به سختی بالا میآید از سینه هوایی که فرو میبرم
میخوابم تا فراموش کنم بیهودگی روزها را و حالا بیهودگی چون پفی بر صورتم مهر میزند
بیهودگی درست زمانی عارض میشود که سنگینی کارهای نکرده، راه هوای فرورفته را بسته
کشیده میشود چیزی بر پوستم در آن گاهِ تاریک و حادثهای جاری میشود در تمام تنم
و بعد کشیده میشود بر صورتم و صدایی که مرا میخواند و
منی که پاسخ نمیدهم در آن گاهِ عجیب
و حالا همان است که دوباره کشیده میشود اینگونه محکم بر تن و لهیدگی است که بر جا میماند بر اندام کرخم
اما نه آن صدا هست و آن شب بیگانه و نه آن صبح بعد از شب که مثل کلافی پوسیده، تارهایش گلویم را در نیمسایهای از کبودی رها نمیکند
امروز که هرآنچه میآید بالا دیگر فرو نمیرود یا به سختی..
امروز که روز درنگ ناتمام خاطره است...
که حالا مثل همیشۀ عفونتهای ذهن باید بنشینم روی این تخت و این کتاب لعنتی که شروع نشده تمام نمیشود
کتاب آئین نامه ...آئین حرف زدن و فکر کردن و زیستن در این باتلاق عفونی را به یاد نمیآورم پس چگونه از بر کنم آئین چرخش و توقف و حق تقدم، احتیاط و پارک کردن را...
ساعتهاست که این کتاب مانده زیر این کاغذ ، کاغذی که تحمل میکند وزن بیهودگیهای روزهای تنها را
این کاغذ از بر نکرده مانده، و غم هوایی که فرو نمیرود و خفهام میکند
و حالا فردای آن روز که نمی دانم چگونه چشمانم را باز کنم تا چگونه بیفتد در چشمان دیشبمان
که حالا فرو میدهی نفسهایت را راحتتر از سالی که گذشت و مال من مانده پشت سیبک گلو
صبح، ظهر، بعدازظهر، عصر، غروب، شب، بیداری، بیخوابی که راحت میگذرد حالا برای من هم شاید
گاهی این مریضی مثل مرضی میافتد در جانم و من هم میافتم در جان این تخت
که مجبورم میکنی دستت را بگیرم از زیر حجمی از لباس که پنهانشان کردیم و نمیدانی این اصرار، روزهای خوشی را نخواهد آورد
که حالم خوب نبود یکسالی که گذشت برای تو و گذشت یا نگذشت برای من
که حتی شیرجه وسط استخر وحشت و مرگ، آسانتر بود از خوردن صبحانه ای که آنروز صبحِ پس از آن شب با ولع خوردید تو و دوستانت و من از کنار پنجره طعم گس آن صبح غریب را مزه مزه کردم
کاش اصرارت نبود و کاش نبود سادگی من که گاه اصرار میکنیم تا فراموش کنیم و تو فراموش کردی آنچه را که نمیخواستی با ابزاری به نام من و وقتی فراموش کردی یادت آمد که کاش اصرار نمیکردی شاید....
پرسیدی ناراحت میشوی اگر بروم؟ گفتم:بله!
ناراحت میشوم، حالا که گفتم میشوم حالا تو مختاری که بروی یا که نه، ناراحت میشوم که میدانی این ماهها و هفتهها چه گذشت بر من، که ناراحت میشوم حالا که همه اینها را میدانی و این را میگویی که این را هم میدانم که میتوانستی نگویی و بروی مثل من که به تو نگفتم و نرفتم که خیلی چیزها را نگفتم که شاید هم نباید بگویم و خوب میشناسیام که آنقدر درونم حرف میریزم که حتی اگر بخواهی هم نمیگویم اما اگر نمیگویم در ازای اش هم نرفتم-حتی اگر بگویی مهم نبوده رفتن یا نرفتنم- که منتی بر تو نیست اما نمیدانم اسمش در مرامنامه من اخلاق است یا دوستی یا "هرآنچه در خیلی مرامنامه ها نیست" یا صداقت، میدانی که میروی یا نمیرویاش با خودت است اما من میدانم که نرفتنش همیشه با خودم بوده و حتی وقتی تو نمیدانی هیچ چیز را هم میتواند خیالت راحت باشد از من....خوب هم میدانی که کسی به چه سختی به حریم رابطههایم راه مییابد که منتی بر تو نیست که اگر هم هست بر من هم هست که در حریم تو خانه دارم حالا بعد از پنج سال شاید و کم و بیشش را خدا میداند، میدانی در مرامنامهام زیاد است حرفهایی که با صراحت میزنم یا نمیزنم یا نزدم و تو نمیدانی، اما مطابق مرامنامه یک دوستی ناب مو به مو عمل کردم. ناراحت میشوم و خوب میدانی اما نه بخاطر رفتن تو که بخاطر چیزی که نمیدانم اسمش در دوستی چیست اما خیلی بزرگ است و نایاب و خواهد شکست و میشکند به راحتی حتی اگر به روی هم نیاوریم و لبخندها باقی بمانند و من هم نفهمم شاید، انگار که قانون شکنی کرده باشیم در یک فضای مقدس که خود ساختیم آن را نه به راحتی بل به سختی و آنچه مهم میماند برایم و باید بماند برای تو حرمت حرمتهای مذهب دوستیمان است که تا به حال به آن پشت نکردم که تو را نمیدانم اما میدانم که نکردی تو هم، حالا اگر رفتی یا که نه بماند برای خودت....
حالا که گفتم اینها را هم بگویم که نکند گمان کنی این چندسال رابطهای بود از سر پر شدن ساعتهای خالی دانشگاه یا قدمزدنهای بیدلیل و خندیدنها و گریستنهای بیواهمه ما از هم، در هر لحظه فکر میکردم به این رابطه که نمیدانستیم به کجا میرود و ترس از این ندانستن و گاه حرفها و کارهایی از ما سبب شک من میشد، که این شک خوشحالم میکند که نشانهای ست از اینکه دو انسان به بهانه بیبهانه دیگران در کنار هم ننشستند و نگریستند و نخندیدند و حالا هنوز هم ایستادهام در تنهاییام در کنار تو و تو هم اما از اینجا تا پایان جهان را که دیگر کسی نمیداند.
شاید رفتن و نرفتن تو بهانهای شد برای گفتن حرفهایی که مانده بود پشت این همه سال ...
سهم حرفهای نزده این هفتهها، سهم زیادی است که وقتی از حجم این روزها کم میکنمشان دیگر چیزی از روزهایم نمیماند، نوشتن هم حالا سخت شده آنقدر که زیادی حرفهای نصفه و نیمه انباشته زیر تخت که هر شب تا نیمههای شب ریخته میشوند روی کاغذ اما انتهای حرفها گم میشوند و گاه لیز میخورند از روی کاغذ و حرفها دوباره ناگفته میماند تا شب بعد...
هرکسی تاب تحمل این حرفهای کشدار و کهنه و شخصی را که ندارد، نیستند آنهایی که حوصلهشان آنقدر بزرگ مانده باشد و جایی داشته باشد برای بیحوصلگیهای یک ناآشنا...حالا که حتی ظرف حوصله خودم هم آنقدر پر شده که برای تنگحوصلگیهای روزانه و شبانه در رودر بایستی آشناییتمان افتاده..
راستی از زمستان که امسال بیاید وشاید من آنرا ببینم میترسم، که اگر آمد و من از عینک بزرگ سیاه روی چشمهایم خجالت کشیدم چه! من بدون عینک سیاه بزرگم در شهر گم میشوم! جواب این چشمهای لرزان را چه بدهم پس! معجزه عینک سیاه بزرگ با قاب ضخیمش را که برایت گفته بودم که میزنی و چشمهایت راحت مینشینند پشت آن دو قاب سیاه که چند سانت از هرطرف شان را پنهان نگه داشته و حالا راحت میخندند، گریه میکنند، زار میزنند، التماس میکنند، لبخند میزنند، صدا میزنند و ...میزنند و میزنند و میزنند، مثل امروز که در اتوبوس همیشه دوباره، که احساس کردم چشمهایم بیاجازه دارد خیس میشود و من بی معطلی قاب سیاه را انداختم روی قوز بینی و محکم کردم جایش را و حالا بعدش دیگر راحت به هرچیز بعد از آن فکر کردم و نگران نبودم از واکنش این چشمهای ساده که حالا شاید خواست خندهشان بگیرد یا گریه... اما انگار امروز با همه روزها فرق داشت، آدمهایی را دیدم شبیه خودم که چشمهایشان بیاجازه خیس میشدند اما چون عینک نداشتند حالا این چشمها هی و مدام قرمز میشدند و صورتی و بنفش اما گویی سنگینی حرفهایشان مهمتر بود از چشمهای تری که چشم های خشک دیگران آرامشان نمیگذاشت...دو نفر بودند در اتوبوس بعدی همیشهام، که یکیشان از همان اول معلوم بود چشمهایش میخواهند بهانهگیری کنند و آن یکی هم که قطرهای از کنار چشمش پایین افتاده بود و انگار که حرفهای دلش آنقدر پر بود که اصلا قطره آویزان از گوشه چشم را ندید یا نخواست که ببیند که شاید خودش آرام و بیصدا بیفتد پایین که آنهم با سماجت خواسته یا ناخواسته گیر کرده بود در چاله های صورت دخترک یا شاید هم بین چشم های آن دو و خودم در شک بودم که قاب سیاه را برای چشمهای خودم نگه دارم یا به آن دو قرض دهمش که راحت پشتش بنشینند این چشمهاشان و هر حرفی که دارند بزنند و تمامش کنند این داستان را که تمام شدنی هم نیست، قاب را روی قوزکم محکم نگه داشتم........حالا شاید بهتر همان باشد که هرکس ظرف حوصله خودش را برای بیحوصلگیهای خودش نگه دارد تا نگران جادار بودن یا نبودن ظرف حوصله دیگران نباشد
وقتی اینگونه میشود زندگی ات به اصطلاح مردم زندگی میگذرد یا برطبق روال جریان دارد، حالا که دارد به قولشان میگذرد و دغدغهاش نمیگیرد توی گلویت که چگونه میگذرد حالا که میخواهم اقرار کنم حتی دوباره و چندباره بگویم که در این مدتی که دغدغه چگونه گذشتن لحظه لحظه زندگی که مثل آب داغی بود که میریخت روی سرم در یک حمام بدون در و درز و هرلحظه آب بالاتر میآمد و تاولهای تن بیشتر، که اگر حضور م.م نبود و نمیرسید تا با حرفهایش، سکوتش، شوخیهایش، حواس پرت کردنهایش یا نمیدانم هرچیز دیگر در و درزی بر این حمام لعنتی پیدا کند... و حالا که کمکم دو هفتهای میشود که پانسمانهای تن را باز کردم ، حالا که هی دوباره و دوباره مینویسم تا دوباره و چندباره بخوانم که سادگی نگاه و حرفهایش دلیلی نشود بر فراموشی بزرگی حضورش در این مقطع.... نمیدانم که حالا چرا در این خیابان بلند و بیسرانجام انقلاب حس خوبی ندارم، با اضطراب از حضور نگاهی آشفته که در این خیابان من را و شاید خاطراتم را شاید کتابهایم را میپاید، سراسیمه به ایستگاه اتوبوسی میرسم که آن هم...حالا که این خیابان همان بود که دوست داشتم از کارگرانش، که از کتابهای دست دوم و اولش، که از سمبوسههای کثیف خوشمزهاش، که از ترافیک و دودش، که از دبستان اتفاق(قدس)، که از ساندویچ سرپایی دانشجویی در آن ظهر که به بهانه کدام پروژه کلاسی مشترک بود که لوازمالتحریر فرشته را که تا آن موقع نمیشناختم و خجالت کشیدم به جای خودم از تو که از یک دانشجوی طراحی صنعتی هم بیشتر پاتوقها را میدانی، که از پنجاه تومانی دانشگاه تهران که هروقت حرفش میشود نیم ساعتی با مامان کل میاندازیم که کوتاه هم نمیآییم هیچکدام که او میگوید حسودیتان میشود و من همیشه عصبانی میشوم که شاید هم حالا حق با توست حالایی که دانشگاه هنر آنقدر سخاوتمند شده که نه تنها زمینها و دانشکدههایش که شاید بخواهد دانشجویان و اساتیدش را هم وقف کند.....که این روزها با سردرد ترافیک و دیر به خانه میرسم و روی تخت مثل همبرگر به قول تو پخش میشوم که مهم اصلا نیست این سردرد، مهم ثانیههایی است که نمیفهمم میگذرد و شاید هم نمیگذرند حالا که دلم برای همه آدمهای دنیا تنگ شده حتی تو و این روزها خیلی چیزها میآید در ذهن و میرود خوشبختانه....
خاطرات آن سالها!
پارک قدیمی و صندلیهای فلزی رنگ و رو رفته بعداز ظهر همیشه، همیشه ای که بعد از یک روز، خستگی ت را آنجا پهن میکنی با دوستی... در گرمای اوایل خرداد با باری از فرهنگ که بر دوشهامان و دستهامان تا اینجا کشاندهایم
اینجا هم انگار آخر دنیاست، جایی که دستکم برای من هیچ قید و بندی نیست و کثیفی میزها بهانهای نیست برای غر زدن به گارسونی که ندارد و هوای گرم در خنکی دوچای آلبالوی نیمهداغ! و سیب داغ حل میشود، گویی قید و بندی برای حرفهامان هم نیست و من چیزی را برایت میگویم که نه اینکه بگویم از گفتنش پشیمانم اما اینجور چیزها که گاها پیش میآید را در چمدان خاطرهام میاندازم و درش را میبندم و اینبار به تو گفتمش شاید فقط برای اینکه شنیده باشی و شایدهای دیگری که خودم هم نمیدانمشان.....حالا انقدر در ته دنیا خوش میگذرد که دومین سری چای آلبالو و چای نعناع را سرمیکشم، میگویی طعم خاطرات نداشته پاریس ات را در آن کافههای قدیمی میدهد ، تو به یاد پاریس میافتی و من یاد آن سالها که تو در پاریس بودی که من اینجا را فراموش نکردم و سرمیزدم هر از گاهی از ترس اینکه مبادا این پیرمرد الکن مهربان گمان کند کار و بارش کساد است و بخواهد بساط چای ش را تعطیل کند و خاطرات ما را لابه لای قوطیهای چای ش دور بریزد و حالا تو برگشتهای از پاریس آن سالها و هنوز هم موسیقی سنتی را دوست داری و دوباره روزها را تکرار میکنیم...
شب میشود در خیابان که حتی لحظههای نفس کشیدنات را هم به یاد نمیآوری، که خسته نیستی، که پر از انرژی میتوانی تا خود خانه بدوی، که شک میکنی نکند در هوایی که مدام از صبح بلعیدهای به تو چیزی خورانده باشند، که امروز تا دلت بخواهد دوست و آدم قدیمی و غیرقدیمی دیدی، که لبخندی امروز در ناگهانی یک لحظه متولد شد و صدای برخورد دو لبخند آنقدر مهیب بود که سالن لرزید که دوستت خوشحال بود با دوستش و من از خوشحالیهایمان ، که پرتاب اس.ام.اس ها امروز دچار مشکل شده که وقتی استاد نمیگذارد پول تاکسی را حساب کنیم و ما از روی شیطنت مدام اصرار میکنیم و بههم نگاه میکنیم و میخندیم و استاد با نگاه پر از تعدد چند معنایی علاقه و دغدغه و خستگی و حتی شیطنتاش به ناگاه سنگینی میکند و تهنشین میشود ته ذهنت، که زیبایی سادگی بچههای گروه را در گوشه کمد خاطراتت رها میکنی، که خندهات میگیرد از همگروهی ی که نقش مرد عاقل را از پسرک کم تجربه بیشتر دوست دارد و آنچنان داخل نقشش رفته که خودش را پیدا نمیکنی دیگر، که حالا خسته میدوی تا خود دانشگاه و خود همکلاسی پرخاطره تا بگویی آنچه را که از صبح در ذهنت غوغا کرده و تا میشنود به سبک خودش چشمانش آرام ذوق میکند و خستگی تن دیگر پیداش نیست، که سبک میشوم که نفس عمیق میکشم و طوری که شاید فردا هم را نبینیم تند و تند حرف میزنیم و قرارها را میگذاریم و در این بین از زیادی حرفهای نگفته این چند وقت که انگار هم را ندیده بودیم میگوییم و مینویسیم که حالا سیبهای ترش باغ شیرازشان را میدهد و میوههای دیگری که بعد از خوردنشان میگوید گوجه سبز مانده است و کلی میخندم به سادگی هنوزم که از اعتماد دیروز جا مانده است........که حالا در اتوبوس و در تاریکیاش نشستهای زیر نگاههای خسته مردمان خسته و تند و تند امروز را خالی میکنی روی ورق که با اتوبوس خط دو داری میروی ته دنیا.....اینجا ته دنیا است، بزرگراه جلال آل احمد، زیر نور زرد اتوبوس خط دو و من باصدای نگاهی از میان امروز که در کولهام جا مانده دارم سفر میکنم ار ته دنیا تا نمیدانم کجا....
بالاخره نخستین شماره "ماه نوشت" که در واقع شماره صفر بود در ساعات پایانی دیروز برای دوستان ارسال شد، اول از همه امیدوارم این حرکت تداوم داشته باشه چون واقعا فعالیتهایی که به صورت مقطعی انجام میشه از نظر من فاقد ارزشه و در درجه دوم امیدوارم با گذشت زمان در بهترین کیفیت ارائه شود.
دیروز از صبح مشکلی سر درست کردن پی.دی.اف این روزنامک پیش آمده بود، مشکل از این قرار بود که وقتی فایل Word ر ابه p.d.fتبدیل میکردم یک قسمت از مطالب حذف میشد که بیشتر هم مربوط به چند سطر اول یک صفحه میشد!!! تقریبا تمام شهر خبردار شدند، از خانم رز که بیش از همه مزاحم ایشان شدم، همسر گرامیشان که اتفاق نه چندان خوشایند اما جالبی در رابطه با ایشان برایم افتاد(دیدم چراغ آدمک خانم رز در یاهومسنجر روشن هست و شروع کردم به ابراز احساسات ناراحت گونه! که هنوز مشکل پی.دی.اف حل نشده و یک آدمک که در حال کندن موهای سرش هست را هم برایشان فرستادم، صدایی که شبیه صدای خانم رز نبود از پشت صفه چت برایم نوشت!!من همسر ایشان هستم، کاری از دست من برمیآید!!!!!)و حامد کهن و ارتباط با او از طریق تکنولوژی توصیف ناپذیری که در سایت دانشگاه در حال فوران است و علی سلیمنژاد که خسته از بازی فوتبال تقریبا بهترین راهنمایی را کرد اما نه کاملترین را، آقای فلاح از گروه طراحی صنعتی و مشاوره با آقای ولی پور.....و متاسفانه تا لحظه آخر فکر میکردم که مشکل از انتخاب فونتهای غیراستاندارد بوده ولی متاسفانه این نبود......لطفا اگر کسی راه حل این مشکل را فهمید، خبرم کند...