مثل اینکه بالاخره باید یه چیزی گفت، اگرچه شروع خیلی دلچسبی نداره امسال و ناشکری نمی کنم اما اون چیزی نشد که باید میشد(شاید هم باید همین میشد)، دیگه تا چی پیش بیاد و هرچی خیر و صلاح جوونا باشه!!!!
سال نو مبارک
سکوت میشوم
در فاصله این عقربهها، که کم میشود و زیاد میشود و کم میشود و دوباره....
و در این تکرار تجربه، بارها تو نمیآیی
با کنفهای رشته رشته سبدهای گل و مرغ، دستم را زخم میزنم
رشته رشته میشود رگهای پاره پاره شده سرانگشتانم
ماست را که با کمی کاکوتی و نعنا و اندکی گل سرخ مخلوط کنم، مزمزه کنم، آنوقت مینشینم پشت قاب پنجره اتاق، درد را میتوانم پخش کنم با روان نویس بر کاغذهای کاهی و صفحات را از زخم پر کنم
همه چیز را که انکار کردم، چانه را از روی دست برمیدارم و گردن را غسل جنابت میدهم از خونی که پاشیده است برآن، این سرانگشتان زخم خورده
صدا اگر به جایی نرسید، چنگ میزنم از درون بر این تن و اگر نوایی برنخاست، نفس عمیقی میکشم تا دودههای غلیظ ملال بنشیند و محکم فرو رود در تک تکِ منفذهای دستانم
دستها هیچوقت دروغ نمیگویند
زخمها را که پنهان کردم زیر توده ملولیت این روزها، تنها یک لیوان سفالی چای بهار شاید چند دقیقهای ذهن را بفریبد و فکر نکند این ذهن معیوب
جغد که میآید پشت پنجره
دستم را پر از آب کنارش میگیرم تا تشنگی این همه سال را در
تعبیر شومیاش آواز سر دهد
بفرما میزنم
میگوید چای را تازه و داغ داغ میخورد
قهر میکند
صدایش میزنم
میگوید صدایت شبیه صدای مادر خدابیامرزم خش دارد
تو هم سیگار میکشی؟
از انگشتانت فهمیدم که چون نخ کاموا آویزان مانده از کنار رانهایت
دستم را لای پرهایش میکشم و بعد هو میکنم درِ گوشش
میگوید من گوش ندارم
با ایما و اشاره به او میفهمانم که این صدای مترو ست که از زیر اتاق من رد میشود و داستانِ هزار و یکشب میگوید
میگوید شبِ زیگورات، سرخ است و جغدها آنجا شیهه سبز میکشند
اما سیگار نه!
میگویم شکر میان سیاهیِ چشمهات که حواس برای آدم نمیگذارد، بگذار تا سحر کمی صدایت بزنم...