تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

 

یک روز سفید

 

وقتی صبح پایت را هنوز بیرون نگذاشته، تا زانو در برف می­روی و سفیدی، چشمانت را می­زند و هیچ خری در کوچه پر نمی­زند بجز تو و تا احساس می­کنی از سرما پیشانی­ات منقبض شده یاد حرف خانم مهربان می­افتی که به زور هم شده باید خندید و عجب روز قشنگی می­شود!

وقتی حتی سقف اتوبوس هم چکه می­كند و می­ریزد روی ریمل مژک­های دخترک و از خواب ناز می­پرد با لبخند و چشم در چشم می­شویم اما من دوباره یادم می­رود لب­هایم را گشاد کنم از زیر روسری.

مدام از روی گل­ها و شل­های وسط خیابان آهسته و نوکِ پا راه می­روم و مدام این ماشین­های حواس پرت چرخ­هایشان را می­تکانند روی لباس­هایم و من، بی­توجه به آن­ها فقط به لبخندی فکر می­کنم که روی لب­هایم از سرما قندیل می­بندد.

دفترِ مجله گرم است و وارد که می­شوی دستِ کم شش راس چشم خیره می­شوند به فرق سرت تا  انگشت شستِ پایت که از سرما شاید به صد رسیده باشد. تا مسیر میزها انگار کفش­ها تف کرده­اند کفِ زمین....بعد چایِ داغ و شکلاتِ هدیه خانمِ دوستِ همکار و میز و زیرپاییِ جدید و یک کشوی زیر میزی و از همه جذاب­تر یک کشویِ کلیددار که پر است از اسنادِ مهمِ مجله(شکلات و کیک و توت...)....

خانمِ بیش فعالِ همکار صدایم می­زندو وسط حرف­هایش، انگار که جمله­اش را قورت بدهد، به چیزی زل می­زند در حواشی چشم ­های من، چشمش را سریع می­دزدد و می­گوید چه برقی دارد چشم­هات، انگاتر می­خواهد آدم را بکِِشد دنبال خودش و آدم می­ترسد که مبادا عقب بماند پشت سرِ چشمهات، و من فکر می­کنم که کاش تو این­جا بودی تا زل می­زدم توی چشم­های تو که با تکان سرت تائیدِ حرف خانم مهربان را در نگاهت ببینم.

لبخندم را که آویزان شده از کنار لبهام برمی­دارم، درِ کشو را باز می­کنم، می­گذارمش آن­جا، درِ کشو را می­بندم، قفل می­کنم و کلیدش را قورت می­دهم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:18  توسط   | 

به این شب­ها فکر میکنم و خواب­هایم که زائو شده­ام و ایستاده­ام کنار مادربزرگ که او هم زائو شده و صبح­ها که ابن سیرین در رادیو خواب­هایم راتعبیر می­کند و می­گوید چای ریشه نعنا علاج پیشگیری ست و این شب­ها و خواب­های تو که در زیر باران ایستاده­ای و سیاه می­ریزد برتو و نفت می­شود در دست­هایت و قیمت نفت که بالا می­رود من را یاد قیمت سکه طلا در بازار جهانی می­اندازد که باید پس­انداز کنیم در گنجه برای جشن عروسی­ی که بچه­مان ایستاده میان­مان و عکاس فلاش می­زند و ما را فراموش می­کند و ما از کادر خارج می­شویم و عکس تکی سیاه و سفید پسر بزرگمان در آلبوم عکس­های اشتباه­های زناشویی خانواده­مان ثبت می­شود.

 آه ببخشید، قول می­دهم که دیگر به کافه سیاه و سفید نروم، هیچ­وقت، اما گاهی که ناراحت بودم، فقط سیگارم را آنجا در می­آورم و چون فندک ندارم روشنش نمی­کنم، بیرون می­آیم و به گارسون می­گویم که باید بروم چون کسی پشت در منتظرم است. منتظر من که می­مانی، تنهایی مان در کنار هم بچه دیگری می­اندازد از میان لب­هایمان و می­افتد از میان دو پایم توی کلاه پشمی تو که بوی فارنهایت می­دهد و دستانم بوی گناه صغیره می­گیرد، تنم را می­چسبانم به تنت محکم، تو می­ترسی همیشه و نگاهم نمی­کنی و لبخند می­زنی و پسرمان را صدا می­زنی تا میل بافتنی­های مرا بیاورد و مرا سرگرم می­کنی و من کاموا را رشته رشته دور صورتت می­پوشانم بجز لب­هایت بعد قاب قدیمی پتینه شده را می­اندازم دور گردنت که از زیر کامواها شبیه میانسالی بکت می­شوی و فکر می­کنم که این قاب به هیچ جای خانه­مان نمی­آید، می­گذارمت زیر تخت و به داغی چشمانت میان بازوانم فکر می­کنم و از پشت چشم­هایت دستان خود را می­بینم که به شهوانی­ترین هیبتی که در فیلم­ها دیده­ام، آن پشت گره­شان زده­ام و یاد دست­های تو می­افتم که چقدر شبیه دست­های اوست و اشک در چشمانم حلقه حلقه می­شود و می­ریزد بر پشت تو و می­لغزد از پشت برجستگی­ مهره­هایت و از مسیر عبور مغز حرامت سرازیر می­شود. یاد حرام­ها و حلال­ها می­افتم و جدا می­شوم از آغوشت، فریاد می­کشم، گوش­هایم را می­گیرم تا صدای چشمانت که سرد شده را نشنوم، تو می­ترسی حتی از کلید در که می­چرخد و من و تو مجسمه­ای می­شویم برهنه رو به مردم، صدای همهمه می­آید، پچ پچ می­کنند و من بور می­شوم از موهای روی پایم و کرک پشت لبم که بند ننداخته­ام و دو خانواده کِل می­کشند و کمی هم خجالت که از پشت چشم­های سرخشان داد می­کشد و یک مفتول فلزی حلقه شده که نه شبیه حلقه ازدواج است نه­اندازه دست من را به زور در دست راست من می­کنند و من روی زمین پاهایم را پایکوبی می­کنم که این دست چپ من نیست و مفتول تو آن­قَدَر بزرگ است که دور بازوی چپت می­اندازند و من گریه می­کنم چون لبانم را آن فلز زنگ زده خواهد آزرد هنگام بوسه، شیرینی می­ریزند روی سرمان، با صدای نازکی از پشت لب­های کلفتم در گوشت می­گویم دیدی آخر شیرینی ها را دیشب توی جیب من جا گذاشتی؟

به مناسبت خيلي چيزها

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 14:0  توسط   |