تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

ریاست محترمِ....

احتراما....خوانده....سند....جهتِ.... مطالبه......

بچه­ها.....فوق و رسیدگی....دائم....

تقدیم.....

منضمات دادخواست....مطالبه..... خواهان.....دفتر رسمی.....

تاریخ ثبت.....نوع....خلع .....وکیل رسمی.....شروط

ابرا....درآمد.....مهریه.....سردفتر.....بخشیدم

 

 

"نزد ما هیچ چیزی­که خداوند آن­را مباح شناخته باشد ناخوش­آیندتر از طلاق نیست"

 

 

 

شرح طلاق را خواندم، راضی هستم و اعتراضی ندارم

                  امضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 11:42  توسط   | 

کلماتت استوار باد چونان که قدم هایت

کلمه در دهان تو شکل می­گیرد و مِهر می­تپد در این حفره کوچک

دستانت ترانه می­سراید و دستانم ایمِن می­شود در نگاه سرانگشتانت

کوله­بارت را ببند؛ آماده باش تا صبح پیش از آن­که با اشارت دهانم خورشید بیدار شود، لبانت حصاری شود به دور انگشتانم

                      و انگشتانم گم ­شود در حجم دستانت که مدام می­خواند، می­خواند و می­خواند

پنجره را که می­گشایم صدایت به درون می­افتد، قاب را پراز واژه می­کنی و می­نشینی روی عکس من که تمام قاب را پر کرده

                                                                                                                جز گوشه­ای خالی را که حالا جای توست، تنها جای صدای تو....

                                                                                                                                                                 25آذر86

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 11:16  توسط   | 

یقین زائیده می­شود اینگونه

جوانه می­زند گیاه صبر

و شکل می­گیرد چنین سیال و نرم در حرکت کند تاریخ

و اکنون آغاز بیداری ست

بیداری شگفت

حضور تو که می­پیچد در ذهن من

چونان بوسه­ای رها شده در خلا

و خلا پر می­شود از خواب و خیال

و خیال شکل می­گیرد ازآنچه از دستانم  سرریز می­شود

و دستانم صدای بازوانت را لمس خواهد کرد و

خواهد نشست میان خاطره­ای تا از آن خاطره­ای بسازد در بستر زمان

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 17:13  توسط   | 

نمی­دونم چرا فکر می­کردم سعی کرده تمام اون قسمتی از خاطراتش رو که مربوط به من هست فراموش کنه، اما وقتی بعد از ماه­ها قرار یک دیدار رو توی یک کافه گذاشت که قبلا با هم اونجا رفته بودیم، شوکه شدم؛ سعی کردم با سوال­های زیاد، به خودم اطمینان بدم که مکان های با هم بودنمون رو فراموش نکرده و به بهانه این­که تازه از خواب پاشدم و مثلا دقیقا مکان کافه رو یادم نمی­آد آدرس رو باهاش چک کردم، اما واقعا یادش نرفته بود.

به خودم قول داده بودم وقتی که برگشت دیگه نبینمش؛ حتی یک دیدار ساده و دوستانه عادی، اما مثل همیشه که نمی­تونم به قول­هایی که به خودم می د­م عمل کنم این­بار هم نتونستم وقبول کردم که هم رو ببینیم...

 

ازخاطرات یک معبر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 20:34  توسط   | 

با خودش شرط بسته بود وقتی امروز به دیدن دوستش می­ره کاملا خودش رو خوشحال و شوخ و شنگ نشون بده و سعی کنه که با شوخی­هاش به هردوشون خوش بگذره. دوستش خبر داد که توی تاکسی  منتظرش نشسته، وقتی به سر قرار رسید، دید که دوستش رو صندلی جلو نشسته.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 20:33  توسط   | 

سرما زیر پتو مچاله­ات کرده

هولِ راه رفتن در سرما و زیرِ چتر بودن

یک دستت به چتر آویزان است و کیف به دست دیگرت آویزان

......

کاپشن پشمی­ام را دوست ندارم؛ به چترم نمی­آید و خیلی هم سنگین است

؛ نه به سنگینی ابرهایی که از آسمان می­بارند

         به سنگینی گرفتگی­شان

                    دلم زیاد فشرده می­شود، تنگ می­شود، می­گیرد

می­گویم:عجب هوایی! و چه­قدر لذت می­برم زیاد....خیلی......بیشتر

صدای پوزخندش را از ته ته ته جلوی بدنم می­شنوم

          فکر می­کردم مثل بچه­هاست، اما نیست و گول این حرف­ها را هم نمی­خورد

پس بیشتر فشرده می­شود تنگ می­شود، می­گیرد، له می­شود زیر این همه ابر در این همه خیابان که انگار همه کوچه­هایش با او و همه آدم­هایش با کوچه­هایش و همه چراغ­های قرمزها با آدم­ها و همه خط­کشی­ها با چراغ­ها و همه کفش­ها با خط­کشی­ها و همه جوراب­ها با کفش­ها قهرند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 15:39  توسط   | 

این روزها فقط دلم می­خواهد که بنویسم، بنشینم و زل بزنم به نوک قلمم و تند و تند همه اتفاق­های افتاده و نیفتاده را بریزم روی کاغذ بعد هم یک نفس عمیق بکشم و دراز بکشم روی تخت و به همه اتفاق های افتاد و نیفتاده روی کاغذ فکر کنم. به دوشنبه­ها که همایش­های دانشگاه فقط بهانه­ای ست برای دیدن آنهایی که دوستشان می­دارم و به دوشنبه­ای که دیروز بود و بعد از یک ماه دوباره میم را دیدم و تعمیر صندلی­اش بهانه­ای شد که تا حسن آباد با هم گپ بزنیم و دوباره مثل آن روزها من چای گل­گاوزبان بخورم و او ایندفعه چای گلابی!!!! و کلی حرف بزنیم و دوباره من رویم نشود حرف اصلي را بگویم و خودم را کلی سرزنش کنم، آخر فقط برای او مثل دفعه­های قبل می­توانستم همه چیز را بگویم و راهنمایی بخواهم، البته یک اشاره کوچکی کردم اما کارساز نبود!!!

این روزها دلم برای آدم هایی تنگ می­شود که نباید تنگ شود و من سعی می­کنم صدای بهانه­های دلم را ناشنیده بگیرم......

امروز دیگر حتما به آرایشگاه می­روم...یعنی به قول مادربزرگم قسمت نیست که من موهايم را کوتاه کنم؟؟؟!!! اینجا همه در عین اینکه می­دانند به من موی کوتاه می­آید دلشان موی بلند می­خواهد و همه دوستانم می­گویند کوتاه کن و خودم هم دلم می­خواهد کوتاه کوتاهش کنم، این تصمیم گیری هم عجب کار سختی ست.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:39  توسط   | 

هوای دل انگیز یک روز آفتابی در پائیز.....پرستاری از بیمار در منزل..... گرفتن جواب آزمایش و حدود نیم ساعت معطل شدن در آزمایشگاه برای گرفتن نتیجه ..... خرید یک مجله با فال این ماه برای سرگرمی بیمار..... بازار میوه و تره­بار و احساس آرامش بین این­همه مردم که انگار در سبدهای خریدشان خلاصه شده­اند، انگار که دیگر هیچ چیز در دنیا مهم تر از این نیست که دوتا خیار سالادی را دور از چشم فروشنده با دوتا از نوع قلمی آن تعویض کنند که همه مزه خرید برایشان همین است..... و من گم می­شوم میان همه این میوه­ها، بوی این همه رنگ که ریخته روی هم..... آقا یک کیلو خرمالو لطفا..... بیشتر از یک کیلو نشود..... و رسیدن به خانه با دستانی پر بار و شانه­ای دردآلود که هرچه دردش بیشتر باشد خوشحال­تر می­شوم، که انگار فقط آن موقع است که همه کارها را درست انجام دادم و الان دیگر باید معجزه­ای اتفاق بیفتد در این اتاق و این بیمار که از همیشه با او مهربانترم زود زود زود خوب شود.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 22:53  توسط   |