تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

نگاهم را شل می­کنم، با قدم­هایم روی زمین کشیده می­شود

و لب­هایم آویزان است از گوشه این شال که با سماجت افتاده روی سرم

تو هولناک می­خندی و من قاه قاهِ خنده­هایت را چون سه توت فرنگی داغِ وحشی میان انگشتانم مچاله می­کنم

دستان سرخ را میانِ جیبِ نداشته این لباس پائیزه پنهان می­کنم

حالا پشت به همه، بی­آنکه بفهمد کسی، انگشتِ توت فرنگی را به هیئت یک لبخند جای لبانم نقاشی می­کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 12:20  توسط   | 

بوی کاغذ و بطالت جاری شده بر سطرهایش وبوی  برگ­های خشک پائیز که شاید رازی را با خود برزمین چرک بریزند

پائیزی که سه فصل در انتظار آن زانوانم را در سینه می­فشارم وقتی دستان تو دیگر گرم نمی­کند حتی خودت را و حتی دیگری را..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 12:46  توسط   |