تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

روزها می­شود که نشسته­ام و  فقط به گذر حوادث نگاه می­کنم­

شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شده­ام.

نظر خاصی در مورد آدم­ها ندارم، فقط نگاهشان می­کنم، ارزش­ها و معنی­ها دیگر حضوری ندارند،

سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شال­گردنِ دست بافت، برقِ النگوهای آویزان بر مچ­های نحیفم، سنگ انگشترانی که انگشتانم را جذاب­تر نشان می­دهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه  می­کند...این­ها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.

شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسان­ها را در كنارم از ياد مي­برد، بی­تفاوت نگاه می­کنم به مردمکانِی که سخت دوستش می­دارم و با ترحم نگاهم را می­دوزم به اشتیاقِ دستانِ یخ­زده­اي که روزگاری گُر می­گرفتند...

  و هیچ چیز سخت­تر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سخت­تر، آن است که خواستن را نتوانی.

هنوز شامه­ام کار می­کند، بوی باران شهوت را در تنم صدا می­زند.

اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفه­ای که در لهجه­مان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.

 

با هیبتی شیشه­ای بر تلِ نامطمئنی ایستاده­ام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستاده­ام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمی­گذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 19:38  توسط   | 

همیشه می­گفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاری­ش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمی­کردم به­راحتی می­پذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمی­توان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها می­شود چال­شان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم می­دهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودی­اش بیشتر می­شود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمی­شود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آن­ها نیست.

 حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم­ و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بی­روح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرف­هایی را بشنوی که بوی خلاص شدن می­دهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت،  بوی دیگری را می­دهد ....

 

نوروز87

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 11:47  توسط   | 

سالِ امسال که تحویل می­شود، صورتی از من است کنار سفره که روی دست­های قفل شده آرام نشسته و ناباورانه به آیینهء بی­سینی نگاه می­کند که تنها سهم سفرهء امسال از هفت سینِ اش است.

سیاه می­شود همه سفیدی­های نه خیلی دور و نه خیلی سختی که به آسانی و همین نزدیکی­ها برای تو و خودم ساخته بودم.

آیینه­ای دیگر را پشت سرم می­گذارم تا کبودی خاطراتِ لگدمال شده را و حسِ نداشته­ات را و زخم­های بازشده این دلِ ساده را در ابدیتی بی­نهایت ضرب کنم......

 

20اسفند86

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 13:49  توسط   |