تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

قهوه تلخ در فنجان روبرویم که حالا روبروی این پنجره فراخ نشسته و نشسته­ام

طعم قهوه که حالا این روزها هی تکرار می­شود بی­آنکه خورده شود

فنجانی که در آغوش انگشتانی لرزان که از آنِ من است، تجربه می­کند داغی این قهوه تلخ را

پایم را را روی دیگری می­اندازم، با چشمان بسته، می­خواهم تا ته این روزها، طعم داغی فنجان را در انگشتانم نگه دارم

وقتی که می­خواهم فکر نکنم دیگر به این چمدان کهنه سنگین پشت در، که بارِ سختی سال­هاست که بار خودم است و قرار است شبی از همین شب­ها برود پشت در تا ماشین آهنی با آدم­های نارنجی­اش آن­را ببرد، دور کند و جایی دور از این روزها بسوزاندشان، اما قول نمی­دهم تکه­هایی را که چسبیده این­گونه به تنم و لباسی شده بر تن و بزرگ­شده با تن و دیگر درنمی­آید را هم فراموش کنم و آن تکه هایی است چسبیده به من، به تو و به همه آدم­ها و کسی را توان پنهان کردن­شان نیست..

فکر روزهای نیامده و مزه­مزه کردن فردایی که می­رسد و باغچه­هایی که من آب خواهم داد با آب­پاش فلزی­ام و طعم قهوه تلخی که بویش صبح­های زود را پر خواهد کرد، روزهای زندگی و زنگی و زندگی. زندگی­ای که هر روز پر خواهد شد از حتی روزمرگی­های تلخ و شیرین، روزهایی که به انتظار شب، شب می­شود و شب­هایی که به انتظار صبح، صبخ نمی­شود، صبح هایی که به بهانه خوردن قهوه بیدار می­شویم و قهوه­هایی که تنها دلیل­اند برای اثبات روزهایی که نمی­دانم از کجا وارد این تقویم خاک­خورده شد. روزهایی که خود خود خودم هم در حیرت می­ماند از آمدنش و اجازه­ای که خود خود خود من دادم به ورودشان به این تقویم روزهای چرک، اجازه­ای که سال­هاست داده نشده به هیچ برگی که بیاید و بیفتد به این راحتی لای این تقویم که اگر هم آمده بود ناخواسته و بی­اجازه، جز پشیمانی برای خود خود خودم و خود خود آن برگ چیزی نداشته.

نمی­دانم شاید این چند برگ هم فقط همین چند برگ است و خواهد گذشت و شاید بماند تا دورها که اگر بماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 14:26  توسط   | 

 اوضاع رو به راه است.

به آن­جایی رسیده که همه وقتی کم می­آورند و چروک می­شوند زیر بار حادثه­ای، می­گویند:  به آن­جایم رسیده. یعنی به آن­جایم رسیده بود اما الان موقتا این آب از سر یعنی از آن­جا گذشته، آب هم که از سر بگذرد سبک می­شوی، بخصوص وقتی شنا کردن هم بلد نباشی که سبکی دوچندان می­شود. نه، خیالت راحت دیگر هیچ چیز سیاه نیست، چون رنگی این­جا نیست که حالا روشن باشد یا تیره، سیاه یا قرمز....حس گاو بودن هم تجربه جالبی ست؛ ندیدن رنگ­ها را می­گویم. فکر نکردن؛ فکر نکردن به آن­چه خفه می­کند، می­دانی آن موقع ها که میم می­خواست دل­داری بدهد و آرامم کند و بی­چاره از هر­راهی که به ذهنش می­رسید حرف می­زد تا سر نخ این کلاف پر گره را به دستم بدهد، می­گفت که به چیزی که مثل خوره می­خورد همه وجودت را فکر نکن، کارهایی که دوست داری بکن اما من هی فکر می­کردم، هی فکر می­کردم، هی می­نوشتم، هی راه می­رفتم، هی قیافه­ام از ناراحتی در هم مچاله شده بود.....می دانی چرا؟چون هنوز می­توانستم فکر کنم و راه بروم و نفس بکشم، اما حالا که دیگر آب از آن­جا گذشته و توان هیچ چیزی نیست حتی فکر کردن، می­شود به حرف­های میم گوش داد و به همه چیز فکر کرد جز آن­چه که هر روز پیرتر می کند ذهنت را و دلت را چروک و مچاله­تر، فکر نکردن به آن نقطه­ای که حالا از همه نقطه­های بی­رنگ زندگی­ات بیرنگ­تر مانده.

شده تا به حال توی خیابان یا مهمانی چه می­دانم شلوارت کثیف یا پاره شود و تو نتوانی هیچ کاری کنی جز این­که به روی خودت نیاوری و  قضیه را به شوخی و یا مسخره­بازی برگزار کنی؟ حالا حال ما هم شده حکایت این شلوار پاره و به روی خودش نمی­آورد و هی فکر می­کند به همه چیز غیر از شلوارش و هی مدام سرش شلوغ است و حتی یک ساعت هم وقت اضافی ندارد؛ خانه عمه و خاله و دوست و آشنا بعد هم خرید، بعدش سینما و کافی­شاپ، آخر هفته هم که قرار ما بیرون از شهر...چه برنامه مهیجی و مدام بهانه می­آورد کاش این روزها و هفته­های لعنتی طولانی­تر بود.

شب هم خسته پرت می­شوم روی تخت و دوباره فردا صبح همان شلوار پاره را می­کِشم به پایم و با عجله می­زنم بیرون به دنبال برنامه­های نداشته­ام.

حالا کمی آن­ورتر از شب، زانوهایم را بغل می­کنم، روی زمین می­نشینم جلوی این همه کتاب خوانده و نخوانده در این کتابخانه فلزی دوست داشتنی، فکر می­کنم به تک تکشان و بعد از گذر زمانی که نمی­فهمم چند دقیقه است یا ساعت یا روز، یکی را جدا می­کنم و کلماتش را دوباره و سه باره و چند باره مزه مزه می­کنم زیر انگشتانم...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 23:54  توسط   | 

برای من کمی از دستهایت را بفرست

حالم بد است

دیوارها

تعادل شان را

از دست داده اند

 

 

حافظ موسوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت 14:24  توسط   | 

چهارسال تمام شد، چهار سال رفتن به مکانی به نام دانشگاه

گرچه احساس خاص و عجیبی نیست از یادآوری آنچه گذشت اما همین دوستانی که پیدا شدند و استادانی !که چیزهایی در حد آگاهی هایشان و در حد توانایی مان از ایشان آموختیم و مهم تر از همه این خودی از وجودمان که برایمان هویدا شد که در گوشه­ای قبل از این خاموش مانده بود، خودش می­ارزد  به همه آن­چه باید اتفاق می افتاد اما نیفتاد و منظور از آن­چه اتفاق نیفتاد آن بخشی است که در حوزه رسالت ما یه عنوان دانشجو نبود و اگر هم حادث نشد می ماند به حساب خیلی چیزهای دیگر که رسالت دیگرانی بود که بار انجام ندادنش روی گردنشان سنگینی خواهد کرد همیشه. پس نباید برایش حسرت خورد چرا که تمام شد و هرآن چه باید جمع می کردیم جمع کردیم و خوشا به حال آنکه دامنش پر تر از من است از این سفره­ای که چهارسال تمام پهن بود و سعی کردیم ذخیره هم بکنیم برای چند وقت که نمی­دانم  چه مدت دوام خواهد آورد آن­چه ریختیم در کوله­هامان، که اگر به یک­سال یا کمتر نکشد چه!

با بعضی آشنا شدیم که حالا جدا شویم و با بعضی خواهیم ماند تا همیشۀ نمی­دانم کی! گرچه معنای خاصی برای دوستی ندارم نه این­که بگویی نخواستم داشته­باشمش اما دوستی ناب و انسانی را گشتم و نیافتم، و می­دانم که انسان همیشه دنبال انسانی، چیزی،  کسی است که دوست، شاید هم­سایه، شاید هم­فکر، ­شاید هم­دلش باشد تا بتواند بار سنگین­اش را فراموش کند تا با هم فراموش کنند آن­چه که در زندگی هرکسی سنگینی می­کند و کسی نمی­داند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 15:10  توسط   | 

شب، هنگام که طبیعت خاموش می­شود و انسان از شهر پرتاب می­شود به گوشه دیوارهای آنچه که خانه می نامدش، اشیا آغاز می­شوند و حضوری پررنگ می­یابند در سهم حیات شب. آن­گاه که ما می­مانیم و تنهایی­مان و خودمان را خسته و بی­نام در گوشه­ای از اشیا پرت می­کنیم  و پناه می­بریم بر اشیا، لمسشان می­کنیم با دستهامان و تنهایی­مان را بر سطوحشان می­لغزانیم و سهم تاریکمان پخش می­شود بر آن­ها و در روشنایی­شان گم می­شود.

چشم می­دوزم بر لیوان چای و پررنگ­تر از وجود خود می­یابمش، در کنارش روی زمین پهن می­شوم حالا و از ترکیب خطوط این دو تن در هم، رنگی می­گیرم و فراموش می­کنم نام نداشته­ام را و روزی را که گذشت اما سخت. حالا که هرشب لیوان چای در دستان من به دنیا می­آید و همچون دارویی شفابخش میوه می­دهد از میان انگشتانم و روبروی کتاب­هایم و این انبوه کلمه می­نشیند همانند من اما زل نمی­زند به آن­ها مثل من، مثل دیوانگان، مثل مردگان.

لیوان همه چیز را می­داند، از این خودی که من هستم و حالا کنارش آرمیدم، تا تکه تکه تاریک و روشن ذهن پنهان شده­ام، همچون این عکس روی دیوار که صبح به صبح خانه و اتاق را می­سپارم به او، به تو و می­روم سوی تاریک شهر در خیابان، و شب  بی­نام برمی­گردم، روبرویش با سلامی سرد و نگاهی که دیگر نگاه منِ صبح نیست و تنها اوست که مرا بازمی­شناسد دوباره و این عکس-مرد بزرگ؛نادر ابراهیمی- هر روز پیرتر می­شود مثل حافظه­اش که همه می­گویند حالا دیگر با او نیست، می­گویند روزی به کوه رفت صبح زود به آن بالا بالاها و نوک قله که رسید جاگذاشتش و برگشت به خانه، اما من می­گویم حافظه­اش را جاگذاشت تا به من، تا به ما،  این بزرگمرد بگوید که یاد و حافظه نداشته­اش می­ارزد به تاریکی ذهن­های تک تک ما که بی­رنگ می­شود هر روز و هر شب که می­آید و نمی­گذرد. او تمام حقایق راه پرپیچ این جهان را یافت و در کلماتش و کتاب­هایش ریخت و بعد پیاده شد تا با ذهن روشن و بی­زبانش سال­های مانده را تا انتهای جهان برود...

نشسته­ام حالا و لیوان، نیمه ظلمت را می­بیند در من که هر روز بزرگ­تر و بدخیم­تر می­شود و می­پرسد از مرگ جهان که چه زمان فرامی­رسد و انسان نجات خواهد یافت دوباره، گیاه می­روید دوباره در وجود نداشته­ انسان و بهار پاشیده می­شود دوباره در لابه­لای سطور چشم­های من. به لیوان که حالا آماده است برای این که در آغوش دست­هایم بفشارمش و فاصله لبهامان را به هیچ برسانم، می­گویم آن روز خواهد آمد که شب سکوت کند در چشم­های بی­سخن انسان و جوانه خیال، سهمی بیابد در میان انگشت­های کاغذی اش و روح ناتوان و بی­نور انسانِ اکنون، ستایش شود و دیگر بی­نام به خانه بازنگردد و پنجره­های رنج آفرینش بسته بماند تا همیشه، و سنگینی و دشواری جهان از پشت انسان برداشته شود و بیهودگی عاجز بماند در برابر حضور شادمانی­های عظیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 23:22  توسط   |