسی بود که گوش می­داد به من، نمی­دانم که می­فهمید یا نه ولی خوب گوش می­داد، که هرکسی هم ارزش شنونده بودن را ندارد ولی نمی­دانم او آن روزها، غیره منتظره ازکجا رسید و یکدفعه آن­قدر نزدیک شد به من. هرچه فکر می­کنم آن نوع نزدیکی را تا آن زمان تجربه نکرده بودم و شاید هم تجربه نکنم. آدم­های ناب کم­یابند، اما هنوز وجود دارند، می­دانی آخر این­جور نزدیک شدن­ها در مسیری که تو انتظار داری نمی­افتد و یا دیگرانی که به نحوی و با دلایلی نزدیک می­شوند اما همیشه منظورشان چیز دیگری است! نمی­دانم این منظورهایمان کِی می­خواهند صادقانه  روبروی هم بنشینند تا اِنقدر به هم دروغ نگوییم.

حالا من ناراحتم که "میم" ناراحت است و با من هم حرف نمی­زند، خب فکر می­کردم دوطرفه است که من تنهایی­ام را می­ریزم توی کاسه دیگری، و او هم آن­گاه که کاسه­ای می­خواهد برای پرشدن از تنهایی­ش، کاسه مرا انتخاب می­کند نه کاسه خودش را که بریزد در خودش و هرروز سنگین­تر شود.

"میم" عزیز می­دانم که می­دانی چقدر عزیزی، پس اگر هنوز هم این­جا می­آیی و هنوز هم گوشی می­خواهی برای گوش دادن یا ظرفی برای ریختن هرچه که دیگر نمی­خواهی­اش، من هستم و منتظر وعده دیداری با تو روبروی پیرمرد مهربان و روی صندلی­های فلزی کهنه­اش و خوردن یک چای سفارشی..(انتخاب چای هم با تو).

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 2:2  توسط   | 

نشستن روبروی یک دوست قدیمی روی صندلی­های حصیری و یک گپ مفصل و یک سفارش سفارشی...

حرف­هایی از جنس حرف­های چهار، پنج ساله خودمان، از آن جنس که گاهِ وقت و بي­وقت كه دلِ يكي گرفته بود يا نگرفته بود با حرف­هاي گاه تلخ، گاه شیرین، گاه گس....می­رفتیم گوشه­ای از حیاط دانشگاه می­خزیدیم با یک نسکافه یا چای کیسه­ای نامرغوب توی لیوان­های پلاستیکیِ تعاونی دانشگاه و به­جای تمام آدم­های دانشگاه از ته دل دلتنگی می­کردیم.

عجیب بود، خیلی خوب حرف­های هم را می­شنیدیم از  آن نوع که لازم نیست مدام و چندباره چیزی را بشکافی تا طرفت را به قولی شیرفهم کنی، انگار که همان چایی بعد غذا که خوردنش هم خوب نیست و از سرِ لجبازی بیشتر هم می­چسبید خودش حرف می­زد، وقتی می­رسیدم پشت شیشه بزرگ کارگاه بافتتان آماده بودی که بیایی و با چرخی در هوای رنگی کنار حوض آبی همه چیز را درست کنیم. یک مدت هم که بدجوری کتاب می­خواندیم در کتابخانه، که زمان که گذشت و به الطاف امیرکبیرِ کبیر، کتابخانه کوچک و کوچک­تر شد و فقط بهانه­ای شد برای دیدن آدم­هایی که خیلی وقت بود ندیده بودی­شان یا به عبارتی گمشان کرده بودیم، یادت می­آید! پت و مت را می­گویم و آن پسر نی­لبک زن و آن یکی از سلسله هخامنشیان....بگذریم

حالا بعد از یک ماه یا بیشتر نشستیم روبروی هم و به قول تو ده دقیقه بیشتر طول نکشید که همه اتفاق­های افتاده و نیفتاده­مان را ریختیم وسط میز.

از دانشگاه اگر دلم برای چیزی تنگ شود یکی حضور دونفره­مان است که همه جا ما را باهم می­شناختند و یکی فعالیت­های فوقِ زیادی اضافه­ای که من درگیرش بودم. راستی یادت هست آن­قدر همه را می­شناختیم و می­شناختندمان که در جابجایی مسیرهای کوتاه هم از آبدارچی تا اساتید ریز و درشت و پیر و جوان و بچه­های عجیب و غریب دانشگاه را سلام واجب بود.

حالا باز هم بعد از مدت­ها احساس می­کنم ماه­ها بود که حرف­هایی به خیسی و چسبندگی حرف­های این چند ساعت نزده بودم و نشنیده بودم.

دیشب گفتی آدم­های کوچک، آدم را کوچک می­کنند، راستش بهت حسودیم شد چون یادم رفته بود و این حرف از جنس حرف­های خودم بود. نباید بگذارم این آدم­های کوچک کوچکم کنند، گفتم باید با کسی رابطه داشت که تو را بفهمد و بخواهد بشناسد با تمام وجود و ویژگی­های خودت نه با آن­چه که از دختران تمام کوچه­ها و کافه­ها و خانه­ها می­شناسد...

نمی­دانم کاش که گاهِ دیدارمان نزدیک­تر شود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 13:2  توسط   | 

از دست خودم بدجور عصبانیم....از این رخوت کشدار و چسبناک تابستانی که فصل را هم دیگر نمی­توان بر این سستی بهانه کرد که همیشگی شده خدای ناکرده این مرض لاعلاج ما.

 این پایان نامه هم که نمی­دانم چگونه قرار است نوشته شود شاید روزی.........

 

فکر رفتن از اینجا، از شهر کثیف و همه آدم­های سیاه این شهر به جایی که روی نقشه پیدایش نکنی و آن­قدر نقطه کور باشد(بدتر از اتاق من) که دیگر این موبایل هم در هیچ زاویه­ و هیچ جا و مکانی­ش آنتن ندهد و خط تلفن هم اگر نداشته باشد که چه بهتر، می­گویی این یعنی فرار، می­گویی از این کلمه خوشت نمی­آید، می­گویم فرار هم گاهی لازم است، می­گویم بیا با هم داد بزنیم که "ما می­خواهیم فرار کنیم"....

 

که حالا فقط دلخوشی زیبای این روزها این است که با آدم­های مختلف نشستن روی صندلی­های لهستانی کافه­های شهر سیاه را تجربه کنی و با به هوا رفتن دود سیگار آدم­های منورالفکر سعی کنی لحظاتی را تو هم به هوا بفرستی، لحظاتی که جزء تاریکی­ها نیست، جزء نیمه تاریک روشنایی ست...

 

چشمانم را تار می­کنم و رفت و آمد پاهایی که در حدود نرده­های آهنی مدام دور می­زنند را نگاه می­کنم، چشمانم را تنگ­ترمی­کنم، تار می­شود همه چیز، حتی تو که آن­ طرف نرده­ها روبروی من تاب می­خوری و هربار که تاب پائین می­رود، نیمی از صورتت فرو می­ریزد و تا بیایی دوباره بالا، تصویرت فراموش می­شود در ذهنم...

تردید گذشتن و نگذشتن این روزها گاهی آن­قدر عمیق است مثل خواب یا بیدار بودن که به صورتت آب بپاشی و تردید بیشتر شود و حالا مثل فیلم­ها بکوبم به صورتم اما مثل فیلم­ها از خواب بیدار نشوم.............

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 23:4  توسط   | 

کاش آدرس اینجا رو بهت نداده بودم....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 21:55  توسط   | 

وقتی آن قدر سر خودت را گرم کنی که بترسی از کم آمدن این روزهای کشدار گرم و چسبناک
آن قدر که دیگر خیابان ها و پارک ها هم کم بیایند
بترسی مدام از روزی که قرار است قرار بگیرید روبروی هم؛ با خودت
تو و تو همین روزهاست که قرار ملاقاتی تان باید باشد توی یکی از همین کافه های پرت شهر کثیف؛تهران


تمرین دوستی کردن این روزها، دوستی ایی که به این هیبت و شکل نداشتمش و حسی که می گوید خوب شد و اشتباه نکردی از اول و فکر نکردی که باید اتفاق بزرگی بیفتد در آن ابتدا، همین حسی که اکنون جاری ست در این رابطه که گاه به گاه در روز یاد کنی اش و نباشد حس به قول او مالکیتی در این بین، لذتی دارد با طعم قهوه بستنی


و فکر گذشتن این روزها با فکر نمی دانم درست یا غلطِ رفتن، رفتن از این شهر سیاه، فرار...
فرار از خودمان، عادت هایمان، وابستگی های نداشته مان و دوست ها و روابطی که هیچ گاه نگذاشتیم بشود پایه ای سست بر زندگی مان
فرار از وابستگی هایی که هر روز ما را به جای جای این سیاهی ها عادت می دهد
وقتی که می توانی بنشینی روی صندلی پشت پنجره ات و فکر نکنی به چیزی جز طعم تلخ چای و بوی لیمو و ریحان بریزد توی خانه صبح به صبح و آسوده بنویسی و بنویسی و زندگی کنی، چرا که نه
کاش تو هم دیگر بهانه نیاوری مادر و بیایی و سه نفره دستهامان را بدهیم به هم و لیوان های چای مان را برداریم و روانه شویم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 17:24  توسط   | 

قهوه تلخ در فنجان روبرویم که حالا روبروی این پنجره فراخ نشسته و نشسته­ام

طعم قهوه که حالا این روزها هی تکرار می­شود بی­آنکه خورده شود

فنجانی که در آغوش انگشتانی لرزان که از آنِ من است، تجربه می­کند داغی این قهوه تلخ را

پایم را را روی دیگری می­اندازم، با چشمان بسته، می­خواهم تا ته این روزها، طعم داغی فنجان را در انگشتانم نگه دارم

وقتی که می­خواهم فکر نکنم دیگر به این چمدان کهنه سنگین پشت در، که بارِ سختی سال­هاست که بار خودم است و قرار است شبی از همین شب­ها برود پشت در تا ماشین آهنی با آدم­های نارنجی­اش آن­را ببرد، دور کند و جایی دور از این روزها بسوزاندشان، اما قول نمی­دهم تکه­هایی را که چسبیده این­گونه به تنم و لباسی شده بر تن و بزرگ­شده با تن و دیگر درنمی­آید را هم فراموش کنم و آن تکه هایی است چسبیده به من، به تو و به همه آدم­ها و کسی را توان پنهان کردن­شان نیست..

فکر روزهای نیامده و مزه­مزه کردن فردایی که می­رسد و باغچه­هایی که من آب خواهم داد با آب­پاش فلزی­ام و طعم قهوه تلخی که بویش صبح­های زود را پر خواهد کرد، روزهای زندگی و زنگی و زندگی. زندگی­ای که هر روز پر خواهد شد از حتی روزمرگی­های تلخ و شیرین، روزهایی که به انتظار شب، شب می­شود و شب­هایی که به انتظار صبح، صبخ نمی­شود، صبح هایی که به بهانه خوردن قهوه بیدار می­شویم و قهوه­هایی که تنها دلیل­اند برای اثبات روزهایی که نمی­دانم از کجا وارد این تقویم خاک­خورده شد. روزهایی که خود خود خودم هم در حیرت می­ماند از آمدنش و اجازه­ای که خود خود خود من دادم به ورودشان به این تقویم روزهای چرک، اجازه­ای که سال­هاست داده نشده به هیچ برگی که بیاید و بیفتد به این راحتی لای این تقویم که اگر هم آمده بود ناخواسته و بی­اجازه، جز پشیمانی برای خود خود خودم و خود خود آن برگ چیزی نداشته.

نمی­دانم شاید این چند برگ هم فقط همین چند برگ است و خواهد گذشت و شاید بماند تا دورها که اگر بماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 14:26  توسط   | 

 اوضاع رو به راه است.

به آن­جایی رسیده که همه وقتی کم می­آورند و چروک می­شوند زیر بار حادثه­ای، می­گویند:  به آن­جایم رسیده. یعنی به آن­جایم رسیده بود اما الان موقتا این آب از سر یعنی از آن­جا گذشته، آب هم که از سر بگذرد سبک می­شوی، بخصوص وقتی شنا کردن هم بلد نباشی که سبکی دوچندان می­شود. نه، خیالت راحت دیگر هیچ چیز سیاه نیست، چون رنگی این­جا نیست که حالا روشن باشد یا تیره، سیاه یا قرمز....حس گاو بودن هم تجربه جالبی ست؛ ندیدن رنگ­ها را می­گویم. فکر نکردن؛ فکر نکردن به آن­چه خفه می­کند، می­دانی آن موقع ها که میم می­خواست دل­داری بدهد و آرامم کند و بی­چاره از هر­راهی که به ذهنش می­رسید حرف می­زد تا سر نخ این کلاف پر گره را به دستم بدهد، می­گفت که به چیزی که مثل خوره می­خورد همه وجودت را فکر نکن، کارهایی که دوست داری بکن اما من هی فکر می­کردم، هی فکر می­کردم، هی می­نوشتم، هی راه می­رفتم، هی قیافه­ام از ناراحتی در هم مچاله شده بود.....می دانی چرا؟چون هنوز می­توانستم فکر کنم و راه بروم و نفس بکشم، اما حالا که دیگر آب از آن­جا گذشته و توان هیچ چیزی نیست حتی فکر کردن، می­شود به حرف­های میم گوش داد و به همه چیز فکر کرد جز آن­چه که هر روز پیرتر می کند ذهنت را و دلت را چروک و مچاله­تر، فکر نکردن به آن نقطه­ای که حالا از همه نقطه­های بی­رنگ زندگی­ات بیرنگ­تر مانده.

شده تا به حال توی خیابان یا مهمانی چه می­دانم شلوارت کثیف یا پاره شود و تو نتوانی هیچ کاری کنی جز این­که به روی خودت نیاوری و  قضیه را به شوخی و یا مسخره­بازی برگزار کنی؟ حالا حال ما هم شده حکایت این شلوار پاره و به روی خودش نمی­آورد و هی فکر می­کند به همه چیز غیر از شلوارش و هی مدام سرش شلوغ است و حتی یک ساعت هم وقت اضافی ندارد؛ خانه عمه و خاله و دوست و آشنا بعد هم خرید، بعدش سینما و کافی­شاپ، آخر هفته هم که قرار ما بیرون از شهر...چه برنامه مهیجی و مدام بهانه می­آورد کاش این روزها و هفته­های لعنتی طولانی­تر بود.

شب هم خسته پرت می­شوم روی تخت و دوباره فردا صبح همان شلوار پاره را می­کِشم به پایم و با عجله می­زنم بیرون به دنبال برنامه­های نداشته­ام.

حالا کمی آن­ورتر از شب، زانوهایم را بغل می­کنم، روی زمین می­نشینم جلوی این همه کتاب خوانده و نخوانده در این کتابخانه فلزی دوست داشتنی، فکر می­کنم به تک تکشان و بعد از گذر زمانی که نمی­فهمم چند دقیقه است یا ساعت یا روز، یکی را جدا می­کنم و کلماتش را دوباره و سه باره و چند باره مزه مزه می­کنم زیر انگشتانم...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 23:54  توسط   | 

چهارسال تمام شد، چهار سال رفتن به مکانی به نام دانشگاه

گرچه احساس خاص و عجیبی نیست از یادآوری آنچه گذشت اما همین دوستانی که پیدا شدند و استادانی !که چیزهایی در حد آگاهی هایشان و در حد توانایی مان از ایشان آموختیم و مهم تر از همه این خودی از وجودمان که برایمان هویدا شد که در گوشه­ای قبل از این خاموش مانده بود، خودش می­ارزد  به همه آن­چه باید اتفاق می افتاد اما نیفتاد و منظور از آن­چه اتفاق نیفتاد آن بخشی است که در حوزه رسالت ما یه عنوان دانشجو نبود و اگر هم حادث نشد می ماند به حساب خیلی چیزهای دیگر که رسالت دیگرانی بود که بار انجام ندادنش روی گردنشان سنگینی خواهد کرد همیشه. پس نباید برایش حسرت خورد چرا که تمام شد و هرآن چه باید جمع می کردیم جمع کردیم و خوشا به حال آنکه دامنش پر تر از من است از این سفره­ای که چهارسال تمام پهن بود و سعی کردیم ذخیره هم بکنیم برای چند وقت که نمی­دانم  چه مدت دوام خواهد آورد آن­چه ریختیم در کوله­هامان، که اگر به یک­سال یا کمتر نکشد چه!

با بعضی آشنا شدیم که حالا جدا شویم و با بعضی خواهیم ماند تا همیشۀ نمی­دانم کی! گرچه معنای خاصی برای دوستی ندارم نه این­که بگویی نخواستم داشته­باشمش اما دوستی ناب و انسانی را گشتم و نیافتم، و می­دانم که انسان همیشه دنبال انسانی، چیزی،  کسی است که دوست، شاید هم­سایه، شاید هم­فکر، ­شاید هم­دلش باشد تا بتواند بار سنگین­اش را فراموش کند تا با هم فراموش کنند آن­چه که در زندگی هرکسی سنگینی می­کند و کسی نمی­داند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 15:10  توسط   | 

شب، هنگام که طبیعت خاموش می­شود و انسان از شهر پرتاب می­شود به گوشه دیوارهای آنچه که خانه می نامدش، اشیا آغاز می­شوند و حضوری پررنگ می­یابند در سهم حیات شب. آن­گاه که ما می­مانیم و تنهایی­مان و خودمان را خسته و بی­نام در گوشه­ای از اشیا پرت می­کنیم  و پناه می­بریم بر اشیا، لمسشان می­کنیم با دستهامان و تنهایی­مان را بر سطوحشان می­لغزانیم و سهم تاریکمان پخش می­شود بر آن­ها و در روشنایی­شان گم می­شود.

چشم می­دوزم بر لیوان چای و پررنگ­تر از وجود خود می­یابمش، در کنارش روی زمین پهن می­شوم حالا و از ترکیب خطوط این دو تن در هم، رنگی می­گیرم و فراموش می­کنم نام نداشته­ام را و روزی را که گذشت اما سخت. حالا که هرشب لیوان چای در دستان من به دنیا می­آید و همچون دارویی شفابخش میوه می­دهد از میان انگشتانم و روبروی کتاب­هایم و این انبوه کلمه می­نشیند همانند من اما زل نمی­زند به آن­ها مثل من، مثل دیوانگان، مثل مردگان.

لیوان همه چیز را می­داند، از این خودی که من هستم و حالا کنارش آرمیدم، تا تکه تکه تاریک و روشن ذهن پنهان شده­ام، همچون این عکس روی دیوار که صبح به صبح خانه و اتاق را می­سپارم به او، به تو و می­روم سوی تاریک شهر در خیابان، و شب  بی­نام برمی­گردم، روبرویش با سلامی سرد و نگاهی که دیگر نگاه منِ صبح نیست و تنها اوست که مرا بازمی­شناسد دوباره و این عکس-مرد بزرگ؛نادر ابراهیمی- هر روز پیرتر می­شود مثل حافظه­اش که همه می­گویند حالا دیگر با او نیست، می­گویند روزی به کوه رفت صبح زود به آن بالا بالاها و نوک قله که رسید جاگذاشتش و برگشت به خانه، اما من می­گویم حافظه­اش را جاگذاشت تا به من، تا به ما،  این بزرگمرد بگوید که یاد و حافظه نداشته­اش می­ارزد به تاریکی ذهن­های تک تک ما که بی­رنگ می­شود هر روز و هر شب که می­آید و نمی­گذرد. او تمام حقایق راه پرپیچ این جهان را یافت و در کلماتش و کتاب­هایش ریخت و بعد پیاده شد تا با ذهن روشن و بی­زبانش سال­های مانده را تا انتهای جهان برود...

نشسته­ام حالا و لیوان، نیمه ظلمت را می­بیند در من که هر روز بزرگ­تر و بدخیم­تر می­شود و می­پرسد از مرگ جهان که چه زمان فرامی­رسد و انسان نجات خواهد یافت دوباره، گیاه می­روید دوباره در وجود نداشته­ انسان و بهار پاشیده می­شود دوباره در لابه­لای سطور چشم­های من. به لیوان که حالا آماده است برای این که در آغوش دست­هایم بفشارمش و فاصله لبهامان را به هیچ برسانم، می­گویم آن روز خواهد آمد که شب سکوت کند در چشم­های بی­سخن انسان و جوانه خیال، سهمی بیابد در میان انگشت­های کاغذی اش و روح ناتوان و بی­نور انسانِ اکنون، ستایش شود و دیگر بی­نام به خانه بازنگردد و پنجره­های رنج آفرینش بسته بماند تا همیشه، و سنگینی و دشواری جهان از پشت انسان برداشته شود و بیهودگی عاجز بماند در برابر حضور شادمانی­های عظیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 23:22  توسط   | 

پرسیدی ناراحت می­شوی اگر بروم؟ گفتم:بله!

 

ناراحت می­شوم، حالا که گفتم می­شوم حالا تو مختاری که بروی یا که نه، ناراحت می­شوم که می­دانی این ماه­ها و هفته­ها چه گذشت بر من، که ناراحت می­شوم حالا که همه این­ها را می­دانی و این را می­گویی که این را هم می­دانم که می­توانستی نگویی و بروی مثل من که به تو نگفتم و نرفتم که خیلی چیزها را نگفتم که شاید هم نباید بگویم و خوب می­شناسی­ام که آن­قدر درونم حرف می­ریزم که حتی اگر بخواهی هم نمی­گویم اما اگر نمی­گویم در ازای اش هم نرفتم-حتی اگر بگویی مهم نبوده  رفتن یا نرفتنم- که منتی بر تو نیست اما نمی­دانم اسمش در مرامنامه من اخلاق است یا دوستی یا "هرآن­چه در خیلی مرامنامه ها نیست" یا صداقت، می­دانی که می­روی یا نمی­روی­اش با خودت است اما من می­دانم که نرفتنش همیشه با خودم بوده و حتی وقتی تو نمی­دانی هیچ چیز را هم می­تواند خیالت راحت باشد از من....خوب هم می­دانی که کسی به چه سختی به حریم رابطه­هایم راه می­یابد که منتی بر تو نیست  که اگر هم هست بر من هم هست که در حریم تو خانه دارم حالا بعد از پنج سال شاید و کم و بیشش را خدا می­داند، می­دانی در مرامنامه­ام زیاد است حرف­هایی که با صراحت می­زنم یا نمی­زنم یا نزدم و تو نمی­دانی، اما مطابق مرامنامه یک دوستی ناب مو به مو عمل کردم. ناراحت می­شوم و خوب می­دانی اما نه بخاطر رفتن تو که بخاطر چیزی که نمی­دانم اسمش در دوستی چیست اما خیلی بزرگ است و نایاب و خواهد شکست و می­شکند به راحتی حتی اگر به روی هم نیاوریم و لبخندها باقی بمانند و من هم نفهمم شاید، انگار که قانون شکنی کرده باشیم در یک فضای مقدس که خود ساختیم آن را نه به راحتی بل به سختی و آن­چه مهم می­ماند برایم و باید بماند برای تو حرمت حرمت­های مذهب دوستی­مان است که تا به حال به آن پشت نکردم که تو را نمی­دانم اما می­دانم که نکردی تو هم، حالا اگر رفتی یا که نه بماند برای خودت....

حالا که گفتم این­ها را هم بگویم که نکند گمان کنی این چندسال رابطه­ای بود از سر پر شدن ساعت­های خالی دانشگاه یا قدم­زدن­های بی­دلیل و خندیدن­ها و گریستن­های بی­واهمه ما از هم، در هر لحظه فکر می­کردم به این رابطه که نمی­دانستیم به کجا می­رود و ترس از این ندانستن و گاه حرف­ها و کارهایی از ما سبب شک من می­شد، که این شک خوشحالم می­کند که نشانه­ای ست از این­که دو انسان به بهانه بی­بهانه دیگران در کنار هم ننشستند و نگریستند و نخندیدند و حالا هنوز هم ایستاده­ام در تنهایی­ام در کنار تو و تو هم اما از این­جا تا پایان جهان را که دیگر کسی نمی­داند.

شاید رفتن و نرفتن تو بهانه­ای شد برای گفتن حرف­هایی که مانده بود پشت این همه سال ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 22:34  توسط   | 

سهم حرف­های نزده این هفته­ها، سهم زیادی است که وقتی از حجم این روزها کم می­کنم­شان دیگر چیزی از روزهایم نمی­ماند، نوشتن هم حالا سخت شده آن­قدر که زیادی حرف­های نصفه و نیمه انباشته زیر تخت که هر شب تا نیمه­های شب ریخته می­شوند روی کاغذ اما انتهای حرف­ها گم می­شوند و گاه لیز می­خورند از روی کاغذ و حرف­ها دوباره ناگفته می­ماند تا شب بعد...

 هرکسی تاب تحمل این حرف­های کشدار و کهنه و شخصی را که ندارد، نیستند آن­هایی که حوصله­شان آن­قدر بزرگ مانده باشد و جایی داشته باشد برای بی­حوصلگی­های یک ناآشنا...حالا که حتی ظرف حوصله خودم هم آن­قدر پر شده که برای تنگ­حوصلگی­های روزانه و شبانه در رودر بایستی آشناییتمان افتاده..

راستی از زمستان که امسال بیاید وشاید من آن­را ببینم می­ترسم، که اگر آمد و من از عینک بزرگ سیاه روی چشم­هایم خجالت کشیدم چه! من بدون عینک سیاه بزرگم در شهر گم می­شوم! جواب این چشم­های لرزان را چه بدهم پس! معجزه عینک سیاه بزرگ با قاب ضخیمش را که برایت گفته بودم که می­زنی و چشم­هایت راحت می­نشینند پشت آن دو قاب سیاه که چند سانت از هرطرف شان را پنهان نگه داشته و حالا راحت می­خندند، گریه می­کنند، زار می­زنند، التماس می­کنند، لبخند می­زنند، صدا می­زنند و ...می­زنند و می­زنند و می­زنند، مثل امروز که در اتوبوس همیشه دوباره، که احساس کردم چشم­هایم بی­اجازه دارد خیس می­شود و من بی معطلی قاب سیاه را انداختم روی قوز بینی و محکم کردم جایش را و حالا بعدش دیگر راحت به هرچیز بعد از آن فکر کردم و نگران نبودم از واکنش این چشم­های ساده که حالا شاید خواست خنده­شان بگیرد یا گریه... اما انگار امروز با همه روزها فرق داشت، آدم­هایی را دیدم شبیه خودم که چشم­هایشان بی­اجازه خیس می­شدند اما چون عینک نداشتند حالا این چشم­ها هی و مدام قرمز می­شدند و صورتی و بنفش اما گویی سنگینی حرف­هایشان مهم­تر بود از چشم­های تری که چشم های خشک دیگران آرامشان نمی­گذاشت...دو نفر بودند در اتوبوس بعدی همیشه­ام، که یکی­شان از همان اول معلوم بود چشم­هایش می­خواهند بهانه­گیری کنند و آن یکی هم که قطره­ای از کنار چشمش پایین افتاده بود و انگار که حرف­های دلش آن­قدر پر بود که اصلا قطره آویزان از گوشه چشم را ندید یا نخواست که ببیند که شاید خودش آرام و بی­صدا بیفتد پایین که آن­هم با سماجت خواسته یا ناخواسته گیر کرده بود در چاله های صورت دخترک یا شاید هم بین چشم های آن دو و خودم در شک بودم که قاب سیاه را برای چشم­های خودم نگه دارم یا به آن دو قرض دهمش که راحت پشتش بنشینند این چشم­هاشان و هر حرفی که دارند بزنند و تمامش کنند این داستان را که تمام شدنی هم نیست، قاب را روی قوزکم محکم نگه داشتم........حالا شاید بهتر همان باشد که هرکس ظرف حوصله خودش را برای بی­حوصلگی­های خودش نگه دارد تا نگران جادار بودن یا نبودن ظرف حوصله دیگران نباشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 10:17  توسط   | 

وقتی این­گونه می­شود زندگی ات  به اصطلاح مردم زندگی می­گذرد یا برطبق روال جریان دارد، حالا که دارد به قولشان می­گذرد و دغدغه­اش نمی­گیرد توی گلویت که چگونه می­گذرد حالا که می­خواهم اقرار کنم حتی دوباره و چندباره بگویم که در این مدتی که دغدغه چگونه گذشتن لحظه لحظه زندگی که مثل آب داغی بود که می­ریخت روی سرم در یک حمام بدون در و درز و هرلحظه آب بالاتر می­آمد  و تاول­های تن بیشتر،  که اگر حضور م.م  نبود و نمی­رسید تا با حرف­هایش، سکوتش، شوخی­هایش، حواس پرت کردن­هایش یا نمی­دانم هرچیز دیگر در و درزی بر این حمام لعنتی  پیدا کند... و حالا که کم­کم دو هفته­ای می­شود که پانسمان­های تن را باز کردم ، حالا که هی دوباره و دوباره می­نویسم تا دوباره و چندباره بخوانم که سادگی نگاه و حرف­هایش دلیلی نشود بر فراموشی بزرگی حضورش در این مقطع.... نمی­دانم که حالا چرا در این خیابان بلند و بی­سرانجام انقلاب حس خوبی ندارم، با اضطراب از حضور نگاهی آشفته که در این خیابان من­ را و شاید خاطراتم را شاید کتاب­هایم را می­پاید، سراسیمه به ایستگاه اتوبوسی می­رسم که آن هم...حالا که این خیابان همان بود که دوست داشتم  از کارگرانش، که از کتاب­های دست دوم و اولش، که از سمبوسه­های کثیف خوشمزه­اش، که از ترافیک و دودش، که از دبستان اتفاق(قدس)، که از ساندویچ سرپایی دانشجویی در آن ظهر که به بهانه کدام پروژه کلاسی مشترک بود که لوازم­التحریر فرشته را که تا آن موقع نمی­شناختم و خجالت کشیدم به جای خودم از تو که از یک دانشجوی طراحی صنعتی هم بیشتر پاتوق­ها را می­دانی، که از پنجاه تومانی دانشگاه تهران که هروقت حرفش می­شود نیم ساعتی با مامان کل می­اندازیم که کوتاه هم نمی­آییم هیچ­کدام که او می­گوید حسودیتان می­شود و من همیشه عصبانی می­شوم که شاید هم حالا حق با توست حالایی که دانشگاه هنر آن­قدر سخاوتمند شده که نه تنها زمین­ها و دانشکده­هایش که شاید بخواهد دانشجویان و اساتیدش را هم وقف کند.....که این روزها با سردرد ترافیک و دیر به خانه می­رسم و روی تخت مثل همبرگر به قول تو پخش می­شوم که مهم اصلا نیست  این سردرد، مهم ثانیه­هایی است که نمی­فهمم می­گذرد و شاید هم نمی­گذرند حالا که دلم برای همه آدم­های دنیا تنگ شده حتی تو و این روزها خیلی چیزها می­آید در ذهن و می­رود خوشبختانه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/14ساعت 0:16  توسط   | 

خاطرات آن سال­ها!

 

پارک قدیمی و صندلی­های فلزی رنگ و رو رفته بعداز ظهر همیشه، همیشه ­ای که بعد از یک روز، خستگی ت را آن­جا پهن می­کنی با دوستی... در گرمای اوایل خرداد با باری از فرهنگ که بر دوش­هامان و دست­هامان تا این­جا کشانده­ایم

این­جا هم انگار آخر دنیاست، جایی که دست­کم برای من هیچ قید و بندی نیست و کثیفی میزها بهانه­ای نیست برای غر زدن به گارسونی که ندارد و هوای گرم در خنکی دوچای آلبالوی نیمه­داغ! و سیب داغ حل می­شود، گویی قید و بندی برای حرف­هامان هم نیست و من چیزی را برایت می­گویم که نه این­که بگویم از گفتنش پشیمانم اما اینجور چیزها که گاها پیش می­آید را در چمدان خاطره­ام می­اندازم و درش را می­بندم و این­بار به تو گفتمش شاید فقط برای این­که شنیده باشی و شایدهای دیگری که خودم هم نمی­دانمشان.....حالا انقدر در ته دنیا خوش می­گذرد که دومین سری چای آلبالو و چای نعناع را سرمی­کشم، می­گویی طعم خاطرات نداشته پاریس ات را در آن کافه­های قدیمی می­دهد ، تو به یاد پاریس می­افتی و من یاد آن سال­ها که تو در پاریس بودی که من این­جا را فراموش نکردم و سرمی­زدم هر از گاهی از ترس این­که مبادا این پیرمرد الکن مهربان گمان کند کار و بارش کساد است و بخواهد بساط چای ش را تعطیل کند و خاطرات ما را لابه لای قوطی­های چای ش دور بریزد و حالا تو برگشته­ای از پاریس آن سال­ها و هنوز هم موسیقی سنتی را دوست داری و دوباره روزها را تکرار می­کنیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/08ساعت 10:14  توسط   | 

شب می­شود در خیابان که حتی لحظه­های نفس کشیدن­ات را هم به یاد نمی­آوری، که خسته نیستی، که پر از انرژی می­توانی تا خود خانه بدوی، که شک می­کنی نکند در هوایی که مدام از صبح بلعیده­ای به تو چیزی خورانده باشند، که امروز تا دلت بخواهد دوست و آدم قدیمی و غیرقدیمی دیدی، که لبخندی امروز در ناگهانی یک لحظه متولد شد و صدای برخورد دو لبخند آن­قدر مهیب بود که سالن لرزید که دوستت خوشحال بود با دوستش و من از خوشحالی­هایمان ، که پرتاب اس.ام.اس ها امروز دچار مشکل شده که وقتی استاد نمی­گذارد پول تاکسی را حساب کنیم و ما از روی شیطنت مدام اصرار می­کنیم و به­هم نگاه می­کنیم و می­خندیم و استاد با نگاه پر از تعدد چند معنایی علاقه و دغدغه و خستگی و حتی شیطنت­اش به ناگاه سنگینی می­کند و ته­نشین می­شود ته ذهنت، که زیبایی سادگی بچه­های گروه را در گوشه کمد خاطراتت رها می­کنی، که خنده­ات می­گیرد از هم­گروهی ی که نقش مرد عاقل را از پسرک کم تجربه بیشتر دوست دارد و آن­چنان داخل نقشش رفته  که خودش را پیدا نمی­کنی دیگر، که حالا خسته می­دوی تا خود دانشگاه و خود هم­کلاسی پرخاطره تا بگویی آن­چه را که از صبح در ذهنت غوغا کرده و تا می­شنود به سبک خودش چشمانش آرام ذوق می­کند و خستگی تن دیگر پیداش نیست، که سبک می­شوم که نفس عمیق می­کشم و طوری که شاید فردا هم را نبینیم تند و تند حرف می­زنیم و قرارها را می­گذاریم و در این بین از زیادی حرف­های نگفته این چند وقت که انگار هم را ندیده بودیم می­گوییم و می­نویسیم که حالا سیب­های ترش باغ شیرازشان را می­دهد و میوه­های دیگری که بعد از خوردن­شان می­گوید گوجه سبز مانده است و کلی می­خندم به سادگی هنوزم که از اعتماد دیروز جا مانده است........که حالا در اتوبوس و در تاریکی­اش نشسته­ای زیر نگاه­های خسته مردمان خسته و تند و تند امروز را خالی می­کنی روی ورق که با اتوبوس خط دو داری می­روی ته دنیا.....این­جا ته دنیا است، بزرگراه جلال آل احمد، زیر نور زرد اتوبوس خط دو و من باصدای نگاهی از میان امروز که در کوله­ام جا مانده دارم سفر می­کنم ار ته دنیا تا نمی­دانم کجا....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 16:3  توسط   | 

بالاخره نخستین شماره "ماه نوشت" که در واقع شماره صفر بود در ساعات پایانی دیروز برای دوستان ارسال شد، اول از همه امیدوارم این حرکت تداوم داشته باشه چون واقعا فعالیت­هایی که به صورت مقطعی انجام می­شه از نظر من فاقد ارزشه و در درجه دوم امیدوارم با گذشت زمان در بهترین کیفیت ارائه شود.

دیروز از صبح مشکلی سر درست کردن پی.دی.اف این روزنامک پیش آمده بود، مشکل از این قرار بود که وقتی فایل Word ر ابه p.d.fتبدیل می­کردم یک قسمت از مطالب حذف می­شد که بیشتر هم مربوط به چند سطر اول یک صفحه می­شد!!! تقریبا تمام شهر خبردار شدند، از خانم رز که بیش از همه مزاحم ایشان شدم، همسر گرامی­شان که اتفاق نه چندان خوشایند اما جالبی در رابطه با ایشان برایم افتاد(دیدم چراغ آدمک خانم رز در یاهومسنجر روشن هست و شروع کردم به ابراز احساسات ناراحت گونه! که هنوز مشکل پی.دی.اف حل نشده و یک آدمک که در حال کندن موهای سرش هست را هم برایشان فرستادم، صدایی که شبیه صدای خانم رز نبود از پشت صفه چت برایم نوشت!!من همسر ایشان هستم، کاری از دست من برمی­آید!!!!!)و حامد کهن و ارتباط با او از طریق تکنولوژی توصیف ناپذیری که در سایت دانشگاه در حال فوران است و علی سلیم­نژاد که خسته از بازی فوتبال تقریبا بهترین راهنمایی را کرد اما نه کامل­ترین را، آقای فلاح از گروه طراحی صنعتی و مشاوره با آقای ولی پور.....و متاسفانه تا لحظه آخر فکر می­کردم که مشکل از انتخاب فونت­های غیراستاندارد بوده ولی متاسفانه این نبود......لطفا اگر کسی راه حل این مشکل را فهمید، خبرم کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت 12:8  توسط   | 

امروز تورا دیدم
عادی نبود
راه می رفتی و من در اتوبوس به موازات تو و از کنار تو گذشتم
نمی دانم چه چیز مرا به سوی چهره ات گرداند
تو به اتوبوس نگاه می کردی
من سرم را برگرداندم و در آرامش به ادامه کلاسیکی که در گوشم می نواخت گوش دادم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/30ساعت 23:44  توسط   | 

صدای بریدگی نفس­ها را می­شنوی؟ به خس خس افتاده گلویی که از روزهای تکرار می­آید

وقتی گذشته را مدام مزه مزه می­کنی و یک­روزش صد روز می­شود و طعم­اش که روزی گوئی شیرین بود حالا به ترشی می­زند؛

صدایت پشت حنجره گیر می­کند

زبانت سنگین می­شود و می­افتد کف دهانت و

لب­هایت باد می­کند و سخت می­شود و باز نمی­شود از هم

نفس پشت دندان­ها پا می­کوبد و راه فرار می­خواهد

                                      بریده بریده شنیده می­شوند اصواتی

وقتی گذشته اصرار دارد دارد بر ماندن و امروز راه نمی­یابد به فردا

روزها به جلو می­روند اما تقویم تو برعکس ورق می­خورد

وقتی گذشته تمام نمی­شود و چرخ می­زنی دور گذشته مدام

وقتی آن­قدر به عقب می­روی که دوباره زاده می­شوی بی­دلیل، و می­خواهی که التماس کنی و منصرفشان کنی از زادنت و دوباره نفس پشت دندان­ها حبس می­شود و صدات را نمی­شنوند و سرت را محکم گرفته­اند و می­کشانندت از آن تاریکی مطلق-بهشت- به بیرون سیاهشان، نفس پشت حنجره فریاد می­زند، بیرون کشانده می­شوی آخر، ضربه­ای بر کپل­ات و حالاست که نفس آزاد می­شود از پشت لب­ها و عربده می­کشی، این اعتراض توست به حضور ناخواسته­ات در این دنیا،

                                                                    همه می­خندند.............

                                                                                                              

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 16:33  توسط   | 

دو روزی­ست که راحت­تر و عمیق­تر نفس می­کشم

مثل ترخیص از بیمارستان می­ماند- شاید چون تجربه­اش نکرده­ام - امیدوارم عفونت دیگری عارض نشود

زود اس.ام.اس می­زنم به(م.م) تا خبر حالم را بدهم، فکر می­کند دوباره و دوباره خوب نیستم، باور نمی­کند تا زنگ می­زند، روی پل باد می­پیچد توی گوشی و گوشم که به گوشی بیشتر می­چسبد و اصواتی که می­آیند و من نمی­شنوم، الکی می­خندم، باد می­زند لای موهام و صدا را می­برد با خودش...می­نویسم باز هم ممنون بخاطر همه چیز.....

 

کار جدید را باید جدی بگیرم، حالا آرام آرام باید لبخند را گوشه لبم ­بچینم و- چون خوشبختانه لبخندهای گشاد عامدانه و کاهلانه هم در مرامم نیست، پس نگران مصنوعی شدنش هم نمی­شوم- فقط به کار فکر می­کنم و پروژه نه و پایان نامه که سر موضوعش امروز با استاد راهنما به توافق رسیدیم و حالا مانده تائید دانشگاه...

 

دست­های دخترک کناری­ام که پاهایش در هوا مانده و به زمین نمی­رسد پر است از زخم بیماری، به خودم مسلط می­شوم و سعی می­کنم مثل یک انسان رفتار کنم، هنگام دادن بلیط به او علیرغم میل باطنی­ام که ناخواسته در یک لحظه اتفاق می­افتد، دست­هایمان به هم نزدیک می­شود، به هم برخورد می­کند، حالا در سطح بیشتری به هم کشیده می­شود، هول می­شویم، او بیشتر، بلیط­ها می­افتد ناراحت می­شوم، برای برطرف شدن سوتفاهم ایجاد شده حداقل برای خودم، وقتی پایش به پایم می­خورد تکان نمی­خورم و می­گذارم تا دقایقی کنار هم و مماس بر هم بمانند....

 

اس.ام.اس دادم به الف و تبریک گفتم، در جواب من را "عزیزم"خطاب کرد، شاید از روی عادت بود اما از کسانی که همه را با این عنوان خطاب می­کنند خوشم نمی­آید. به قول مصطفی مستور : "عزیزم فقط مال یه نفر می­تونه باشه مگه این­که با توافق هم بخواهیم این وضع رو تغییر بدهیم"، حتی اگر هم "عزیزمی" نداری، همه لیاقت "عزیزتو بودن" را ندارند. کلمه­ها ارزش و هویت دارند، هویتی که تو به کلمه می­دهی، کلمه­ات هم به تو می­دهد و تو به مخاطبت و مخاطبت به کلمه­ات .....

 

احساس می­کنم این­جا هنوز آن­چیزی که می­خواهم نشده، نمی­دانم هم قرار است چه بشود، شاید هم قرار نیست چیز خاصی بشود، شاید هم چیز خاص همین است، فعلا که جایگزین خوبی است برای دفتر خاطرات و کاغذهایی که هرکدامشان را گوشه­ای نوشتی و پنهان کردی و حالا معلوم نیست.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 23:49  توسط   | 

همین که نمی­دانی در سر آدم­ها چه می­گذرد، باید از آن­ها بترسی، از خود من بیشتر ازهمه، چه ترسناکم زمانی که به یاد می­آورم تردد افکار و کلمات خاموشی را در ذهنم که آن­چنان از ظاهر آراسته­ام دورند که به زیر پوستم می­لغزم تا در امان بمانم از این­همه زشتی­شان.

مخوف­تر و هراسناک­تر می­شد این دنیای وهم­آلود اگر ذهنیت آدم­هایش آشکاره می­شد.

سیاهی ذهن­هایمان را زیر پوست­­هامان پنهان می­کنیم، لبخند می­زنیم، حرف­های زیبا می­زنیم و حرکات دست­هایمان را چاشنی­اش می­کنیم تا مهم­تر از آنچه که هست جلوه­شان ­دهیم، با نگاه­های دلفریب سخاوتمندمی­شویم به­طور احمقانه­ای، روشنفکر می­شویم به طرز حیله­گرانه­ای و آن­قدر جدا می­شویم از خود واقعی­مان و غرق در غیر حقیقت­ها می­شویم و نشانی خودمان را هم در گوشه­ای از این دنیای بی چراغ رها می­کنیم که حتی دنیا را هم غیر واقعی می­خواهیم، می­ترسیم از آشکارگی واقعیت، بیمناک می­شویم از درد و رنج دیگران و حتی خودمان، و پا پس می­کشیم آن زمان که کسی را دچار حقایقش می­بینیم و همچون بیماری او را به گوشه خودش وامی­نهیم تا مبادا به ما سرایت کند.

کاش می­دانستیم که اگر چشم بپوشیم بر رنج واقعی، زمانی که چشم باز می­کنیم و آن­گاه که به ناچار لباس­های بدلی­مان را درمی­آ­وریم، تن­های تک تکمان پر است از دمل و زخم و چرکی که یادگار سال­های سال است و علاجی بر آن­ها نیست........ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 12:6  توسط   | 

سنگینی گذر لحظه­های این روزها آن­قدر هست که نمی­فهمهم چگونه می­گذرد

برای انتخاب موضوع این پایان­نامه لعنتی که هرچه می­گذرد بی­رمق ترم می­کند، به بنیاد مستضعفان رفتم، در قسمت حراست فهمیدم که باید چادر سرم کنم، کنترل مقنعه­ای که کاملا جلو کشیده بودم برایم دشوار بود چه برسد افتادن چادری روی آن(آن­هم از نوع بدون کش) از طبقه اول به چهارم، از چهارم به دوم، ورود به آسانسورهایی که پر بود از نگاه­های سنگین زیرچشمی، چادرم را بال و پایین می­کردم، خط مقنعه­ام به نزدیکی­های گوشم رسیده بود، اسم کسانی که باید به ایشان مراجعه می­کردم در عرض کمتر از چند ثانیه از ذهنم پاک می­شد، خوشبختانه خانم محترمی که صدای مرا هنگام توضیح به مسئول طرح و برنامه شنیده بود و گویا دختر خودش هم در رشته طراحی صنعتی تحصیل می­کرد مرا به بخش بهداشت و درمان معرفی کرد، فرد مورد نظر آن­جا نبود، باید وقت قبلی می­گرفتم و روز دیگری مراجعه می­کردم، پژوهشکده­شان هم آن­سر شهر بود، فقط می­خواستم از آن­جا خارج شوم، ساعت 12 بود و ساعت یک باید به استخر(تربیت بدنی دو)می­رسیدم، موقعیت جغرافیایی ام را هم گم کرده بودم، در نهایت با چندین بار کمک تلفنی از دوستم از سر خیابان دامن افشار سردرآوردم....

استخر، آب، حرفها و خندیدن­های بچه­ها که حتی حوصله نگاه کردن به هیچ­کدامشان را هم نداشتم، اولین نفر وارد آب شدم، حرف­ها و سوال­های همیشگی یکی از بچه­ها را فقط با یک کلمه جواب می­دادم و بدون توجه به این­که می­خواست سر صحبت را باز کند دوباره فرو می­رفتم در آب....به صف ایستاده بودیم کنار آب برای شیرجه، همه پاها کنار هم.... همیشه دیدن و مقایسه دست­ها و پاهای آدم­ها برایم جالب بوده، مثل قیافه­ها که با آدم حرف می­زنند، دست و پا هم خصوصیات آدم­ها را عیان می­کند....................برای ندیدنش حتی سونا هم نرفتم، از آرایش کردش دلم به هم می­ریخت.....کیفم را انداختم سر دوشم و با یکی از بچه­ها_همان که زیاد حرف می­زند_رفتیم تا م ونک که از حسابش پول به من قرض بدهد، یادم رفته بود امروز باید داروی مادری عزیزم را از داروخانه بگیرم، با گردن­درد شدید و کیف نه­جندان سنگین و بار سنگین خستگی تنهایی و کسالت آن­قدر راه رفتم تا........آناتما فریاد می­کشید در گوش من و کمی در کشاندن این بار کمک می­کرد:

As the pressure grows and these feelings flow
Trample on bodies, bodies in holes of faith

تاکسی و راننده­ای که مدام حرف می­زد و نمی دانست که محسن نامجو درگوش من چه غوغایی کرده:

تیغ و رگ ز جمجمه تپانچه بگذران

بر آزردگی خود کمانچه بگذران

کنار دفترخانه ازدواج و طلاق457پل گیشا، دختر و پسری ایستاده­اند در آستانه زندگی و شخص سومی این لحظه را برایشان ثبت می­کمد، دوباره دلم به هم می­ریزد، کنار جوب می­نشینم، یک دستم به زمین و یک دستم ته حلقم، عکس­های عروسی همه آدم­های   دنیا را  در جوب  جلوی  پای  دختر و  پسر  بالا می آورم..............................

 

 

 

                                     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت 10:43  توسط   | 

بی­رمق ساعت شش صبح، لحاف را می­کنی و به­زور بالشت را از موهایت که مثل آدامس به آن چسبیده جدا می­کنی

به روی خودم نمی­آورم که پروژه نه ­ای هم در کار است، برنامه عصر را هم که بچه­ها کنسل کردند، کمر درد مامان هم بهانه­ می­شود برای نرفتن به جمهوری، به­روی خودم هم نمی­آورم که بعداز ظهر کلاس زبان دارم...حالا با خیال راحت می­مانم منتظر مهمان­ها

گوش دادن به غیبت­های جذاب خانم­ها که با خیال راحت از نبودن مردی در خانه، بلند بلند رازهای مگو را فاش می­کنند، هرکه حرف­های به روزتر و عجیب­تری بزند طرفدار بیشتری پیدا می­کند ومن که مثل همیشه فقط شنونده­ام

چای، میوه، بستنی...خوردن، سکوت، نگاه.....فقط برای این­که فکر نکنم

فنجان و لکه­های سرنوشت من که کف آن پاشیده شده بی­دلیل، نمادها و چشم­های خیره من به چشم­های پر از مژه سیاه وموهای مصنوعی

کمر درد، درمانگاه....تزریقاتی، کفش نو، گرفتن یه سی­دی خوب(که البته هنوز ندیدمش) ازیه دوست هم­رشته که امسال نمایشگاه رو با هم گذراندیم، عکس سه در چهار، لبخند مصنوعی و انقباض اندک عضلات صورت(که آن انقباض هم فقط کمک می­کند که از حالت ظاهر همیشه ناراحت چهره­ام کاسته شود)، کمی بالا، سمت راست و چریک...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 22:55  توسط   | 

 با خودم حرف می­زنم، مثل همیشه، حرف می­زنم، حرف، کلمه، واژه، هیچ

می­چرخد ....حرف می­زنم، سکوت، ابدیت، سکون......

مثله پریای سه ساله که گردنش گیج می­رود حالا همه چیز و همه جایم گیج می­رود

فقط جلو را می­بینم

راه ­می­روم­، گیج می­رود، تو، تهوع

می­روم پیش مادری تا بگویم، اما فقط سکوت می­کنم، اما انگار سکوتم را می­شنود و به روی خودش نمی­آورد

شاید نباید پشت ماشین می­نشستم، رضا کنارم نشسته و می­رانم، گیج می­رود همه چیز، تهوع، تو و چاله­ای که مرا می­کشد در خود، رضا صبوری می­کند، اما باز هم گیج می­رود، انقدر که حتی زیاد هم ناراحت نمی­شوم،

چشمم خیس است و رضا فکر می­کند از ناراحتی ماشین است، عذرخواهی و سرگیجه

گیج می­رود، وارد خانه می­شوم، مادری می­فهمد چیزی شده، می­گوید هر دویتان سالمید؟ و سرم را چند درجه پائین می­ورم، بیشتر گیج می­رود بازهم نمی­فهمد از چاله و جدول و ماشین مالیده شده ناراحت نیستم

روی مبل ولو می­شوم، پدری با اکراه می­پرسد تو هم نشستی، و با اکراه می­گویم کمی

صفحه تلویزیون گیج می­رود، تو و تهوع­

اتوبوس ودستهایم که تحمل این همه بار را ندارد و زبانم که تحمل این­همه سکوت را

دهانم پر از کلمه ست و کلمه­ها خیس می­شود

کلمه­ها آن­قدر آن­جا خیس خورده­اند که بوی گندشان را از چندمتری من می­فهمی

کلمه­های من صدایشان را از دست داده­اند، حرف­هایم سکوتندو فریادم کلمه­های خیس گذشته کپک زده

تهوع، تعفن، سکوت و هیچ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 23:45  توسط   | 

گل گاو زبان و چای آلبالو

بر روی صندلی­های فلزی رنگ و رو رفته پارک

همیشه یا وقتی خیلی خوشحالم ویا خیلی گرفته به آنجا می­روم و دوست ندارم هم با هرکسی بروم

امروز از نوع دوم بود

با دوستی که قدیمی نیست اما هم خودش وهم دوستی­اش به ارزش همان دوستی­های قدیمی است، رفتم

دوستی که با دیدنش احساس می کنی هنوز هم آدم­های ناب وجود دارند

نادر خان از کجایش بگویم!! از حرفهای این دل که بهانه­گیری­هایش حوصله همه را سر برده یا از حرف­هایی که نزدم و اشک­هایی که با التماس هایم از افتادن منصرف شدند و دوستم تنها کسی بود که خیسی چشمهایم را حتی از پشت مرمکان می­دید....................اما همین چند ساعت حضور او، پیاده­روی یک ساعته، کلی حرف­های معمولی و چای  کافی بود که الان سبک­تر باشم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 18:40  توسط   | 

باران وارد می­شود در آستانه چهار بعداز ظهر

و خیس می­کند افکارم را  

                        و مرطوب و نمدار می­مانند تا

                        وقتی روی کاغذ  آن­ها را پهن کنم در اتوبوس

به ایستگاه می­رسم، از میان همهمه می­گذرم

                        پیاده می­شوم و یادم می­افتد که همه­اش جاماند در اتوبوس

می­دوم و نمی­رسم

 

هیچ وقت کیفم به سبکی این روزها نبوده است

تا ته کوچه دست در جیب قدم می­زنم

                        مثل همیشه از جلوی در خانه رد می­شوم و نمی­فهمم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 0:14  توسط   | 

 

تا به حال بریدن عکس­ها را تجربه کردی؟ آلبومت را ورق بزنی و یا عکس­ها را در کامپیوترت نگاه کنی، قیچی حقیقی یا قیچی مجازی در فتوشاپ را در دست بگیری و شروع کنی به بریدن هرچه به نظرت در لحظه زیادی می­آید.

آلبوم­های ما پر است از عکس­های تکه تکه، وقتی نگاهشان می­کنی  قطع عکس­ها با هم فرق می­کند و در عکس­های چند نفره همیشه یکی ار کنار عکس بریده شده(البته این در صورتی­است که این یک­نفر شانس آورده باشد و در کنار عکس ایستاده باشد و اگر هم بدشانس باشد و وسط عکس باشد که احتمالا تاالان باید بازیافت شده باشد).

امروز هم یک­سری دیگر از عکس­ها را با قیچی فتوشاپ اصلاح کردم، فقط سر خودم را نگه می­داشتم، بقیه دور ریختنی بود.

وقتی عکس­ها را می­برم احساس می­کنم از گوشه خاطراتم هم بریده می­شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 18:3  توسط   | 

"ماه نوشت" عنوان ماه نامه ای است که قرار است با همکاری چند نفر از اعضای هیئت تحریریه نشریه دستاوردلیته من جز هیئت تحریریه نیستم) به صورت نامه الکترونیکی(یا همان News Letter خودمان) از این ماه از طریق ایمیل به­دست علاقه­مندان مجله دستاورد برسد، محتوایش تا این زمان شامل خبرهای داخلی و خارجی طراحی صنعتی است و امیدوارم که در طول زمان به یک ماه نوشت پرمحتوا تبدیل شود، که البته حضور و راهنمایی های دوستان و اساتید محترم مثل همیشه به تسریع این امر کمک می­کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 17:48  توسط   |