افراط و تفریط این گذر زمان که زندگانی نام میگیرد، شده است مایه خجلت و شگفتی نیز!
نه به سالهای نخست آن دانشگاه بی در و پیکر که هنوز سرمان از تخم بیرون نیامده بود خود را ناجیان بزرگی میدانستیم که خداوند ما را بر این رشته نازل کرده تا برهانیم آنرا از ناپاکیها و داستانهای چرند اینگونه و هم در عذاب بودیم از کارهای نکرده و فکرها و ایدههای بزرگمان شده بود تلی از احساس دینی که داشتیم به رشته طراحی صنعتی و به هر دری میزدیم تا یکجوری یکجایی تخلیه کنیم آنهمه انرژی و آنهمه فکر را که مایه مباهات بزرگان و مایه عذاب کوتهفکران بود.
و حالا نه به این زمان که اینسان افکار کوچک و ناقص و پست ایستادهاند در برابرمان و آنچنان ناامید به دیواره کوتاهی که ساختهاند در برابرمان مینگریم که میخواهیم فراموش شود اسممان از تمامی گذشتههامان و پاک شود از میان تمام اذهان و اسناد ، مدارک، پوشهها و لیستهای حضور و غیاب که گواه روزهای تلاشمان بوده است.
این است سهم من از ادای دین به این رشته، به دانشگاه و به جامعه...
سهم من نشستن است و خیالبافی و فکر کردن به ابلهانهترین شیوه ممکن...
سهم من از چهار سال تلاش، یاوهگوییهایی است که که شنونده ابلهی هم حتی ندارد...
سهم من دلخوش کردن است به روزهای نیامده ...
دلخوش کردن به فردای یک دختر بیست و چند ساله که چهار سال نبوده است آنجایی که من آنگونه بودم و خواستم که باشم و چشمان زیادی شهادت آن روزها را خواهند داد...
سهم من دلخوشی است، دلخوشی به لبخندی که امروز هست و فردا نیست، فردا هست و فردایش نیست..
کاش میشد از نو شروع کرد، شروعی تازه، اعلام رتبههای کنکور و انتخاب واحدی دوباره اما یکسان با قبل، شروعی با تفکری نو....میدانم که این احمقانهترین نوع تفکر است، تمنای بازگشت به گذشتهای که گذشته و دیگر دیر شده است حتی برای آه و فغان و درخواست کمک...
"درخواست کمک"...چه واژه نفرت انگیزی...
عشقهای از دست رفته
آوازهایی غمانگیزند
دهان را تلخ میکنند
و تلخ میکنند جهان را
و جهان
به باغ لیمو میماند
بعد از این خوابهاب پاره شده.
رسول یونان
میروم با تو تا دور از امروز اتراق کنم
امروز که فردای دیروزِ این شهرِ بیبرکت است
گویی خدایان اين شهرنفس نمیکشند دیگر
شاید که مرده اند و همهمان نیز
سیاهتر که میشوم؛ همرنگِ این مردمان و به بوی نجاست عادت میکنم،
راحت در آغوشت به خواب میروم۰
در آغوش تو که حالا نفس نمیکشی دیگر
تو که خدایان به سرت قسم میخوردند شاید دیروزهای دور۰
بایستید پشت خط
سر و صدا نکنید
به افتخار خدایان هورا میکشیم:
معجزه! معجزه!
- امروز چه روزیه؟
- یعنی چندمه؟!
- آره..
- درست یادم نیست، سیزدهم، چهاردهم..
- پانزدهم
- خب، پانزده مرداد
- حالا چه روزیه؟
- یعنی چه مناسبتیه؟اتفاق مهمی توش افتاده؟
- نه، اتفاق مهمی نه(اگه مهم نبود یادت نمی موند و الان هم از من نمیپرسیدی)
- نمیدونم
- حالا چه روزیه؟
- یک ماه و یک روز از ...
از همان اول که قضیه تاریخ و روز و مناسبت را پیش میکشی تا تهِ تهش را میخوانم، نمیدانم شاید دوست دارم خودم را به بلاهت بزنم تا تو مجبور باشی سوال کنی و من مثل آدم های بلاهت زده ! در چشمانت خیره شوم......
حالا آمار تعداد پیامکهایمان را میدهی بیشتر از تعجبی که بابت تعداد زیادشان میکنم از توجه تو به این چیزها تعجب میکنم البته از خصوصیات برج شما توجه به ظرایف هم هست...اشتهایم هم که حرف ندارد این را تو میگویی، پارسال این روزها توان خوردن یک لقمه هم نبود که هرچه در دهان میگذاشتم پایین نرفته توی کاسه دستشویی بالا میآمد...
هیچ چیز لذت بخشتر از گشت و گذار توی کتابفروشیها نیست، به شهر کتاب زرتشت میرویم با دوستی، صبح که از خانه بیرون میزنم به خودم قول میدهم زیاد خرج نکنم وکتاب هم نخرم، برای همین هم پول زیادی با خودم برنمیدارم، عصر که به خانه میرسم دوباره دفتر حسابها و قرضهایم سیاه میشود! سرظهر هم که بیرون باشی و بوی غذا به مشامت بخورد نمیشود به این دل برآمده بیمحلی کنی!
کتاب و کتابچه و ماژیک و از این حرفها، آن دوتای دیگرش را هم دلم نمیآید حالا بیاورم برایت. کتاب را برعکس میگیرم جلویت تا اسمش را حدس بزنی، میگویی : نامهای به کودکی که هرگز زاده نشد!! این اسم را ازکجا آوردهای دیگر، تعجبام را میخورم، کتاب را برمیگردانی اما تعجبات را نمیخوری، انگار اسم کتاب را بعد از 14تیر انتخاب کردهاند! ماژیکها را هم میدهم، جلوی خندهات را نمیگیری، خوب میفهمم.
زیاد میخوریم، شاید هم نه آنقدر که مینویسم حالا اینجا، آخرین بار بعد از آشتی بود که آنجا رفتم، روز خوبی بود آن روز، باران هم گرفته بود و خیس زیر باران به خانه برگشتیم...
چیزهایی میگویی که خوشم نمیآید، که میدانی منظورم را اما عادت کردهای دیگر از بس گفتهایشان، راستی حرفی هم نزدیم، گفته بودی میخواهی حرف بزنیم!
این شبها بدجور بیخوابی میآید توی چشمهام و بیرون نمیرود وخسته میشوم از این همه فکر بیسر و ته که میآید و بیرون نمیرود دوباره...
از سر شب که رسیدهام درگیر و دار درست کردن کارهای این دوست عاشقم هستم، یکی نیست بگوید مردم توی عشقهای از این کوچه تا کوچه بالاییشان ماندهاند آنوقت تو با آن سر دنیا....عاشق هم که نیستم که همدردی کنیم با بیچاره دخترک....
حالا اینروزها خوب یادگرفتهام پرکردن روزها را، اما آخرش را نمیدانم دیگر...
با این زندگی بل بشویت که نمیدانیم ما کجایش ایستادهایم و اسمهای احمقانهای میگذاریم روی دوستیمان و روی چه چیزی سرپوش میگذاریم را نمیدانم! گرچه حتما تو میدانی و اینگونه میخواهی و ما هم میگوییم چَشم این هم یک دوستیِ... برای شما. آخر دروغ چرا خندهام میگیرد و گیج میشوم گاه و به هیچ جا هم نمیرسد این ذهن از گردش به دور خودش و این رابطه و این دوستیِ..... و میزنم زیر خنده و گریهام میگیرد، زل میزنم به گوشه این کاغذ روی تخته شاسی که هرکارم کنند همان آدمم با همان ذهنیات و همان عادات و همان گاهبهگاه سردی ها و تلخیها...اگرچه تو میگویی احساساتیام اما دیگران و همه دیگران از سردی و گاه تلخی و منطق و سکوت میگویند در من....
حالا که صدای اذان می-ریزد توی اتاق و مدام از اینطرف تا آنطرف اتاق میروم و برمیگردم، دنبال چیزی میگردم توی ذهنم شاید، انگشتم را فشار میدهم روی آنجایی که میگویند مغزم آنجاست-اما من همیشه شک داشتهام- به یاد نمیآورم، چیزی مثل صدای اذان در دلم میریزد پایین، به پنجره نگاه میکنم، پرده اجازه دیدن ماه را که حالا شاید پشت پنجره منتظر من است را نمیدهد، مضطربتر میشوم. حالا لبم را با انگشت اشاره دست راست – که ناخنش پریروز گیر کرد به در ماشین آدمی که بعد سالها همان آدم است با همان نفرت و عقدهها شاید- زیر چهار دندان جلویم فشار میدهم تا دندانهایم را تحریک کنم به گاز گرفتن و کندن لبها، به صفحه خاموش موبایلم نگاه میکنم، نه واقعا منتظر چیزی نیستم، میرسم مقابل کتابخانه، چیز جالبی دستگیرم نمیشود، از اتاق بیرون میروم، آشپزخانه، یک لیموی ترش تازه شاید بتواند کار این جوشهای روی صورتم را بسازد...
"میم"عزیز این روزها خوب نیست، با چیزی کلنجار میرود گویی، اما چیزی هم نمیگوید؛ خب هرچیزی را هم که نمیشود گفت. یادم هست آن روزها- روزهای قهوهای اردیبهشت بود شاید یا فروردین و البته آبان و آذری که گذشت شاید- تنها کسی بود که گوش میداد به من، نمیدانم که میفهمید یا نه ولی خوب گوش میداد، که هرکسی هم ارزش شنونده بودن را ندارد ولی نمیدانم او آن روزها، غیره منتظره ازکجا رسید و یکدفعه آنقدر نزدیک شد به من. هرچه فکر میکنم آن نوع نزدیکی را تا آن زمان تجربه نکرده بودم و شاید هم تجربه نکنم. آدمهای ناب کمیابند، اما هنوز وجود دارند، میدانی آخر اینجور نزدیک شدنها در مسیری که تو انتظار داری نمیافتد و یا دیگرانی که به نحوی و با دلایلی نزدیک میشوند اما همیشه منظورشان چیز دیگری است! نمیدانم این منظورهایمان کِی میخواهند صادقانه روبروی هم بنشینند تا اِنقدر به هم دروغ نگوییم.
حالا من ناراحتم که "میم" ناراحت است و با من هم حرف نمیزند، خب فکر میکردم دوطرفه است که من تنهاییام را میریزم توی کاسه دیگری، و او هم آنگاه که کاسهای میخواهد برای پرشدن از تنهاییش، کاسه مرا انتخاب میکند نه کاسه خودش را که بریزد در خودش و هرروز سنگینتر شود.
"میم" عزیز میدانم که میدانی چقدر عزیزی، پس اگر هنوز هم اینجا میآیی و هنوز هم گوشی میخواهی برای گوش دادن یا ظرفی برای ریختن هرچه که دیگر نمیخواهیاش، من هستم و منتظر وعده دیداری با تو روبروی پیرمرد مهربان و روی صندلیهای فلزی کهنهاش و خوردن یک چای سفارشی..(انتخاب چای هم با تو).
نشستن روبروی یک دوست قدیمی روی صندلیهای حصیری و یک گپ مفصل و یک سفارش سفارشی...
حرفهایی از جنس حرفهای چهار، پنج ساله خودمان، از آن جنس که گاهِ وقت و بيوقت كه دلِ يكي گرفته بود يا نگرفته بود با حرفهاي گاه تلخ، گاه شیرین، گاه گس....میرفتیم گوشهای از حیاط دانشگاه میخزیدیم با یک نسکافه یا چای کیسهای نامرغوب توی لیوانهای پلاستیکیِ تعاونی دانشگاه و بهجای تمام آدمهای دانشگاه از ته دل دلتنگی میکردیم.
عجیب بود، خیلی خوب حرفهای هم را میشنیدیم از آن نوع که لازم نیست مدام و چندباره چیزی را بشکافی تا طرفت را به قولی شیرفهم کنی، انگار که همان چایی بعد غذا که خوردنش هم خوب نیست و از سرِ لجبازی بیشتر هم میچسبید خودش حرف میزد، وقتی میرسیدم پشت شیشه بزرگ کارگاه بافتتان آماده بودی که بیایی و با چرخی در هوای رنگی کنار حوض آبی همه چیز را درست کنیم. یک مدت هم که بدجوری کتاب میخواندیم در کتابخانه، که زمان که گذشت و به الطاف امیرکبیرِ کبیر، کتابخانه کوچک و کوچکتر شد و فقط بهانهای شد برای دیدن آدمهایی که خیلی وقت بود ندیده بودیشان یا به عبارتی گمشان کرده بودیم، یادت میآید! پت و مت را میگویم و آن پسر نیلبک زن و آن یکی از سلسله هخامنشیان....بگذریم
حالا بعد از یک ماه یا بیشتر نشستیم روبروی هم و به قول تو ده دقیقه بیشتر طول نکشید که همه اتفاقهای افتاده و نیفتادهمان را ریختیم وسط میز.
از دانشگاه اگر دلم برای چیزی تنگ شود یکی حضور دونفرهمان است که همه جا ما را باهم میشناختند و یکی فعالیتهای فوقِ زیادی اضافهای که من درگیرش بودم. راستی یادت هست آنقدر همه را میشناختیم و میشناختندمان که در جابجایی مسیرهای کوتاه هم از آبدارچی تا اساتید ریز و درشت و پیر و جوان و بچههای عجیب و غریب دانشگاه را سلام واجب بود.
حالا باز هم بعد از مدتها احساس میکنم ماهها بود که حرفهایی به خیسی و چسبندگی حرفهای این چند ساعت نزده بودم و نشنیده بودم.
دیشب گفتی آدمهای کوچک، آدم را کوچک میکنند، راستش بهت حسودیم شد چون یادم رفته بود و این حرف از جنس حرفهای خودم بود. نباید بگذارم این آدمهای کوچک کوچکم کنند، گفتم باید با کسی رابطه داشت که تو را بفهمد و بخواهد بشناسد با تمام وجود و ویژگیهای خودت نه با آنچه که از دختران تمام کوچهها و کافهها و خانهها میشناسد...
نمیدانم کاش که گاهِ دیدارمان نزدیکتر شود...
از دست خودم بدجور عصبانیم....از این رخوت کشدار و چسبناک تابستانی که فصل را هم دیگر نمیتوان بر این سستی بهانه کرد که همیشگی شده خدای ناکرده این مرض لاعلاج ما.
این پایان نامه هم که نمیدانم چگونه قرار است نوشته شود شاید روزی.........
فکر رفتن از اینجا، از شهر کثیف و همه آدمهای سیاه این شهر به جایی که روی نقشه پیدایش نکنی و آنقدر نقطه کور باشد(بدتر از اتاق من) که دیگر این موبایل هم در هیچ زاویه و هیچ جا و مکانیش آنتن ندهد و خط تلفن هم اگر نداشته باشد که چه بهتر، میگویی این یعنی فرار، میگویی از این کلمه خوشت نمیآید، میگویم فرار هم گاهی لازم است، میگویم بیا با هم داد بزنیم که "ما میخواهیم فرار کنیم"....
که حالا فقط دلخوشی زیبای این روزها این است که با آدمهای مختلف نشستن روی صندلیهای لهستانی کافههای شهر سیاه را تجربه کنی و با به هوا رفتن دود سیگار آدمهای منورالفکر سعی کنی لحظاتی را تو هم به هوا بفرستی، لحظاتی که جزء تاریکیها نیست، جزء نیمه تاریک روشنایی ست...
چشمانم را تار میکنم و رفت و آمد پاهایی که در حدود نردههای آهنی مدام دور میزنند را نگاه میکنم، چشمانم را تنگترمیکنم، تار میشود همه چیز، حتی تو که آن طرف نردهها روبروی من تاب میخوری و هربار که تاب پائین میرود، نیمی از صورتت فرو میریزد و تا بیایی دوباره بالا، تصویرت فراموش میشود در ذهنم...
تردید گذشتن و نگذشتن این روزها گاهی آنقدر عمیق است مثل خواب یا بیدار بودن که به صورتت آب بپاشی و تردید بیشتر شود و حالا مثل فیلمها بکوبم به صورتم اما مثل فیلمها از خواب بیدار نشوم.............
وقتی آن قدر سر خودت را گرم کنی که بترسی از کم آمدن این روزهای کشدار گرم و چسبناک
آن قدر که دیگر خیابان ها و پارک ها هم کم بیایند
بترسی مدام از روزی که قرار است قرار بگیرید روبروی هم؛ با خودت
تو و تو همین روزهاست که قرار ملاقاتی تان باید باشد توی یکی از همین کافه های پرت شهر کثیف؛تهران
تمرین دوستی کردن این روزها، دوستی ایی که به این هیبت و شکل نداشتمش و حسی که می گوید خوب شد و اشتباه نکردی از اول و فکر نکردی که باید اتفاق بزرگی بیفتد در آن ابتدا، همین حسی که اکنون جاری ست در این رابطه که گاه به گاه در روز یاد کنی اش و نباشد حس به قول او مالکیتی در این بین، لذتی دارد با طعم قهوه بستنی
و فکر گذشتن این روزها با فکر نمی دانم درست یا غلطِ رفتن، رفتن از این شهر سیاه، فرار...
فرار از خودمان، عادت هایمان، وابستگی های نداشته مان و دوست ها و روابطی که هیچ گاه نگذاشتیم بشود پایه ای سست بر زندگی مان
فرار از وابستگی هایی که هر روز ما را به جای جای این سیاهی ها عادت می دهد
وقتی که می توانی بنشینی روی صندلی پشت پنجره ات و فکر نکنی به چیزی جز طعم تلخ چای و بوی لیمو و ریحان بریزد توی خانه صبح به صبح و آسوده بنویسی و بنویسی و زندگی کنی، چرا که نه
کاش تو هم دیگر بهانه نیاوری مادر و بیایی و سه نفره دستهامان را بدهیم به هم و لیوان های چای مان را برداریم و روانه شویم