معصومیت سمج دستانت را دنبال میکنم تا فردایی که شاید نزدیک نیست
معصومیتی که مال تو نبود
معصومیت در چشمان من بود
چشمان من که غبار دستانت را پاک کرد و با لهجه دستانت، کلمات را هجی کرد
تلخی فکر تو، گرمای تن من و سختی صندلی های این پارک که دیگر اسمش خاطره است؛ "خاطره مرده ما"
به قول او که میگفت: ما بنده زمانهای مردهایم. حالا هم از ما چیزی نخواهد ماند جز بندگی زمانی که رفت، پارکی که مرد و خاطراتی که برگهای دفترهای مان را سیاهتر کرد.
تلخی سیاه پوزخند تو در عین بازی دو نفره...
دوست داشتن با اعمال شاقه، تو این را میگویی و من این را نمیخواستم
نه، گاهی دو آدم بالغ و بزرگ هم نمیتوانند راه نجاتی پیدا کنند و ناخواسته می گریزند و از هم فرار میکنند، ما گریختیم از معصومیت دستهایمان و راستی چشم هایمان
میپرسم از نبودنم که "می خواهی نبودنم را دیگر...؟" و پوزخندت ناتوانیام را بازگو میکند
اما کلمات من سمج بودند و بیرحم همچون مهربانی تو و آن شب فریبی در لرزش صدایم نبود و خیسی گونه ها گواه راستین آن کلمات بود
حالا تو میمانی و راز جدید زندگی ات و پرسه در کوچههای دیگری که دوستتر میداریاش
و من میمانم و کسالت غلیظ این روزها، شکایت دستها که چیزی را میجویند مدام، و ایوان خالی این خانه که شبهای سیاهش هولناکتر از همیشه شده است
اما ای کاش عشق را زبان سخن بود، عشق راستین....
آخر این دهان، مرا و این دستها، تورا رسوا میکند
دیگر توان نگهداری حرکت مدام واژگان کشدار که خیس میخورند زیر این زبان و لابهلای دندانها را ندارم. فکر میکنم خامشی نیست راهش که صداقت شرط اول دوستی است.
میگویم حاصل نگفتنها میترساندم از فردا و شکایت دل، باز میگویم کسی که زبان دل تو را نمیخواند یا نمیخواهد که بخواند از شور نگاهت، اضطراب حرفهایت و داغی لبهایت بگذار که از دست برود، مگر نادرخان نمیگوید: بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود..
حالا حتی نگاه نادرخان هم از کنج دیوار با من نیست، میگوید این شبزندهداریهاست که تاریک کرده و غبار نشانده بر روی نشاط چشمانت که لبخند ژکوند میریخت از مژههایش آن روزها.
میگویم: گفتنش سعد است یا نگفتنش و فراموشی در طالع این روزها؟ میگوید: اینک انتظار فرسایش زندگی ست، نگفتن فراموشی نمیآورد، نگفتن شببیداری و کابوس میآورد، چشمان دم کرده صبحگاهانِ آغشته به بویناکی ظهرهای داغ تابستان و خستگی و بیرمقی را، بیهدفی و آخر هم میشود این روزهایت که روزهای کارند نه رخوت و سکون..
ساکت میشوم تا در تلخی سکوتم به سخن درآیی. میگویی: میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه است، آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.اینها را میگویی و میدانم میخواهی درجه یقین این حس را بفهمی، دست دست میکنم، میدانم میخواهی بگویی: در آن طلا که محک طلب کند شک است، خجالت میکشم و پشت حرفهای تکراریام پنهان میشوم، همیشه این جمله و مفهوم سنگین آن من را بدجور میترساند، نمیدانم چقدر یقین دارم، آیا دوست داشتن به تنهایی کافی نیست، من او را دوست دارم و شاید او دیگری را.............
میگویم میترسم، اما شروع زندگی در کنار کسی که دوست میداریاش و لذت بوی چای دمکرده من در کنار دستان گرم او که خستگی روزهامان را در سکوت چشمها خواهد زدود، عطری دارد که تمام رویاها را آذین میبندد. کسی را بخاطر دوست داشتناش قصاص نمیکنند، میکنند؟
پنجرهها را باز کردهام و حالاخامُش مینشینم در انتظار تدبیری شاید.
سکون و سکوت بیداد میکند در این شبِ فراموشی گویا.
فقط نیم ساعت است که میگذرد از مراسم همیشگی غروبهای تکراریمان ؛ "بدرقه"
که دیگر حتی از تهمانده صدایت هم چیزی نمیماند در کاسه خیالم.
طاقت "راست شنیدن" هم که طاق میشود، سرِ شب تو میمانی و خودت با کاسههای گل ومرغ خالی، با سبدی از چارههای بیچاره.....
این روزها را وقف سکوت کردهام و آن روزها(روزهای نامَده را میگویم) وقف فراموشی.......