تاسوعاست
صدای زنگ تلفن و ساعت11.30 صبح، دو پیام فرستاده شده از طرف تو از صبح. تنم پر است از کسالتِ یک روزِ جمعه تاسوعایی مخلوط با هیجانِ روز قبل که مهمانمان بودی، جواب پیام هایت را در رختخواب میدهم، چند دقیقهای نمیگذرد که صدای زنگ تلفن من را از زیر لحاف گرم به اتاقی دیگر میکشاند که راحت تر و دور از گوشهای دیگران حرف بزنم.......ظهر هم نهار امام حسین و دوباره صحبتهای طولانی تلفنی- که هیچوقت در عمرم فکر نمیکردم بتوانم با کسی بیشتر از سه ربعِ ساعت حرف بزنم- و کلی کار نکرده و دوباره کسالت و دوباره سه تا چهار ساعت خواب و دوباره صدای زنگ تلفن و دو ساعت صحبت و انتظار برای ساعات انتهایی شب که دوباره تلفن و ......زندگی لذت بخشی ست.................
وقتی موهام کوتاه میشود، انگار سپرم را بر زمین میاندازم، بیدفاع میشوم، دیگر چیزی نیست تا خجالتم را، خوشحالیم، عشقم، نفرتم و افکارم را گاهی بتوانم پشتش پنهان کنم. نوعی عریانیست، در عین راحتی، گونهای عذاب است، نوعی پشیمانی.... که حتی اگر چشم در چشم کسی هم نشوی انگار که دارد تند تند میخواند همه چیز را ....