تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

.... بخواب هلیا دیر است، دود دیدگانت را آزار می­دهد. دیگر انگار هیچ کس بخار پنجره­ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالیِ کنارِ خانه تو نخواهد گذشت.

هلیا بدان که من دیگر به سوی تو بازنخواهم گشت. بیدار می­نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.....

دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف­های کوچه و بازار

برای بوئیدن کودکانه گل­ها.....

هلیا برای خندیدن، فرصتی ست بی­حصار و گریزا.

آیا هنوز می­انگاری که من از پای پنجره­ات خواهم گذشت؟

 

 

به بزرگیِ نگاهت، هیچ­گاه گرمیِ حضورت و شکوه آن چَشم­ها را در گذرِ این سال­ها که از کودکی­ِ دورم می­آیند را از یاد نبرده­ام. و هرگاه که به درون چشمانت به روی دیوارِ اتاقم زل می­زنم، انسانیت و شرافت یک مرد در ذهنم عمیق­تر نقش می­پذیرد.

از این پس پنجره اتاقم همچون گذشته بازخواهد ماند و هرلحظه شنیدن صدای قدم­هات را از بالای پنجره بانتظار خواهم نشست، حتی اگر تو دیگر به سوی من بازنگردی....

 

نادرخان عزیز روحت شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 23:29  توسط   | 

سريع گفتم: من آدم مواجی نیستم، گفت چی؟ گفتم من آدم مواجی نیستم، پرسید: کی گفته؟ گفتم شما، گفت به کی؟ جوابش رو دادم، شاید انتظار حرفم رو نداشت و با سوال و جواب­هاش  می­خواست حرف­هاش رو توی دهنش جمع و جور کنه. با کنایه و نیشخند گفت: تو یک آدم خشک هستی، اصلا هم موجدار و خیس نیستی!

گفتم: برام جالبه که بدونم از روی چه چیزی به این نتیجه در مورد من رسیدید!

ادام رو در آورد و بعد کمی جدی شد...کمی حرف زدیم.

این آدم من رو آروم می­کنه گرچه گاهی جلوش دست و پام رو گم می­کنم، واقعا قدرت این رو داره که از ته چشم آدم­ها نه همه چیز رو ولی داستان اصلی­شون رو بخونه .

می­گفت: آدم­هایی که چال دارند مهربونند، آدم­ها دوست دارن که با اونا ارتباط برقرار کنند، با حرفاش ته دلم رو قلقلک داد. بعد از اعتماد به نفس من گفت و از چیزهای دوری در گذشته که الان تو زندگی من داره اثر می­ذاره. از ارتباط گفت و از محبتی که آدم باید بدون چشمداشت به همه بکنه تا انرژی روزانه­ش رو تامین کنه. گفت که بارها به تو فکر کردم و اینکه اساس بیشتر حرفهات رو "نه" بنا شده، از نگاه مثبت حرف زد و چیزهایی که دیگه نمی­شنیدم، چونه­م شروع کرد به لرزشی خفیف و بعد لب­هام، نگاهش رو دیدم که از چشم­هام به روی لب­هام افتاد، بعد سرازیر شد قطره اول از چشم راستم و بعدی با کمی تاخیر از دیگری، سرم رو پایین انداختم....بلند شد، جعبه دستمال را از کنارم برداشت و گرفت جلوی دست­هام که حالا جلوی دهانم رو پوشونده بود، عذرخواهی کرد و گفت که نمی­خواسته ایجاد تنش کنه، اما من راضی بودم، سعی کردم سریع به حالت عادی برگردم؛ در هرصورت جای مناسبی نبود برای ادامه چنین وضعیتی و همین که در آن مکان وقتی گذاشته بود برای من و درِ اتاق را بسته بود تا راحت تر حرف بزنم به دنیایی می­ارزید.

بیرون که زدم غروب شده بود، یک غروب بهاری و همین کافی بود تا آن کوچه دراز را و بخشی از خیابان شریعتی را قدم بزنم و فکر کنم.

 

غروب همان روز بهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 10:48  توسط   |