نگاهم را شل میکنم، با قدمهایم روی زمین کشیده میشود
و لبهایم آویزان است از گوشه این شال که با سماجت افتاده روی سرم
تو هولناک میخندی و من قاه قاهِ خندههایت را چون سه توت فرنگی داغِ وحشی میان انگشتانم مچاله میکنم
دستان سرخ را میانِ جیبِ نداشته این لباس پائیزه پنهان میکنم
حالا پشت به همه، بیآنکه بفهمد کسی، انگشتِ توت فرنگی را به هیئت یک لبخند جای لبانم نقاشی میکنم
بوی کاغذ و بطالت جاری شده بر سطرهایش وبوی برگهای خشک پائیز که شاید رازی را با خود برزمین چرک بریزند
پائیزی که سه فصل در انتظار آن زانوانم را در سینه میفشارم وقتی دستان تو دیگر گرم نمیکند حتی خودت را و حتی دیگری را..