تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

تاسوعاست

صدای زنگ تلفن و ساعت11.30 صبح، دو پیام فرستاده شده از طرف تو از صبح.  تنم پر است  از کسالتِ یک روزِ جمعه تاسوعایی مخلوط با هیجانِ روز قبل که مهمانمان بودی، جواب پیام هایت را در رختخواب می­دهم، چند دقیقه­ای نمی­گذرد که صدای زنگ تلفن من را از زیر لحاف گرم به اتاقی دیگر می­کشاند که راحت تر و دور از گوش­های دیگران حرف بزنم.......ظهر هم نهار امام حسین و دوباره صحبت­های طولانی تلفنی- که هیچ­وقت در عمرم فکر نمی­کردم بتوانم با کسی بیشتر از سه ربعِ ساعت حرف بزنم- و کلی کار نکرده و دوباره کسالت و دوباره سه تا چهار ساعت خواب و دوباره صدای زنگ تلفن و دو ساعت صحبت و انتظار برای ساعات انتهایی شب که دوباره تلفن و ......زندگی لذت بخشی ست.................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 20:23  توسط   | 

وقتی موهام کوتاه می­شود، انگار سپرم را بر زمین می­اندازم، بی­دفاع می­شوم، دیگر چیزی نیست تا خجالتم را، خوشحالیم، عشقم، نفرتم و افکارم را گاهی بتوانم پشتش پنهان کنم. نوعی عریانی­ست، در عین راحتی، گونه­ای عذاب است، نوعی پشیمانی.... که حتی اگر چشم در چشم کسی هم نشوی انگار که دارد تند تند می­خواند همه چیز را ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 12:22  توسط   |