تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

مي خواهم نگاهت كنم

                    اماَ

                       ديرم مي شود

 

ناهید سرشکی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 20:14  توسط   | 

وقتی برسی به چاه ولی صدایی دیگر نباشد که بریزی ته آن همه سیاهی

وقتی خرافات بشود وصله جانت

وقتی تو بشوی وصله جان دیگری

وقتی حرمت بین دیگر و دیگری با دست­های خودشان دفن شود زیر خاک داغ فتنهء زمین

وقتی خم بشوی در چاه تا نیم­تنه و بوی غلیظ کسالت بزند توی صورتت

و ته­مانده لکه­های صداقت و معصومیتت را بالا بیاوری در چاه

وقتی دیگر شوق و اندوه  را با آستین لباست نتوانی پاک کنی

وقتی مُسکنِ تلخیِ این روزها بشود فراموشی و انکار

وقتی که دیگر حتی از ماه هم پنهان کنی و تا می­بینی­اش رویت را برگردانی یا شالت را جلو عقب کنی و یا با آدم­های غریبه اشتباهی احوالپرسی کنی

وقتی حالت به­هم بخورد از همه کسانی که طبق عادت می­پرسند: چه خبر؟

وقتی حالت به­هم بخورد از همه آنهایی که فکر می­کنند تو شاد و آرامی و مدام دستور می­دهند؛نمی­دانند که دراز کشیدی روی تخت و می­خواهی آسوده به راحت­ترین راهِ   " نیستی" فکر کنی

وقتی حالت به­هم بخورد از همه آنهایی که با چهره­ای مریم­گونه نجابتشان را بسیار هولناک و سیاه لبخند  می­زنند

وقتی حالت به­هم بخورد از همه آنها که با لبخندهای گشاد، روز خوبی را برای یکدیگر آرزو می­کنند

وقتی متنفر باشی از همه آنهایی که هنوز هم فکر می­کنند آدم­های خوب روی کره زمین راه می­روند

وقتی مثل احمق­ها با یک لبخند یخ­زده باید بنشینی روبروی کسی که می­گوید دوستت دارد و تو هم بخواهی که ... اما نفست دیگر بالا نیاید و نداني چه بگويي

وقتی "دوستت دارم" را باید چال کرد و با پِهن رویش را محکم پوشاند تا بوی تندِ فریب لایه ازن را سوراخ­تر نکند!....

وقتی انسانیت را باید از گوشش روی بند رخت کنار لباس­های زیر آویزان کرد...

وقتی حسادت با موهای سرت هر روز بلند و بلندتر می­شود...

وقتی با زبان خودمان و با دست­هایمان نیز، تجاوز می­کنیم به صداقت...

وقتی حتی پائیز هم دروغ می­گوید و برگ­هایش سبز می­ماند....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 21:52  توسط   |