امروز صبح؛ تمام سختیهای دیروزِ سیاه را میاِن آنهمه صندلیِ فلزی، چهره تورا میان آدمهایت، صورتهاتان را میان فلاشهای دوربین، حجم انبوِه آن کاغذها و چهره آدمهایی که حالا غریبه تر از هر غریبهای به من لبخند میزدند را، سرگیجه و لرزش دستهایم را، غم و اندوه این همه سال را و دیروز را که خوشحالیات را بی من جشن گرفتی؛ روی لبانم تبخال میزنم....
همان روز سياه
باید انقدر از این روزهایی که شبیه آدمیزاد هستم بنویسم تا در رورزهایی که احوالم به تنها چیزی که شباهت ندارد احوال آدمیزاد است، یادم باشد "من" روزهای خوب هم داشته ام.
روزهایی که شبیه آدم نیستم یعنی همان روزهایی که صبح با دردی در ته وجودت از خواب بیدار می شوی و از سختیِ روزی که در پیش داری چندبار محکم بالش را روی صورتت فشار می دهی تا اثر برجستگی های صورتت در بالش فرو رود و آنقدر در ملحفهها بچرخی و بغلتی که ملافه ها هم کلافه شوند. روزهایی که آرزویت شب شدن باشد که دستِ کم در خواب چندساعتی را مجبور نباشی فکر کنی و فکرت تعطیل شود.
روزهایی که همه را کلافه کنی با قیافهات که شبیه سیبزمینی پلاسیده شده و خیلی سخت است که کسی حوصله یک سیب زمینی چروک را نداشته باشد حتی برای یک لحظه، آخر توقعی هم نیست قیافه خودشان را نمیبینندکه در وقتی سردرگماند و کلافه شبیه گوجه فرنگی لهیده میشوند و فکر میکنند خیلی هم خوش تیپ هستند و همه باید با لبخندهای گشاد مدام بگویند: عجب توت فرنگی هیجان انگیزی!
شبهایی که باید سرت را بکنی زیر بالش و مدام قورت دهی بغضت را و گلودرد بیچارهات کند تا صبح بابتِ آنهمه بغضِ فروخورده و صبح با یک جفت چشم اندازه دوتا نخودو پفی دورتادورش، جذابتر از همیشه، بیدار شوی.
روزهایی که حضورِ هیچ چیز خوبت نمیکند نه کتاب، نه موزیک نه گپی و گفتی و نه حتی نوشتن، اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصلهای برای غذا درست کردن هم نداری!
روزهایی که چیزی مثل سوزن هرلحظه فرو میرود در مغزت و چیزی یا کسی یا جایی را یادآوری میکند و بارِ اندوه را دهچندان.
اما این روزها به طرز عجیبی راحت از رختخواب بلند میشوم، انگیزه هم به اندازه کافی برای انجام کارها هست؛ مطالعه، نوشتن، گوش دادن، گردش، غذا پختن هم لذت بخش است، حتی انجام کارهای پایان نامه!
شکر
ازدحام یک روز شلوغ را در درونم مزمزه میکنم.
و در انتهای این روز شلوغ به قصر پادشاه کتابها میروم، قصر پادشاه کتابها پر از کتاب است و من همانطور که میان معماری قصر، خودم را گم میکنم و انگشتانم را روی کتابها به جستجوی مثلا عنوانی خاص حرکت میدهم، پنهانی از زیر چشمانم دنبال یک جفت چشم میگردم؛ چشمان پادشاه کتابها. چشمانش را حس میکنم و میبینم که تا متوجه حضورم میشود، برای رسیدگی به اموالش به سراغ کتابهای نزدیک من میآید و آن موقع است که چشمهای مضطربِ من به جفت چشمهای آرامِ او میخورد و سلامِ خندانی که آهنگِ این برخورد است تمامِ معماریِ این قصرِ کوچک را پر میکند.
از قصرِ کتاب بیرون میزنم و با نوای پرشور حادثه، سرمست، بقیه کرایه تاکسی را نمیگیرم و ادامه راه را ایستگاه اتوبوس سوت زنان با کتابم قدم میزنم.
با شعف در لابهلای شکافها و شیارهای مغزم به دنبال لحظهای جامانده در زمانهای دور میگردم؛ عطر میوه کاج در آن سالها شاید، سیاهخاطراتی از آب و استخر و خوابهای آشفتهای از آب که هنوز شبهایم را با کابوساش زخم میزند، دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سالها و همان وقتها گم شد، حضور دستانی در دستهای کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند، طعم گسِِ قهوه در فنجانهای کوچک و فالهایی که ته فنجان خشک میشوند وهیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست، صدای انگشتهایی که جایشان فرورفته در تنم و گاهگاهی اثرشان ورم میکند و بوی انگشتها میپیچد توی بینیام و بیرون نمیرود حتی با عطر یک لیوان چای ریشه نعنا.... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهاییِ لذت بخشی که شبیه هیچ زمانِ دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و فردایی که تمام وزنش حجم علامتسوالهای بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنهای بر دوشم سنگینی میکند.
دلت رازده ام
وهرچه چايت را به هم ميزنم شيرين نميشود
شيرين نميشوم!
من که خوب ميدانم
تو هيچ وقت فرهاد نبوده اي!
فرزانه ابراهيمي