.... بخواب هلیا دیر است، دود دیدگانت را آزار میدهد. دیگر انگار هیچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالیِ کنارِ خانه تو نخواهد گذشت.
هلیا بدان که من دیگر به سوی تو بازنخواهم گشت. بیدار مینشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.....
دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیفهای کوچه و بازار
برای بوئیدن کودکانه گلها.....
هلیا برای خندیدن، فرصتی ست بیحصار و گریزا.
آیا هنوز میانگاری که من از پای پنجرهات خواهم گذشت؟
به بزرگیِ نگاهت، هیچگاه گرمیِ حضورت و شکوه آن چَشمها را در گذرِ این سالها که از کودکیِ دورم میآیند را از یاد نبردهام. و هرگاه که به درون چشمانت به روی دیوارِ اتاقم زل میزنم، انسانیت و شرافت یک مرد در ذهنم عمیقتر نقش میپذیرد.
از این پس پنجره اتاقم همچون گذشته بازخواهد ماند و هرلحظه شنیدن صدای قدمهات را از بالای پنجره بانتظار خواهم نشست، حتی اگر تو دیگر به سوی من بازنگردی....
نادرخان عزیز روحت شاد.
سريع گفتم: من آدم مواجی نیستم، گفت چی؟ گفتم من آدم مواجی نیستم، پرسید: کی گفته؟ گفتم شما، گفت به کی؟ جوابش رو دادم، شاید انتظار حرفم رو نداشت و با سوال و جوابهاش میخواست حرفهاش رو توی دهنش جمع و جور کنه. با کنایه و نیشخند گفت: تو یک آدم خشک هستی، اصلا هم موجدار و خیس نیستی!
گفتم: برام جالبه که بدونم از روی چه چیزی به این نتیجه در مورد من رسیدید!
ادام رو در آورد و بعد کمی جدی شد...کمی حرف زدیم.
این آدم من رو آروم میکنه گرچه گاهی جلوش دست و پام رو گم میکنم، واقعا قدرت این رو داره که از ته چشم آدمها نه همه چیز رو ولی داستان اصلیشون رو بخونه .
میگفت: آدمهایی که چال دارند مهربونند، آدمها دوست دارن که با اونا ارتباط برقرار کنند، با حرفاش ته دلم رو قلقلک داد. بعد از اعتماد به نفس من گفت و از چیزهای دوری در گذشته که الان تو زندگی من داره اثر میذاره. از ارتباط گفت و از محبتی که آدم باید بدون چشمداشت به همه بکنه تا انرژی روزانهش رو تامین کنه. گفت که بارها به تو فکر کردم و اینکه اساس بیشتر حرفهات رو "نه" بنا شده، از نگاه مثبت حرف زد و چیزهایی که دیگه نمیشنیدم، چونهم شروع کرد به لرزشی خفیف و بعد لبهام، نگاهش رو دیدم که از چشمهام به روی لبهام افتاد، بعد سرازیر شد قطره اول از چشم راستم و بعدی با کمی تاخیر از دیگری، سرم رو پایین انداختم....بلند شد، جعبه دستمال را از کنارم برداشت و گرفت جلوی دستهام که حالا جلوی دهانم رو پوشونده بود، عذرخواهی کرد و گفت که نمیخواسته ایجاد تنش کنه، اما من راضی بودم، سعی کردم سریع به حالت عادی برگردم؛ در هرصورت جای مناسبی نبود برای ادامه چنین وضعیتی و همین که در آن مکان وقتی گذاشته بود برای من و درِ اتاق را بسته بود تا راحت تر حرف بزنم به دنیایی میارزید.
بیرون که زدم غروب شده بود، یک غروب بهاری و همین کافی بود تا آن کوچه دراز را و بخشی از خیابان شریعتی را قدم بزنم و فکر کنم.
غروب همان روز بهاری