ریاست محترمِ....
احتراما....خوانده....سند....جهتِ.... مطالبه......
بچهها.....فوق و رسیدگی....دائم....
تقدیم.....
منضمات دادخواست....مطالبه..... خواهان.....دفتر رسمی.....
تاریخ ثبت.....نوع....خلع .....وکیل رسمی.....شروط
ابرا....درآمد.....مهریه.....سردفتر.....بخشیدم
"نزد ما هیچ چیزیکه خداوند آنرا مباح شناخته باشد ناخوشآیندتر از طلاق نیست"
شرح طلاق را خواندم، راضی هستم و اعتراضی ندارم
امضا
کلماتت استوار باد چونان که قدم هایت
کلمه در دهان تو شکل میگیرد و مِهر میتپد در این حفره کوچک
دستانت ترانه میسراید و دستانم ایمِن میشود در نگاه سرانگشتانت
کولهبارت را ببند؛ آماده باش تا صبح پیش از آنکه با اشارت دهانم خورشید بیدار شود، لبانت حصاری شود به دور انگشتانم
و انگشتانم گم شود در حجم دستانت که مدام میخواند، میخواند و میخواند
پنجره را که میگشایم صدایت به درون میافتد، قاب را پراز واژه میکنی و مینشینی روی عکس من که تمام قاب را پر کرده
جز گوشهای خالی را که حالا جای توست، تنها جای صدای تو....
25آذر86
یقین زائیده میشود اینگونه
جوانه میزند گیاه صبر
و شکل میگیرد چنین سیال و نرم در حرکت کند تاریخ
و اکنون آغاز بیداری ست
بیداری شگفت
حضور تو که میپیچد در ذهن من
چونان بوسهای رها شده در خلا
و خلا پر میشود از خواب و خیال
و خیال شکل میگیرد ازآنچه از دستانم سرریز میشود
و دستانم صدای بازوانت را لمس خواهد کرد و
خواهد نشست میان خاطرهای تا از آن خاطرهای بسازد در بستر زمان
نمیدونم چرا فکر میکردم سعی کرده تمام اون قسمتی از خاطراتش رو که مربوط به من هست فراموش کنه، اما وقتی بعد از ماهها قرار یک دیدار رو توی یک کافه گذاشت که قبلا با هم اونجا رفته بودیم، شوکه شدم؛ سعی کردم با سوالهای زیاد، به خودم اطمینان بدم که مکان های با هم بودنمون رو فراموش نکرده و به بهانه اینکه تازه از خواب پاشدم و مثلا دقیقا مکان کافه رو یادم نمیآد آدرس رو باهاش چک کردم، اما واقعا یادش نرفته بود.
به خودم قول داده بودم وقتی که برگشت دیگه نبینمش؛ حتی یک دیدار ساده و دوستانه عادی، اما مثل همیشه که نمیتونم به قولهایی که به خودم می دم عمل کنم اینبار هم نتونستم وقبول کردم که هم رو ببینیم...
ازخاطرات یک معبر
با خودش شرط بسته بود وقتی امروز به دیدن دوستش میره کاملا خودش رو خوشحال و شوخ و شنگ نشون بده و سعی کنه که با شوخیهاش به هردوشون خوش بگذره. دوستش خبر داد که توی تاکسی منتظرش نشسته، وقتی به سر قرار رسید، دید که دوستش رو صندلی جلو نشسته.....
سرما زیر پتو مچالهات کرده
هولِ راه رفتن در سرما و زیرِ چتر بودن
یک دستت به چتر آویزان است و کیف به دست دیگرت آویزان
......
کاپشن پشمیام را دوست ندارم؛ به چترم نمیآید و خیلی هم سنگین است
؛ نه به سنگینی ابرهایی که از آسمان میبارند
به سنگینی گرفتگیشان
دلم زیاد فشرده میشود، تنگ میشود، میگیرد
میگویم:عجب هوایی! و چهقدر لذت میبرم زیاد....خیلی......بیشتر
صدای پوزخندش را از ته ته ته جلوی بدنم میشنوم
فکر میکردم مثل بچههاست، اما نیست و گول این حرفها را هم نمیخورد
پس بیشتر فشرده میشود تنگ میشود، میگیرد، له میشود زیر این همه ابر در این همه خیابان که انگار همه کوچههایش با او و همه آدمهایش با کوچههایش و همه چراغهای قرمزها با آدمها و همه خطکشیها با چراغها و همه کفشها با خطکشیها و همه جورابها با کفشها قهرند...
این روزها فقط دلم میخواهد که بنویسم، بنشینم و زل بزنم به نوک قلمم و تند و تند همه اتفاقهای افتاده و نیفتاده را بریزم روی کاغذ بعد هم یک نفس عمیق بکشم و دراز بکشم روی تخت و به همه اتفاق های افتاد و نیفتاده روی کاغذ فکر کنم…. به دوشنبهها که همایشهای دانشگاه فقط بهانهای ست برای دیدن آنهایی که دوستشان میدارم و به دوشنبهای که دیروز بود و بعد از یک ماه دوباره میم را دیدم و تعمیر صندلیاش بهانهای شد که تا حسن آباد با هم گپ بزنیم و دوباره مثل آن روزها من چای گلگاوزبان بخورم و او ایندفعه چای گلابی!!!! و کلی حرف بزنیم و دوباره من رویم نشود حرف اصلي را بگویم و خودم را کلی سرزنش کنم، آخر فقط برای او مثل دفعههای قبل میتوانستم همه چیز را بگویم و راهنمایی بخواهم، البته یک اشاره کوچکی کردم اما کارساز نبود!!!
این روزها دلم برای آدم هایی تنگ میشود که نباید تنگ شود و من سعی میکنم صدای بهانههای دلم را ناشنیده بگیرم......
امروز دیگر حتما به آرایشگاه میروم...یعنی به قول مادربزرگم قسمت نیست که من موهايم را کوتاه کنم؟؟؟!!! اینجا همه در عین اینکه میدانند به من موی کوتاه میآید دلشان موی بلند میخواهد و همه دوستانم میگویند کوتاه کن و خودم هم دلم میخواهد کوتاه کوتاهش کنم، این تصمیم گیری هم عجب کار سختی ست.....
هوای دل انگیز یک روز آفتابی در پائیز.....پرستاری از بیمار در منزل..... گرفتن جواب آزمایش و حدود نیم ساعت معطل شدن در آزمایشگاه برای گرفتن نتیجه ..... خرید یک مجله با فال این ماه برای سرگرمی بیمار..... بازار میوه و ترهبار و احساس آرامش بین اینهمه مردم که انگار در سبدهای خریدشان خلاصه شدهاند، انگار که دیگر هیچ چیز در دنیا مهم تر از این نیست که دوتا خیار سالادی را دور از چشم فروشنده با دوتا از نوع قلمی آن تعویض کنند که همه مزه خرید برایشان همین است..... و من گم میشوم میان همه این میوهها، بوی این همه رنگ که ریخته روی هم..... آقا یک کیلو خرمالو لطفا..... بیشتر از یک کیلو نشود..... و رسیدن به خانه با دستانی پر بار و شانهای دردآلود که هرچه دردش بیشتر باشد خوشحالتر میشوم، که انگار فقط آن موقع است که همه کارها را درست انجام دادم و الان دیگر باید معجزهای اتفاق بیفتد در این اتاق و این بیمار که از همیشه با او مهربانترم زود زود زود خوب شود.