روزها میشود که نشستهام و فقط به گذر حوادث نگاه میکنم
شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شدهام.
نظر خاصی در مورد آدمها ندارم، فقط نگاهشان میکنم، ارزشها و معنیها دیگر حضوری ندارند،
سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شالگردنِ دست بافت، برقِ النگوهای آویزان بر مچهای نحیفم، سنگ انگشترانی که انگشتانم را جذابتر نشان میدهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه میکند...اینها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.
شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسانها را در كنارم از ياد ميبرد، بیتفاوت نگاه میکنم به مردمکانِی که سخت دوستش میدارم و با ترحم نگاهم را میدوزم به اشتیاقِ دستانِ یخزدهاي که روزگاری گُر میگرفتند...
و هیچ چیز سختتر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سختتر، آن است که خواستن را نتوانی.
هنوز شامهام کار میکند، بوی باران شهوت را در تنم صدا میزند.
اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفهای که در لهجهمان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.
با هیبتی شیشهای بر تلِ نامطمئنی ایستادهام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستادهام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمیگذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.
همیشه میگفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاریش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمیکردم بهراحتی میپذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمیتوان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها میشود چالشان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم میدهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودیاش بیشتر میشود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمیشود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آنها نیست.
حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بیروح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرفهایی را بشنوی که بوی خلاص شدن میدهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت، بوی دیگری را میدهد ....
نوروز87
سالِ امسال که تحویل میشود، صورتی از من است کنار سفره که روی دستهای قفل شده آرام نشسته و ناباورانه به آیینهء بیسینی نگاه میکند که تنها سهم سفرهء امسال از هفت سینِ اش است.
سیاه میشود همه سفیدیهای نه خیلی دور و نه خیلی سختی که به آسانی و همین نزدیکیها برای تو و خودم ساخته بودم.
آیینهای دیگر را پشت سرم میگذارم تا کبودی خاطراتِ لگدمال شده را و حسِ نداشتهات را و زخمهای بازشده این دلِ ساده را در ابدیتی بینهایت ضرب کنم......
20اسفند86