تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

.... بخواب هلیا دیر است، دود دیدگانت را آزار می­دهد. دیگر انگار هیچ کس بخار پنجره­ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالیِ کنارِ خانه تو نخواهد گذشت.

هلیا بدان که من دیگر به سوی تو بازنخواهم گشت. بیدار می­نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.....

دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف­های کوچه و بازار

برای بوئیدن کودکانه گل­ها.....

هلیا برای خندیدن، فرصتی ست بی­حصار و گریزا.

آیا هنوز می­انگاری که من از پای پنجره­ات خواهم گذشت؟

 

 

به بزرگیِ نگاهت، هیچ­گاه گرمیِ حضورت و شکوه آن چَشم­ها را در گذرِ این سال­ها که از کودکی­ِ دورم می­آیند را از یاد نبرده­ام. و هرگاه که به درون چشمانت به روی دیوارِ اتاقم زل می­زنم، انسانیت و شرافت یک مرد در ذهنم عمیق­تر نقش می­پذیرد.

از این پس پنجره اتاقم همچون گذشته بازخواهد ماند و هرلحظه شنیدن صدای قدم­هات را از بالای پنجره بانتظار خواهم نشست، حتی اگر تو دیگر به سوی من بازنگردی....

 

نادرخان عزیز روحت شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 23:29  توسط   | 

سريع گفتم: من آدم مواجی نیستم، گفت چی؟ گفتم من آدم مواجی نیستم، پرسید: کی گفته؟ گفتم شما، گفت به کی؟ جوابش رو دادم، شاید انتظار حرفم رو نداشت و با سوال و جواب­هاش  می­خواست حرف­هاش رو توی دهنش جمع و جور کنه. با کنایه و نیشخند گفت: تو یک آدم خشک هستی، اصلا هم موجدار و خیس نیستی!

گفتم: برام جالبه که بدونم از روی چه چیزی به این نتیجه در مورد من رسیدید!

ادام رو در آورد و بعد کمی جدی شد...کمی حرف زدیم.

این آدم من رو آروم می­کنه گرچه گاهی جلوش دست و پام رو گم می­کنم، واقعا قدرت این رو داره که از ته چشم آدم­ها نه همه چیز رو ولی داستان اصلی­شون رو بخونه .

می­گفت: آدم­هایی که چال دارند مهربونند، آدم­ها دوست دارن که با اونا ارتباط برقرار کنند، با حرفاش ته دلم رو قلقلک داد. بعد از اعتماد به نفس من گفت و از چیزهای دوری در گذشته که الان تو زندگی من داره اثر می­ذاره. از ارتباط گفت و از محبتی که آدم باید بدون چشمداشت به همه بکنه تا انرژی روزانه­ش رو تامین کنه. گفت که بارها به تو فکر کردم و اینکه اساس بیشتر حرفهات رو "نه" بنا شده، از نگاه مثبت حرف زد و چیزهایی که دیگه نمی­شنیدم، چونه­م شروع کرد به لرزشی خفیف و بعد لب­هام، نگاهش رو دیدم که از چشم­هام به روی لب­هام افتاد، بعد سرازیر شد قطره اول از چشم راستم و بعدی با کمی تاخیر از دیگری، سرم رو پایین انداختم....بلند شد، جعبه دستمال را از کنارم برداشت و گرفت جلوی دست­هام که حالا جلوی دهانم رو پوشونده بود، عذرخواهی کرد و گفت که نمی­خواسته ایجاد تنش کنه، اما من راضی بودم، سعی کردم سریع به حالت عادی برگردم؛ در هرصورت جای مناسبی نبود برای ادامه چنین وضعیتی و همین که در آن مکان وقتی گذاشته بود برای من و درِ اتاق را بسته بود تا راحت تر حرف بزنم به دنیایی می­ارزید.

بیرون که زدم غروب شده بود، یک غروب بهاری و همین کافی بود تا آن کوچه دراز را و بخشی از خیابان شریعتی را قدم بزنم و فکر کنم.

 

غروب همان روز بهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 10:48  توسط   | 

امروز صبح؛ تمام سختی­های دیروزِ سیاه را میاِن آن­همه صندلیِ فلزی، چهره تورا میان آدم­هایت، صورت­هاتان را میان فلاش­های دوربین، حجم انبوِه آن کاغذها و چهره آدم­هایی که حالا غریبه تر از هر غریبه­ای به من لبخند می­زدند را، سرگیجه و لرزش دستهایم را، غم و اندوه این همه سال را و دیروز را که خوشحالی­ات را     بی ­من جشن گرفتی؛ روی لبانم تبخال می­زنم....

 

 

همان روز سياه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 20:9  توسط   | 

باید انقدر از این روزهایی که شبیه آدمیزاد هستم بنویسم تا در رورزهایی که احوالم به تنها چیزی که شباهت ندارد احوال آدمیزاد است، یادم باشد "من" روزهای خوب هم داشته ام.

روزهایی که شبیه آدم نیستم یعنی همان روزهایی که صبح با دردی در ته وجودت از خواب بیدار می شوی و از سختیِ روزی که در پیش داری چندبار محکم بالش را روی صورتت فشار می دهی تا اثر برجستگی های صورتت در بالش فرو رود و آنقدر در ملحفه­ها بچرخی و بغلتی که ملافه ها هم کلافه شوند. روزهایی که آرزویت شب شدن باشد که دستِ کم در خواب چندساعتی را مجبور نباشی فکر کنی و فکرت تعطیل ­شود.

روزهایی که همه را کلافه کنی با قیافه­ات که شبیه سیب­زمینی پلاسیده شده و خیلی سخت است که کسی حوصله یک سیب زمینی چروک را نداشته باشد حتی برای یک لحظه، آخر توقعی هم نیست قیافه خودشان را نمی­بینندکه در وقتی سردرگم­اند و کلافه شبیه گوجه فرنگی لهیده می­شوند و فکر می­کنند خیلی هم خوش تیپ هستند و همه باید با لبخندهای گشاد مدام بگویند: عجب توت فرنگی هیجان انگیزی!

شب­هایی که باید سرت را بکنی زیر بالش و مدام قورت دهی بغضت را و گلودرد بیچاره­ات کند تا صبح بابتِ آنهمه بغضِ فروخورده و صبح با یک جفت چشم اندازه دوتا نخودو پفی دورتادورش، جذاب­تر از همیشه، بیدار شوی.

روزهایی که حضورِ هیچ چیز خوبت نمی­کند نه کتاب، نه موزیک نه گپی و گفتی و نه حتی نوشتن، اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصله­ای برای غذا درست کردن هم نداری!

روزهایی که چیزی مثل سوزن هرلحظه فرو می­رود در مغزت و چیزی یا کسی یا جایی را یادآوری می­کند و بارِ اندوه را ده­چندان.

اما این روزها به طرز عجیبی راحت از رختخواب بلند می­شوم، انگیزه هم به اندازه کافی برای انجام کارها هست؛ مطالعه، نوشتن، گوش دادن، گردش، غذا پختن هم لذت بخش است، حتی انجام کارهای پایان نامه!

 

 

شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 10:25  توسط   | 

ازدحام یک روز شلوغ را در درونم مزمزه می­کنم.

و در انتهای این روز شلوغ به قصر پادشاه کتاب­ها می­روم، قصر پادشاه کتاب­ها پر از کتاب است و من همانطور که میان معماری قصر، خودم را گم می­کنم  و انگشتانم را روی کتاب­ها به جستجوی مثلا عنوانی خاص حرکت می­دهم، پنهانی از زیر چشمانم دنبال یک جفت چشم می­گردم؛ چشمان پادشاه کتاب­ها. چشمانش را حس می­کنم و می­بینم که تا متوجه حضورم می­شود، برای رسیدگی به اموالش به سراغ کتاب­های نزدیک من می­آید و آن موقع است که چشم­های مضطربِ من به جفت چشم­های آرامِ او می­خورد و سلامِ خندانی که آهنگِ این برخورد است تمامِ معماریِ این قصرِ کوچک را پر می­کند.

از قصرِ کتاب بیرون می­زنم و با نوای پرشور حادثه، سرمست، بقیه کرایه تاکسی را نمی­گیرم و ادامه راه را ایستگاه اتوبوس سوت زنان با کتابم قدم می­زنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:4  توسط   | 

با شعف در لابه­لای شکاف­ها و شیارهای مغزم به دنبال لحظه­ای جامانده در زمان­های دور       می­گردم؛  عطر میوه کاج در آن سال­ها شاید، سیاه­خاطراتی از آب و استخر و خواب­های آشفته­ای از آب که هنوز شب­هایم را با کابوس­اش زخم می­زند، دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سال­ها و همان وقت­ها گم شد، حضور دستانی در دست­های کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند، طعم گسِِ قهوه در فنجان­های کوچک و فال­هایی که ته فنجان خشک می­شوند وهیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست، صدای انگشت­هایی که جایشان فرورفته در تنم و گاه­گاهی اثرشان ورم می­کند و بوی انگشت­ها می­پیچد توی بینی­ام و بیرون نمی­رود حتی با عطر یک لیوان چای ریشه نعنا.... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهاییِ لذت بخشی که شبیه هیچ زمانِ دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و فردایی که تمام وزنش حجم علامت­سوال­های بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنه­ای بر دوشم سنگینی می­کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 20:17  توسط   | 

روزها می­شود که نشسته­ام و  فقط به گذر حوادث نگاه می­کنم­

شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شده­ام.

نظر خاصی در مورد آدم­ها ندارم، فقط نگاهشان می­کنم، ارزش­ها و معنی­ها دیگر حضوری ندارند،

سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شال­گردنِ دست بافت، برقِ النگوهای آویزان بر مچ­های نحیفم، سنگ انگشترانی که انگشتانم را جذاب­تر نشان می­دهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه  می­کند...این­ها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.

شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسان­ها را در كنارم از ياد مي­برد، بی­تفاوت نگاه می­کنم به مردمکانِی که سخت دوستش می­دارم و با ترحم نگاهم را می­دوزم به اشتیاقِ دستانِ یخ­زده­اي که روزگاری گُر می­گرفتند...

  و هیچ چیز سخت­تر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سخت­تر، آن است که خواستن را نتوانی.

هنوز شامه­ام کار می­کند، بوی باران شهوت را در تنم صدا می­زند.

اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفه­ای که در لهجه­مان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.

 

با هیبتی شیشه­ای بر تلِ نامطمئنی ایستاده­ام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستاده­ام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمی­گذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 19:38  توسط   | 

همیشه می­گفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاری­ش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمی­کردم به­راحتی می­پذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمی­توان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها می­شود چال­شان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم می­دهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودی­اش بیشتر می­شود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمی­شود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آن­ها نیست.

 حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم­ و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بی­روح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرف­هایی را بشنوی که بوی خلاص شدن می­دهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت،  بوی دیگری را می­دهد ....

 

نوروز87

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 11:47  توسط   | 

سالِ امسال که تحویل می­شود، صورتی از من است کنار سفره که روی دست­های قفل شده آرام نشسته و ناباورانه به آیینهء بی­سینی نگاه می­کند که تنها سهم سفرهء امسال از هفت سینِ اش است.

سیاه می­شود همه سفیدی­های نه خیلی دور و نه خیلی سختی که به آسانی و همین نزدیکی­ها برای تو و خودم ساخته بودم.

آیینه­ای دیگر را پشت سرم می­گذارم تا کبودی خاطراتِ لگدمال شده را و حسِ نداشته­ات را و زخم­های بازشده این دلِ ساده را در ابدیتی بی­نهایت ضرب کنم......

 

20اسفند86

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 13:49  توسط   | 

مثل اینکه بالاخره باید یه چیزی گفت، اگرچه شروع خیلی دلچسبی نداره امسال و ناشکری نمی کنم اما اون چیزی نشد که باید می­شد(شاید هم باید همین می­شد)، دیگه تا چی پیش بیاد و هرچی خیر و صلاح جوونا باشه!!!!

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 23:30  توسط   | 

با کنف­های رشته رشته سبدهای گل و مرغ، دستم را زخم می­زنم

رشته­ رشته می­شود رگ­های پاره پاره شده سرانگشتانم

ماست را که با کمی کاکوتی و نعنا و اندکی گل سرخ مخلوط کنم، مزمزه ­کنم، آن­وقت می­نشینم پشت قاب پنجره اتاق، درد را می­توانم پخش کنم با روان نویس بر کاغذهای کاهی  و صفحات را از زخم پر کنم

همه چیز را که انکار کردم، چانه را از روی دست برمی­دارم و گردن را غسل جنابت می­دهم از خونی که پاشیده است برآن، این سرانگشتان زخم خورده

صدا اگر به ­جایی نرسید، چنگ می­زنم از درون بر این تن و اگر نوایی برنخاست، نفس عمیقی  می­کشم تا دوده­های غلیظ ملال بنشیند و محکم فرو رود در تک تکِ منفذهای دستانم

دست­ها هیچ­وقت دروغ نمی­گویند

زخم­ها را که پنهان کردم زیر توده ملولیت این روزها، تنها یک لیوان سفالی چای بهار شاید چند دقیقه­ای ذهن را بفریبد و فکر نکند این ذهن معیوب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 20:44  توسط   | 

 

یک روز سفید

 

وقتی صبح پایت را هنوز بیرون نگذاشته، تا زانو در برف می­روی و سفیدی، چشمانت را می­زند و هیچ خری در کوچه پر نمی­زند بجز تو و تا احساس می­کنی از سرما پیشانی­ات منقبض شده یاد حرف خانم مهربان می­افتی که به زور هم شده باید خندید و عجب روز قشنگی می­شود!

وقتی حتی سقف اتوبوس هم چکه می­كند و می­ریزد روی ریمل مژک­های دخترک و از خواب ناز می­پرد با لبخند و چشم در چشم می­شویم اما من دوباره یادم می­رود لب­هایم را گشاد کنم از زیر روسری.

مدام از روی گل­ها و شل­های وسط خیابان آهسته و نوکِ پا راه می­روم و مدام این ماشین­های حواس پرت چرخ­هایشان را می­تکانند روی لباس­هایم و من، بی­توجه به آن­ها فقط به لبخندی فکر می­کنم که روی لب­هایم از سرما قندیل می­بندد.

دفترِ مجله گرم است و وارد که می­شوی دستِ کم شش راس چشم خیره می­شوند به فرق سرت تا  انگشت شستِ پایت که از سرما شاید به صد رسیده باشد. تا مسیر میزها انگار کفش­ها تف کرده­اند کفِ زمین....بعد چایِ داغ و شکلاتِ هدیه خانمِ دوستِ همکار و میز و زیرپاییِ جدید و یک کشوی زیر میزی و از همه جذاب­تر یک کشویِ کلیددار که پر است از اسنادِ مهمِ مجله(شکلات و کیک و توت...)....

خانمِ بیش فعالِ همکار صدایم می­زندو وسط حرف­هایش، انگار که جمله­اش را قورت بدهد، به چیزی زل می­زند در حواشی چشم ­های من، چشمش را سریع می­دزدد و می­گوید چه برقی دارد چشم­هات، انگاتر می­خواهد آدم را بکِِشد دنبال خودش و آدم می­ترسد که مبادا عقب بماند پشت سرِ چشمهات، و من فکر می­کنم که کاش تو این­جا بودی تا زل می­زدم توی چشم­های تو که با تکان سرت تائیدِ حرف خانم مهربان را در نگاهت ببینم.

لبخندم را که آویزان شده از کنار لبهام برمی­دارم، درِ کشو را باز می­کنم، می­گذارمش آن­جا، درِ کشو را می­بندم، قفل می­کنم و کلیدش را قورت می­دهم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:18  توسط   | 

به این شب­ها فکر میکنم و خواب­هایم که زائو شده­ام و ایستاده­ام کنار مادربزرگ که او هم زائو شده و صبح­ها که ابن سیرین در رادیو خواب­هایم راتعبیر می­کند و می­گوید چای ریشه نعنا علاج پیشگیری ست و این شب­ها و خواب­های تو که در زیر باران ایستاده­ای و سیاه می­ریزد برتو و نفت می­شود در دست­هایت و قیمت نفت که بالا می­رود من را یاد قیمت سکه طلا در بازار جهانی می­اندازد که باید پس­انداز کنیم در گنجه برای جشن عروسی­ی که بچه­مان ایستاده میان­مان و عکاس فلاش می­زند و ما را فراموش می­کند و ما از کادر خارج می­شویم و عکس تکی سیاه و سفید پسر بزرگمان در آلبوم عکس­های اشتباه­های زناشویی خانواده­مان ثبت می­شود.

 آه ببخشید، قول می­دهم که دیگر به کافه سیاه و سفید نروم، هیچ­وقت، اما گاهی که ناراحت بودم، فقط سیگارم را آنجا در می­آورم و چون فندک ندارم روشنش نمی­کنم، بیرون می­آیم و به گارسون می­گویم که باید بروم چون کسی پشت در منتظرم است. منتظر من که می­مانی، تنهایی مان در کنار هم بچه دیگری می­اندازد از میان لب­هایمان و می­افتد از میان دو پایم توی کلاه پشمی تو که بوی فارنهایت می­دهد و دستانم بوی گناه صغیره می­گیرد، تنم را می­چسبانم به تنت محکم، تو می­ترسی همیشه و نگاهم نمی­کنی و لبخند می­زنی و پسرمان را صدا می­زنی تا میل بافتنی­های مرا بیاورد و مرا سرگرم می­کنی و من کاموا را رشته رشته دور صورتت می­پوشانم بجز لب­هایت بعد قاب قدیمی پتینه شده را می­اندازم دور گردنت که از زیر کامواها شبیه میانسالی بکت می­شوی و فکر می­کنم که این قاب به هیچ جای خانه­مان نمی­آید، می­گذارمت زیر تخت و به داغی چشمانت میان بازوانم فکر می­کنم و از پشت چشم­هایت دستان خود را می­بینم که به شهوانی­ترین هیبتی که در فیلم­ها دیده­ام، آن پشت گره­شان زده­ام و یاد دست­های تو می­افتم که چقدر شبیه دست­های اوست و اشک در چشمانم حلقه حلقه می­شود و می­ریزد بر پشت تو و می­لغزد از پشت برجستگی­ مهره­هایت و از مسیر عبور مغز حرامت سرازیر می­شود. یاد حرام­ها و حلال­ها می­افتم و جدا می­شوم از آغوشت، فریاد می­کشم، گوش­هایم را می­گیرم تا صدای چشمانت که سرد شده را نشنوم، تو می­ترسی حتی از کلید در که می­چرخد و من و تو مجسمه­ای می­شویم برهنه رو به مردم، صدای همهمه می­آید، پچ پچ می­کنند و من بور می­شوم از موهای روی پایم و کرک پشت لبم که بند ننداخته­ام و دو خانواده کِل می­کشند و کمی هم خجالت که از پشت چشم­های سرخشان داد می­کشد و یک مفتول فلزی حلقه شده که نه شبیه حلقه ازدواج است نه­اندازه دست من را به زور در دست راست من می­کنند و من روی زمین پاهایم را پایکوبی می­کنم که این دست چپ من نیست و مفتول تو آن­قَدَر بزرگ است که دور بازوی چپت می­اندازند و من گریه می­کنم چون لبانم را آن فلز زنگ زده خواهد آزرد هنگام بوسه، شیرینی می­ریزند روی سرمان، با صدای نازکی از پشت لب­های کلفتم در گوشت می­گویم دیدی آخر شیرینی ها را دیشب توی جیب من جا گذاشتی؟

به مناسبت خيلي چيزها

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 14:0  توسط   | 

تاسوعاست

صدای زنگ تلفن و ساعت11.30 صبح، دو پیام فرستاده شده از طرف تو از صبح.  تنم پر است  از کسالتِ یک روزِ جمعه تاسوعایی مخلوط با هیجانِ روز قبل که مهمانمان بودی، جواب پیام هایت را در رختخواب می­دهم، چند دقیقه­ای نمی­گذرد که صدای زنگ تلفن من را از زیر لحاف گرم به اتاقی دیگر می­کشاند که راحت تر و دور از گوش­های دیگران حرف بزنم.......ظهر هم نهار امام حسین و دوباره صحبت­های طولانی تلفنی- که هیچ­وقت در عمرم فکر نمی­کردم بتوانم با کسی بیشتر از سه ربعِ ساعت حرف بزنم- و کلی کار نکرده و دوباره کسالت و دوباره سه تا چهار ساعت خواب و دوباره صدای زنگ تلفن و دو ساعت صحبت و انتظار برای ساعات انتهایی شب که دوباره تلفن و ......زندگی لذت بخشی ست.................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 20:23  توسط   | 

وقتی موهام کوتاه می­شود، انگار سپرم را بر زمین می­اندازم، بی­دفاع می­شوم، دیگر چیزی نیست تا خجالتم را، خوشحالیم، عشقم، نفرتم و افکارم را گاهی بتوانم پشتش پنهان کنم. نوعی عریانی­ست، در عین راحتی، گونه­ای عذاب است، نوعی پشیمانی.... که حتی اگر چشم در چشم کسی هم نشوی انگار که دارد تند تند می­خواند همه چیز را ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 12:22  توسط   | 

نمی­دونم چرا فکر می­کردم سعی کرده تمام اون قسمتی از خاطراتش رو که مربوط به من هست فراموش کنه، اما وقتی بعد از ماه­ها قرار یک دیدار رو توی یک کافه گذاشت که قبلا با هم اونجا رفته بودیم، شوکه شدم؛ سعی کردم با سوال­های زیاد، به خودم اطمینان بدم که مکان های با هم بودنمون رو فراموش نکرده و به بهانه این­که تازه از خواب پاشدم و مثلا دقیقا مکان کافه رو یادم نمی­آد آدرس رو باهاش چک کردم، اما واقعا یادش نرفته بود.

به خودم قول داده بودم وقتی که برگشت دیگه نبینمش؛ حتی یک دیدار ساده و دوستانه عادی، اما مثل همیشه که نمی­تونم به قول­هایی که به خودم می د­م عمل کنم این­بار هم نتونستم وقبول کردم که هم رو ببینیم...

 

ازخاطرات یک معبر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 20:34  توسط   | 

با خودش شرط بسته بود وقتی امروز به دیدن دوستش می­ره کاملا خودش رو خوشحال و شوخ و شنگ نشون بده و سعی کنه که با شوخی­هاش به هردوشون خوش بگذره. دوستش خبر داد که توی تاکسی  منتظرش نشسته، وقتی به سر قرار رسید، دید که دوستش رو صندلی جلو نشسته.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 20:33  توسط   | 

این روزها فقط دلم می­خواهد که بنویسم، بنشینم و زل بزنم به نوک قلمم و تند و تند همه اتفاق­های افتاده و نیفتاده را بریزم روی کاغذ بعد هم یک نفس عمیق بکشم و دراز بکشم روی تخت و به همه اتفاق های افتاد و نیفتاده روی کاغذ فکر کنم. به دوشنبه­ها که همایش­های دانشگاه فقط بهانه­ای ست برای دیدن آنهایی که دوستشان می­دارم و به دوشنبه­ای که دیروز بود و بعد از یک ماه دوباره میم را دیدم و تعمیر صندلی­اش بهانه­ای شد که تا حسن آباد با هم گپ بزنیم و دوباره مثل آن روزها من چای گل­گاوزبان بخورم و او ایندفعه چای گلابی!!!! و کلی حرف بزنیم و دوباره من رویم نشود حرف اصلي را بگویم و خودم را کلی سرزنش کنم، آخر فقط برای او مثل دفعه­های قبل می­توانستم همه چیز را بگویم و راهنمایی بخواهم، البته یک اشاره کوچکی کردم اما کارساز نبود!!!

این روزها دلم برای آدم هایی تنگ می­شود که نباید تنگ شود و من سعی می­کنم صدای بهانه­های دلم را ناشنیده بگیرم......

امروز دیگر حتما به آرایشگاه می­روم...یعنی به قول مادربزرگم قسمت نیست که من موهايم را کوتاه کنم؟؟؟!!! اینجا همه در عین اینکه می­دانند به من موی کوتاه می­آید دلشان موی بلند می­خواهد و همه دوستانم می­گویند کوتاه کن و خودم هم دلم می­خواهد کوتاه کوتاهش کنم، این تصمیم گیری هم عجب کار سختی ست.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:39  توسط   | 

هوای دل انگیز یک روز آفتابی در پائیز.....پرستاری از بیمار در منزل..... گرفتن جواب آزمایش و حدود نیم ساعت معطل شدن در آزمایشگاه برای گرفتن نتیجه ..... خرید یک مجله با فال این ماه برای سرگرمی بیمار..... بازار میوه و تره­بار و احساس آرامش بین این­همه مردم که انگار در سبدهای خریدشان خلاصه شده­اند، انگار که دیگر هیچ چیز در دنیا مهم تر از این نیست که دوتا خیار سالادی را دور از چشم فروشنده با دوتا از نوع قلمی آن تعویض کنند که همه مزه خرید برایشان همین است..... و من گم می­شوم میان همه این میوه­ها، بوی این همه رنگ که ریخته روی هم..... آقا یک کیلو خرمالو لطفا..... بیشتر از یک کیلو نشود..... و رسیدن به خانه با دستانی پر بار و شانه­ای دردآلود که هرچه دردش بیشتر باشد خوشحال­تر می­شوم، که انگار فقط آن موقع است که همه کارها را درست انجام دادم و الان دیگر باید معجزه­ای اتفاق بیفتد در این اتاق و این بیمار که از همیشه با او مهربانترم زود زود زود خوب شود.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 22:53  توسط   | 

تلخی فکر تو، گرمای تن من و سختی صندلی های این پارک که دیگر اسمش خاطره است؛ "خاطره مرده ما"

به قول او که می­گفت: ما بنده زمان­های مرده­ایم. حالا هم از ما چیزی نخواهد ماند جز بندگی زمانی که رفت، پارکی که مرد و خاطراتی که  برگ­های دفترهای مان را سیاه­تر کرد.

تلخی سیاه پوزخند تو در عین بازی دو نفره...

 دوست داشتن با اعمال شاقه، تو این را می­گویی و من این را نمی­خواستم

نه، گاهی دو آدم بالغ و بزرگ هم نمی­توانند راه نجاتی پیدا کنند و ناخواسته می گریزند و از هم فرار می­کنند، ما گریختیم از معصومیت دستهایمان و راستی چشم هایمان

می­پرسم از نبودنم که "می ­خواهی نبودنم را دیگر...؟" و پوزخندت ناتوانی­ام را بازگو می­کند

اما کلمات من سمج بودند و بی­رحم همچون مهربانی تو و آن شب   فریبی در لرزش صدایم نبود و خیسی گونه ها گواه راستین آن کلمات بود

حالا تو می­مانی و راز جدید زندگی ات و پرسه در کوچه­های دیگری که دوست­تر می­داری­اش

و من می­مانم و کسالت غلیظ این روزها، شکایت دست­ها که چیزی را می­جویند مدام، و ایوان خالی این خانه که شب­های سیاهش­ هولناک­تر از همیشه شده است

اما ای کاش عشق را زبان سخن بود، عشق راستین....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 22:45  توسط   | 

آخر این دهان، مرا و این دست­ها، تورا رسوا می­کند

دیگر توان نگه­داری حرکت مدام واژگان کشدار که خیس می­خورند زیر این زبان و لابه­لای دندان­ها را ندارم. فکر می­کنم خامشی نیست راهش که صداقت شرط اول دوستی است.

می­گویم حاصل نگفتن­ها می­ترساندم از فردا و شکایت دل، باز می­گویم کسی که زبان دل تو را نمی­خواند یا نمی­خواهد که بخواند از شور نگاهت، اضطراب حرف­هایت و داغی لب­هایت بگذار که از دست برود، مگر نادرخان نمی­گوید: بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود..

حالا حتی نگاه نادرخان هم از کنج دیوار با من نیست، می­گوید این شب­زنده­داری­هاست که تاریک کرده و غبار نشانده بر روی نشاط چشمانت که لبخند ژکوند می­ریخت از مژه­هایش آن روزها.

می­گویم: گفتنش سعد است یا نگفتنش و فراموشی در طالع این روزها؟ می­گوید: اینک انتظار فرسایش زندگی ست، نگفتن فراموشی نمی­آورد، نگفتن شب­بیداری و کابوس می­آورد، چشمان دم کرده صبحگاهانِ آغشته به بوی­ناکی ظهرهای داغ تابستان و خستگی و بی­رمقی را، بی­هدفی و آخر هم می­شود این روزهایت که روزهای کارند نه رخوت و سکون..

ساکت می­شوم تا در تلخی سکوتم به سخن درآیی. می­گویی: میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه است، آن­کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.این­ها را می­گویی و می­دانم می­خواهی درجه یقین این حس را بفهمی، دست دست می­کنم، می­دانم می­خواهی بگویی: در آن طلا که محک طلب کند شک است، خجالت می­کشم و پشت حرف­های تکراری­ام پنهان می­شوم، همیشه این جمله و مفهوم سنگین آن من را بدجور می­ترساند، نمی­دانم چقدر یقین دارم، آیا دوست داشتن به تنهایی کافی نیست، من او را دوست دارم و شاید او دیگری را.............

می­گویم می­ترسم، اما شروع زندگی در کنار کسی که دوست می­داری­اش و لذت بوی چای دم­کرده من در کنار دستان گرم او که خستگی روزهامان را در سکوت چشم­ها خواهد زدود، عطری دارد که تمام رویاها را آذین می­بندد. کسی را بخاطر دوست داشتن­اش قصاص نمی­کنند، می­کنند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 17:14  توسط   | 

 

پنجره­ها را باز کرده­ام و حالاخامُش می­نشینم در انتظار تدبیری شاید.

سکون و سکوت بیداد می­کند در این شبِ فراموشی گویا.

فقط نیم ساعت است که می­گذرد از مراسم همیشگی غروب­های تکراری­مان ؛ "بدرقه"

                                  که دیگر حتی از ته­مانده صدایت هم چیزی نمی­ماند در کاسه خیالم.

طاقت "راست شنیدن" هم که طاق می­شود، سرِ شب تو می­مانی و خودت با کاسه­های گل ومرغ خالی، با سبدی از چاره­های بی­چاره­.....

این روزها را وقف سکوت کرده­ام و آن روزها(روزهای نامَده را می­گویم) وقف فراموشی.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 16:48  توسط   | 

افراط و تفریط این گذر زمان که زندگانی نام می­گیرد، شده است مایه خجلت و شگفتی نیز!

نه به سال­های نخست آن دانشگاه بی در و پیکر که هنوز سرمان از تخم بیرون نیامده بود خود را ناجیان بزرگی می­دانستیم که خداوند ما را بر این رشته نازل کرده تا برهانیم آن­را از ناپاکی­ها و داستان­های چرند این­گونه و هم در عذاب بودیم از کارهای نکرده و فکرها و ایده­های بزرگ­مان شده بود تلی از احساس دینی که داشتیم به رشته طراحی صنعتی و به هر دری می­زدیم تا یکجوری یکجایی تخلیه کنیم آن­همه انرژی­ و آن­همه فکر را که مایه مباهات بزرگان و مایه عذاب کوته­فکران بود.

و حالا نه به این زمان که این­سان افکار کوچک و ناقص و پست ایستاده­اند در برابرمان و آن­چنان ناامید به دیواره کوتاهی که ساخته­اند در برابرمان می­نگریم که می­خواهیم فراموش شود اسم­مان از تمامی گذشته­هامان و پاک شود از میان تمام اذهان و اسناد ، مدارک، پوشه­ها و لیست­های حضور و غیاب که گواه روزهای تلاشمان بوده است.

این است سهم من از ادای دین به این رشته، به دانشگاه و به جامعه...

سهم من نشستن است و خیال­بافی و فکر کردن به ابلهانه­ترین شیوه ممکن...

سهم من از چهار سال تلاش، یاوه­گویی­هایی است که که شنونده ابلهی هم حتی ندارد...

سهم من دل­خوش کردن است به روزهای نیامده ...

دل­خوش کردن به فردای یک دختر بیست و چند ساله که چهار سال نبوده است آن­جایی که من آن­گونه بودم و خواستم که باشم و چشمان زیادی شهادت آن روزها را خواهند داد...

سهم من دلخوشی است، دلخوشی به لبخندی که امروز هست و فردا نیست، فردا هست و فردایش نیست..

کاش می­شد از نو شروع کرد، شروعی تازه، اعلام رتبه­های کنکور و انتخاب واحدی دوباره اما یکسان با قبل، شروعی با تفکری نو....می­دانم که این احمقانه­ترین نوع تفکر است، تمنای بازگشت به گذشته­ای که گذشته و دیگر دیر شده است حتی برای آه و فغان و درخواست کمک...

"درخواست کمک"...چه واژه نفرت انگیزی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 18:20  توسط   | 

 

      

-                امروز چه روزیه؟

-        یعنی چندمه؟!

-              آره..

-        درست یادم نیست، سیزدهم، چهاردهم..

-        پانزدهم

-        خب، پانزده مرداد

-        حالا چه روزیه؟

-        یعنی چه مناسبتیه؟اتفاق مهمی توش افتاده؟

-        نه، اتفاق مهمی نه(اگه مهم نبود یادت نمی موند و الان هم از من نمی­پرسیدی)

-        نمی­دونم

-        ­­حالا چه روزیه؟

-        یک ماه و یک روز از ...

از همان اول که قضیه تاریخ و روز و مناسبت را پیش می­کشی تا تهِ ته­ش را می­خوانم، نمی­دانم شاید دوست دارم خودم را به بلاهت بزنم تا تو مجبور باشی سوال کنی و من مثل آدم ­های بلاهت زده ! در چشمانت خیره شوم......

حالا آمار تعداد پیامک­هایمان را می­دهی بیش­تر از تعجبی که بابت تعداد زیادشان می­کنم از توجه تو به این چیزها تعجب می­کنم البته از خصوصیات برج شما توجه به ظرایف هم هست...اشتهایم هم که حرف ندارد این را تو می­گویی، پارسال این روزها توان خوردن یک لقمه هم نبود که هرچه در دهان می­گذاشتم پایین نرفته توی کاسه دستشویی بالا می­آمد...

هیچ چیز لذت بخش­تر از گشت و گذار توی کتابفروشی­ها نیست، به شهر کتاب زرتشت می­رویم با دوستی، صبح که از خانه بیرون می­زنم به خودم قول می­دهم زیاد خرج نکنم وکتاب هم نخرم، برای همین هم پول زیادی با خودم برنمی­دارم، عصر که به خانه می­رسم دوباره دفتر حساب­ها و قرض­هایم سیاه می­شود! سرظهر هم که بیرون باشی و بوی غذا به مشامت بخورد نمی­شود به این دل برآمده بی­محلی کنی!

کتاب و کتابچه و ماژیک و از این حرف­ها، آن دوتای دیگرش را هم دلم نمی­آید حالا بیاورم برایت. کتاب را برعکس می­گیرم جلویت تا اسمش را حدس بزنی، می­گویی : نامه­ای به کودکی که هرگز زاده نشد!! این اسم را ازکجا آورده­ای دیگر، تعجب­ام را می­خورم، کتاب را برمی­گردانی اما تعجب­ات را نمی­خوری، انگار اسم کتاب را بعد از 14تیر انتخاب کرده­اند! ماژیک­ها را هم می­دهم، جلوی خنده­ات را نمی­گیری، خوب می­فهمم.

زیاد می­خوریم، شاید هم نه آنقدر که می­نویسم حالا این­جا، آخرین بار بعد از آشتی بود که آنجا رفتم، روز خوبی بود آن روز، باران هم گرفته بود و خیس زیر باران به خانه برگشتیم...

چیزهایی می­گویی که خوشم نمی­آید، که می­دانی منظورم را اما عادت کرده­ای دیگر از بس گفته­ای­شان، راستی حرفی هم نزدیم، گفته بودی می­خواهی حرف بزنیم!

این شب­ها بدجور بی­خوابی می­آید توی چشم­هام و بیرون نمی­رود وخسته می­شوم از این همه فکر بی­سر و ته که می­آید و بیرون نمی­رود دوباره...

از سر شب که رسیده­ام درگیر و دار درست کردن کارهای این دوست عاشقم هستم، یکی نیست بگوید مردم توی عشق­های از این کوچه تا کوچه بالایی­شان مانده­اند آن­وقت تو با آن سر دنیا....عاشق هم که نیستم که هم­دردی کنیم با بی­چاره دخترک....

حالا این­روزها خوب یادگرفته­ام پرکردن روزها را، اما آخرش را نمی­دانم دیگر...

با این زندگی بل بشویت که نمی­دانیم ما کجایش ایستاده­ایم و اسم­های احمقانه­ای می­گذاریم روی دوستی­مان و روی چه چیزی سرپوش می­گذاریم را نمی­دانم! گرچه حتما تو می­دانی و این­گونه می­خواهی و ما هم می­گوییم چَشم این هم یک دوستیِ... برای شما. آخر دروغ چرا خنده­ام می­گیرد و گیج می­شوم گاه و به هیچ جا هم نمی­رسد این ذهن از گردش به دور خودش و این رابطه و این دوستیِ..... و می­زنم زیر خنده و گریه­ام می­گیرد، زل می­زنم به گوشه این کاغذ روی تخته شاسی که هرکارم کنند همان آدمم با همان ذهنیات و همان عادات و همان گاه­به­گاه سردی ­ها و تلخی­ها...اگرچه تو می­گویی احساساتی­ام اما دیگران و همه دیگران از سردی و گاه تلخی و منطق و سکوت می­گویند در من....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 12:25  توسط   | 

حالا که صدای اذان می-ریزد توی اتاق  و مدام از این­طرف تا آن­طرف اتاق می­روم و برمی­گردم، دنبال چیزی می­گردم توی ذهنم شاید، انگشتم را فشار می­دهم روی آن­جایی که می­گویند مغزم آن­جاست-اما من همیشه شک داشته­ام- به یاد نمی­آورم، چیزی مثل صدای اذان در دلم می­ریزد پایین، به پنجره نگاه می­کنم، پرده اجازه دیدن ماه را که حالا شاید پشت پنجره منتظر من است را نمی­دهد، مضطرب­تر می­شوم. حالا لبم را با انگشت اشاره دست راست که ناخنش پریروز گیر کرد به در ماشین آدمی که بعد سال­ها همان آدم است با همان نفرت و عقده­ها شاید- زیر چهار دندان جلویم فشار می­دهم تا دندان­هایم را تحریک کنم به گاز گرفتن و کندن لب­ها، به صفحه خاموش موبایلم نگاه می­کنم، نه واقعا منتظر چیزی نیستم، می­رسم مقابل کتابخانه، چیز جالبی دستگیرم نمی­شود، از اتاق بیرون می­روم، آشپزخانه، یک لیموی ترش تازه شاید بتواند کار این جوش­های روی صورتم را بسازد...

 

"میم"عزیز این روزها خوب نیست، با چیزی کلنجار می­رود گویی، اما چیزی هم نمی­گوید؛ خب هرچیزی را هم که نمی­شود گفت. یادم هست آن روزها- روزهای قهوه­ای اردیبهشت بود شاید یا فروردین و البته آبان و آذری که گذشت شاید- تنها کسی بود که گ