تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

معصومیت سمج دستانت را دنبال می­کنم تا فردایی که شاید نزدیک نیست

معصومیتی که مال تو نبود

معصومیت در چشمان من بود

چشمان من که غبار دستانت را پاک کرد و با لهجه دستانت، کلمات را هجی کرد

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 23:52  توسط   | 

تلخی فکر تو، گرمای تن من و سختی صندلی های این پارک که دیگر اسمش خاطره است؛ "خاطره مرده ما"

به قول او که می­گفت: ما بنده زمان­های مرده­ایم. حالا هم از ما چیزی نخواهد ماند جز بندگی زمانی که رفت، پارکی که مرد و خاطراتی که  برگ­های دفترهای مان را سیاه­تر کرد.

تلخی سیاه پوزخند تو در عین بازی دو نفره...

 دوست داشتن با اعمال شاقه، تو این را می­گویی و من این را نمی­خواستم

نه، گاهی دو آدم بالغ و بزرگ هم نمی­توانند راه نجاتی پیدا کنند و ناخواسته می گریزند و از هم فرار می­کنند، ما گریختیم از معصومیت دستهایمان و راستی چشم هایمان

می­پرسم از نبودنم که "می ­خواهی نبودنم را دیگر...؟" و پوزخندت ناتوانی­ام را بازگو می­کند

اما کلمات من سمج بودند و بی­رحم همچون مهربانی تو و آن شب   فریبی در لرزش صدایم نبود و خیسی گونه ها گواه راستین آن کلمات بود

حالا تو می­مانی و راز جدید زندگی ات و پرسه در کوچه­های دیگری که دوست­تر می­داری­اش

و من می­مانم و کسالت غلیظ این روزها، شکایت دست­ها که چیزی را می­جویند مدام، و ایوان خالی این خانه که شب­های سیاهش­ هولناک­تر از همیشه شده است

اما ای کاش عشق را زبان سخن بود، عشق راستین....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 22:45  توسط   | 

آخر این دهان، مرا و این دست­ها، تورا رسوا می­کند

دیگر توان نگه­داری حرکت مدام واژگان کشدار که خیس می­خورند زیر این زبان و لابه­لای دندان­ها را ندارم. فکر می­کنم خامشی نیست راهش که صداقت شرط اول دوستی است.

می­گویم حاصل نگفتن­ها می­ترساندم از فردا و شکایت دل، باز می­گویم کسی که زبان دل تو را نمی­خواند یا نمی­خواهد که بخواند از شور نگاهت، اضطراب حرف­هایت و داغی لب­هایت بگذار که از دست برود، مگر نادرخان نمی­گوید: بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود..

حالا حتی نگاه نادرخان هم از کنج دیوار با من نیست، می­گوید این شب­زنده­داری­هاست که تاریک کرده و غبار نشانده بر روی نشاط چشمانت که لبخند ژکوند می­ریخت از مژه­هایش آن روزها.

می­گویم: گفتنش سعد است یا نگفتنش و فراموشی در طالع این روزها؟ می­گوید: اینک انتظار فرسایش زندگی ست، نگفتن فراموشی نمی­آورد، نگفتن شب­بیداری و کابوس می­آورد، چشمان دم کرده صبحگاهانِ آغشته به بوی­ناکی ظهرهای داغ تابستان و خستگی و بی­رمقی را، بی­هدفی و آخر هم می­شود این روزهایت که روزهای کارند نه رخوت و سکون..

ساکت می­شوم تا در تلخی سکوتم به سخن درآیی. می­گویی: میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه است، آن­کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.این­ها را می­گویی و می­دانم می­خواهی درجه یقین این حس را بفهمی، دست دست می­کنم، می­دانم می­خواهی بگویی: در آن طلا که محک طلب کند شک است، خجالت می­کشم و پشت حرف­های تکراری­ام پنهان می­شوم، همیشه این جمله و مفهوم سنگین آن من را بدجور می­ترساند، نمی­دانم چقدر یقین دارم، آیا دوست داشتن به تنهایی کافی نیست، من او را دوست دارم و شاید او دیگری را.............

می­گویم می­ترسم، اما شروع زندگی در کنار کسی که دوست می­داری­اش و لذت بوی چای دم­کرده من در کنار دستان گرم او که خستگی روزهامان را در سکوت چشم­ها خواهد زدود، عطری دارد که تمام رویاها را آذین می­بندد. کسی را بخاطر دوست داشتن­اش قصاص نمی­کنند، می­کنند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 17:14  توسط   | 

 

پنجره­ها را باز کرده­ام و حالاخامُش می­نشینم در انتظار تدبیری شاید.

سکون و سکوت بیداد می­کند در این شبِ فراموشی گویا.

فقط نیم ساعت است که می­گذرد از مراسم همیشگی غروب­های تکراری­مان ؛ "بدرقه"

                                  که دیگر حتی از ته­مانده صدایت هم چیزی نمی­ماند در کاسه خیالم.

طاقت "راست شنیدن" هم که طاق می­شود، سرِ شب تو می­مانی و خودت با کاسه­های گل ومرغ خالی، با سبدی از چاره­های بی­چاره­.....

این روزها را وقف سکوت کرده­ام و آن روزها(روزهای نامَده را می­گویم) وقف فراموشی.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 16:48  توسط   |