صدای بریدگی نفسها را میشنوی؟ به خس خس افتاده گلویی که از روزهای تکرار میآید
وقتی گذشته را مدام مزه مزه میکنی و یکروزش صد روز میشود و طعماش که روزی گوئی شیرین بود حالا به ترشی میزند؛
صدایت پشت حنجره گیر میکند
زبانت سنگین میشود و میافتد کف دهانت و
لبهایت باد میکند و سخت میشود و باز نمیشود از هم
نفس پشت دندانها پا میکوبد و راه فرار میخواهد
بریده بریده شنیده میشوند اصواتی
وقتی گذشته اصرار دارد دارد بر ماندن و امروز راه نمییابد به فردا
روزها به جلو میروند اما تقویم تو برعکس ورق میخورد
وقتی گذشته تمام نمیشود و چرخ میزنی دور گذشته مدام
وقتی آنقدر به عقب میروی که دوباره زاده میشوی بیدلیل، و میخواهی که التماس کنی و منصرفشان کنی از زادنت و دوباره نفس پشت دندانها حبس میشود و صدات را نمیشنوند و سرت را محکم گرفتهاند و میکشانندت از آن تاریکی مطلق-بهشت- به بیرون سیاهشان، نفس پشت حنجره فریاد میزند، بیرون کشانده میشوی آخر، ضربهای بر کپلات و حالاست که نفس آزاد میشود از پشت لبها و عربده میکشی، این اعتراض توست به حضور ناخواستهات در این دنیا،
همه میخندند.............
دو روزیست که راحتتر و عمیقتر نفس میکشم
مثل ترخیص از بیمارستان میماند- شاید چون تجربهاش نکردهام - امیدوارم عفونت دیگری عارض نشود
زود اس.ام.اس میزنم به(م.م) تا خبر حالم را بدهم، فکر میکند دوباره و دوباره خوب نیستم، باور نمیکند تا زنگ میزند، روی پل باد میپیچد توی گوشی و گوشم که به گوشی بیشتر میچسبد و اصواتی که میآیند و من نمیشنوم، الکی میخندم، باد میزند لای موهام و صدا را میبرد با خودش...مینویسم باز هم ممنون بخاطر همه چیز.....
کار جدید را باید جدی بگیرم، حالا آرام آرام باید لبخند را گوشه لبم بچینم و- چون خوشبختانه لبخندهای گشاد عامدانه و کاهلانه هم در مرامم نیست، پس نگران مصنوعی شدنش هم نمیشوم- فقط به کار فکر میکنم و پروژه نه و پایان نامه که سر موضوعش امروز با استاد راهنما به توافق رسیدیم و حالا مانده تائید دانشگاه...
دستهای دخترک کناریام که پاهایش در هوا مانده و به زمین نمیرسد پر است از زخم بیماری، به خودم مسلط میشوم و سعی میکنم مثل یک انسان رفتار کنم، هنگام دادن بلیط به او علیرغم میل باطنیام که ناخواسته در یک لحظه اتفاق میافتد، دستهایمان به هم نزدیک میشود، به هم برخورد میکند، حالا در سطح بیشتری به هم کشیده میشود، هول میشویم، او بیشتر، بلیطها میافتد ناراحت میشوم، برای برطرف شدن سوتفاهم ایجاد شده حداقل برای خودم، وقتی پایش به پایم میخورد تکان نمیخورم و میگذارم تا دقایقی کنار هم و مماس بر هم بمانند....
اس.ام.اس دادم به الف و تبریک گفتم، در جواب من را "عزیزم"خطاب کرد، شاید از روی عادت بود اما از کسانی که همه را با این عنوان خطاب میکنند خوشم نمیآید. به قول مصطفی مستور : "عزیزم فقط مال یه نفر میتونه باشه مگه اینکه با توافق هم بخواهیم این وضع رو تغییر بدهیم"، حتی اگر هم "عزیزمی" نداری، همه لیاقت "عزیزتو بودن" را ندارند. کلمهها ارزش و هویت دارند، هویتی که تو به کلمه میدهی، کلمهات هم به تو میدهد و تو به مخاطبت و مخاطبت به کلمهات .....
احساس میکنم اینجا هنوز آنچیزی که میخواهم نشده، نمیدانم هم قرار است چه بشود، شاید هم قرار نیست چیز خاصی بشود، شاید هم چیز خاص همین است، فعلا که جایگزین خوبی است برای دفتر خاطرات و کاغذهایی که هرکدامشان را گوشهای نوشتی و پنهان کردی و حالا معلوم نیست.....
همین که نمیدانی در سر آدمها چه میگذرد، باید از آنها بترسی، از خود من بیشتر ازهمه، چه ترسناکم زمانی که به یاد میآورم تردد افکار و کلمات خاموشی را در ذهنم که آنچنان از ظاهر آراستهام دورند که به زیر پوستم میلغزم تا در امان بمانم از اینهمه زشتیشان.
مخوفتر و هراسناکتر میشد این دنیای وهمآلود اگر ذهنیت آدمهایش آشکاره میشد.
سیاهی ذهنهایمان را زیر پوستهامان پنهان میکنیم، لبخند میزنیم، حرفهای زیبا میزنیم و حرکات دستهایمان را چاشنیاش میکنیم تا مهمتر از آنچه که هست جلوهشان دهیم، با نگاههای دلفریب سخاوتمندمیشویم بهطور احمقانهای، روشنفکر میشویم به طرز حیلهگرانهای و آنقدر جدا میشویم از خود واقعیمان و غرق در غیر حقیقتها میشویم و نشانی خودمان را هم در گوشهای از این دنیای بی چراغ رها میکنیم که حتی دنیا را هم غیر واقعی میخواهیم، میترسیم از آشکارگی واقعیت، بیمناک میشویم از درد و رنج دیگران و حتی خودمان، و پا پس میکشیم آن زمان که کسی را دچار حقایقش میبینیم و همچون بیماری او را به گوشه خودش وامینهیم تا مبادا به ما سرایت کند.
کاش میدانستیم که اگر چشم بپوشیم بر رنج واقعی، زمانی که چشم باز میکنیم و آنگاه که به ناچار لباسهای بدلیمان را درمیآوریم، تنهای تک تکمان پر است از دمل و زخم و چرکی که یادگار سالهای سال است و علاجی بر آنها نیست........
سنگینی گذر لحظههای این روزها آنقدر هست که نمیفهمهم چگونه میگذرد
برای انتخاب موضوع این پایاننامه لعنتی که هرچه میگذرد بیرمق ترم میکند، به بنیاد مستضعفان رفتم، در قسمت حراست فهمیدم که باید چادر سرم کنم، کنترل مقنعهای که کاملا جلو کشیده بودم برایم دشوار بود چه برسد افتادن چادری روی آن(آنهم از نوع بدون کش) از طبقه اول به چهارم، از چهارم به دوم، ورود به آسانسورهایی که پر بود از نگاههای سنگین زیرچشمی، چادرم را بال و پایین میکردم، خط مقنعهام به نزدیکیهای گوشم رسیده بود، اسم کسانی که باید به ایشان مراجعه میکردم در عرض کمتر از چند ثانیه از ذهنم پاک میشد، خوشبختانه خانم محترمی که صدای مرا هنگام توضیح به مسئول طرح و برنامه شنیده بود و گویا دختر خودش هم در رشته طراحی صنعتی تحصیل میکرد مرا به بخش بهداشت و درمان معرفی کرد، فرد مورد نظر آنجا نبود، باید وقت قبلی میگرفتم و روز دیگری مراجعه میکردم، پژوهشکدهشان هم آنسر شهر بود، فقط میخواستم از آنجا خارج شوم، ساعت 12 بود و ساعت یک باید به استخر(تربیت بدنی دو)میرسیدم، موقعیت جغرافیایی ام را هم گم کرده بودم، در نهایت با چندین بار کمک تلفنی از دوستم از سر خیابان دامن افشار سردرآوردم....
استخر، آب، حرفها و خندیدنهای بچهها که حتی حوصله نگاه کردن به هیچکدامشان را هم نداشتم، اولین نفر وارد آب شدم، حرفها و سوالهای همیشگی یکی از بچهها را فقط با یک کلمه جواب میدادم و بدون توجه به اینکه میخواست سر صحبت را باز کند دوباره فرو میرفتم در آب....به صف ایستاده بودیم کنار آب برای شیرجه، همه پاها کنار هم.... همیشه دیدن و مقایسه دستها و پاهای آدمها برایم جالب بوده، مثل قیافهها که با آدم حرف میزنند، دست و پا هم خصوصیات آدمها را عیان میکند....................برای ندیدنش حتی سونا هم نرفتم، از آرایش کردش دلم به هم میریخت.....کیفم را انداختم سر دوشم و با یکی از بچهها_همان که زیاد حرف میزند_رفتیم تا م ونک که از حسابش پول به من قرض بدهد، یادم رفته بود امروز باید داروی مادری عزیزم را از داروخانه بگیرم، با گردندرد شدید و کیف نهجندان سنگین و بار سنگین خستگی تنهایی و کسالت آنقدر راه رفتم تا........آناتما فریاد میکشید در گوش من و کمی در کشاندن این بار کمک میکرد:
As the pressure grows and these feelings flow
Trample on bodies, bodies in holes of faith
تاکسی و رانندهای که مدام حرف میزد و نمی دانست که محسن نامجو درگوش من چه غوغایی کرده:
تیغ و رگ ز جمجمه تپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران
کنار دفترخانه ازدواج و طلاق457پل گیشا، دختر و پسری ایستادهاند در آستانه زندگی و شخص سومی این لحظه را برایشان ثبت میکمد، دوباره دلم به هم میریزد، کنار جوب مینشینم، یک دستم به زمین و یک دستم ته حلقم، عکسهای عروسی همه آدمهای دنیا را در جوب جلوی پای دختر و پسر بالا می آورم..............................
بیرمق ساعت شش صبح، لحاف را میکنی و بهزور بالشت را از موهایت که مثل آدامس به آن چسبیده جدا میکنی
به روی خودم نمیآورم که پروژه نه ای هم در کار است، برنامه عصر را هم که بچهها کنسل کردند، کمر درد مامان هم بهانه میشود برای نرفتن به جمهوری، بهروی خودم هم نمیآورم که بعداز ظهر کلاس زبان دارم...حالا با خیال راحت میمانم منتظر مهمانها
گوش دادن به غیبتهای جذاب خانمها که با خیال راحت از نبودن مردی در خانه، بلند بلند رازهای مگو را فاش میکنند، هرکه حرفهای به روزتر و عجیبتری بزند طرفدار بیشتری پیدا میکند ومن که مثل همیشه فقط شنوندهام
چای، میوه، بستنی...خوردن، سکوت، نگاه.....فقط برای اینکه فکر نکنم
فنجان و لکههای سرنوشت من که کف آن پاشیده شده بیدلیل، نمادها و چشمهای خیره من به چشمهای پر از مژه سیاه وموهای مصنوعی
کمر درد، درمانگاه....تزریقاتی، کفش نو، گرفتن یه سیدی خوب(که البته هنوز ندیدمش) ازیه دوست همرشته که امسال نمایشگاه رو با هم گذراندیم، عکس سه در چهار، لبخند مصنوعی و انقباض اندک عضلات صورت(که آن انقباض هم فقط کمک میکند که از حالت ظاهر همیشه ناراحت چهرهام کاسته شود)، کمی بالا، سمت راست و چریک...
لبخندزدن را یاد گرفته ام اما معجزه کردن را هنوز نه
لبخندهای من در تو اثر نمی کند، باید معجزه را هم یاد بگیرم
میچرخد ....حرف میزنم، سکوت، ابدیت، سکون......
مثله پریای سه ساله که گردنش گیج میرود حالا همه چیز و همه جایم گیج میرود
فقط جلو را میبینم
راه میروم، گیج میرود، تو، تهوع
میروم پیش مادری تا بگویم، اما فقط سکوت میکنم، اما انگار سکوتم را میشنود و به روی خودش نمیآورد
شاید نباید پشت ماشین مینشستم، رضا کنارم نشسته و میرانم، گیج میرود همه چیز، تهوع، تو و چالهای که مرا میکشد در خود، رضا صبوری میکند، اما باز هم گیج میرود، انقدر که حتی زیاد هم ناراحت نمیشوم،
چشمم خیس است و رضا فکر میکند از ناراحتی ماشین است، عذرخواهی و سرگیجه
گیج میرود، وارد خانه میشوم، مادری میفهمد چیزی شده، میگوید هر دویتان سالمید؟ و سرم را چند درجه پائین میورم، بیشتر گیج میرود بازهم نمیفهمد از چاله و جدول و ماشین مالیده شده ناراحت نیستم
روی مبل ولو میشوم، پدری با اکراه میپرسد تو هم نشستی، و با اکراه میگویم کمی
صفحه تلویزیون گیج میرود، تو و تهوع
اتوبوس ودستهایم که تحمل این همه بار را ندارد و زبانم که تحمل اینهمه سکوت را
دهانم پر از کلمه ست و کلمهها خیس میشود
کلمهها آنقدر آنجا خیس خوردهاند که بوی گندشان را از چندمتری من میفهمی
کلمههای من صدایشان را از دست دادهاند، حرفهایم سکوتندو فریادم کلمههای خیس گذشته کپک زده
تهوع، تعفن، سکوت و هیچ
برشی از زمان با طعم گس خیال
چیزی که هربار فرومیبرم از زبان کوچک تا ته ته جایی که باید برسد را میخراشد و پایین میرود
و مسیر را در طعم سیاه خون میغلتاند
دهانم را میبندم تا بوی گرم خون از منافذ سیاه دندانها راه نیابد
دهان لبریز است از خون و توان پایداری نیست
باز میشود
من میمانم و برشی از زمان با طعم گس خون
گل گاو زبان و چای آلبالو
بر روی صندلیهای فلزی رنگ و رو رفته پارک
همیشه یا وقتی خیلی خوشحالم ویا خیلی گرفته به آنجا میروم و دوست ندارم هم با هرکسی بروم
امروز از نوع دوم بود
با دوستی که قدیمی نیست اما هم خودش وهم دوستیاش به ارزش همان دوستیهای قدیمی است، رفتم
دوستی که با دیدنش احساس می کنی هنوز هم آدمهای ناب وجود دارند
نادر خان از کجایش بگویم!! از حرفهای این دل که بهانهگیریهایش حوصله همه را سر برده یا از حرفهایی که نزدم و اشکهایی که با التماس هایم از افتادن منصرف شدند و دوستم تنها کسی بود که خیسی چشمهایم را حتی از پشت مرمکان میدید....................اما همین چند ساعت حضور او، پیادهروی یک ساعته، کلی حرفهای معمولی و چای کافی بود که الان سبکتر باشم
زخم التیام یافته و التهاب سوزناک فرونشستهً نگاهها و حرفها و آزردگیها
شدم شبیه خودم مثل دورها
حرفهای زیرلبی و پچ پچههای همیشگی
دوباره آماده ام برای عبور از گذرهای رفته و
زیرگذرهای نرفته و
روگذرهای همیشه
و دوباره شنیدن سکوت فاصله همه چیز
-فاصله نردهها، آدمها، صداها، درختها، ابرها، ماشینها و.....
لبخندت پاسخی است به
گذر دشوارم از پیچهای تند این ماهها
و
نیمه حرکت لبهایت
بیصدا راه مییابد به نیمه تاریکم که یادگاری است از رنجهای بیامان و ناخواسته ماهها
باران وارد میشود در آستانه چهار بعداز ظهر
و خیس میکند افکارم را
و مرطوب و نمدار میمانند تا
وقتی روی کاغذ آنها را پهن کنم در اتوبوس
به ایستگاه میرسم، از میان همهمه میگذرم
پیاده میشوم و یادم میافتد که همهاش جاماند در اتوبوس
میدوم و نمیرسم
هیچ وقت کیفم به سبکی این روزها نبوده است
تا ته کوچه دست در جیب قدم میزنم
مثل همیشه از جلوی در خانه رد میشوم و نمیفهمم
تا به حال بریدن عکسها را تجربه کردی؟ آلبومت را ورق بزنی و یا عکسها را در کامپیوترت نگاه کنی، قیچی حقیقی یا قیچی مجازی در فتوشاپ را در دست بگیری و شروع کنی به بریدن هرچه به نظرت در لحظه زیادی میآید.
آلبومهای ما پر است از عکسهای تکه تکه، وقتی نگاهشان میکنی قطع عکسها با هم فرق میکند و در عکسهای چند نفره همیشه یکی ار کنار عکس بریده شده(البته این در صورتیاست که این یکنفر شانس آورده باشد و در کنار عکس ایستاده باشد و اگر هم بدشانس باشد و وسط عکس باشد که احتمالا تاالان باید بازیافت شده باشد).
امروز هم یکسری دیگر از عکسها را با قیچی فتوشاپ اصلاح کردم، فقط سر خودم را نگه میداشتم، بقیه دور ریختنی بود.
وقتی عکسها را میبرم احساس میکنم از گوشه خاطراتم هم بریده میشوند.
"ماه نوشت" عنوان ماه نامه ای است که قرار است با همکاری چند نفر از اعضای هیئت تحریریه نشریه دستاورد(الیته من جز هیئت تحریریه نیستم
) به صورت نامه الکترونیکی(یا همان News Letter خودمان) از این ماه از طریق ایمیل بهدست علاقهمندان مجله دستاورد برسد، محتوایش تا این زمان شامل خبرهای داخلی و خارجی طراحی صنعتی است و امیدوارم که در طول زمان به یک ماه نوشت پرمحتوا تبدیل شود، که البته حضور و راهنمایی های دوستان و اساتید محترم مثل همیشه به تسریع این امر کمک میکند.
من با همه نسبت دارم بجز...
من با همه آدم ها نسبت دارم
با عابران گذرای خیابانهای شهرم با روزی هزاران هزار نسبت بدون سلام
با پیرمرد نحیف بلیط فروش خیابان مطهری نسبت دارم-و هربار که پشت پنجره قفسش میرسم، همه شهرساکت میشود و من هیچ چیز نمی شنوم جز صدای جاماندن آشفتگیهای ذهنم بر روی مسافت قرنهایی که دستانش از گرفتن پول تا دادن بلیط طی میکند
من با ستاره خانوم که هفتهای یکبار به دیدن پله های خانمان میآید نسبت دارم
با آقای هادی پور که او هم پشت قفسش دنیایی دارد از خستگی آدمها که فقط کیفهاییست پر از دفترو کتاب و خاطراتمان که هروز صبح با عجله داخل این کیفها میریزیم و همیشه از سنگینیشان در عذابیم، نسبت دارم
من با مسافر صندلی عقب تاکسی که به زور کیف من، از هم جدا ماندهایم نسبت دارم
با دخترکی که روبرویم در کافه نشسته و با سیگارش میخواهد درون پسرک مقابلش را که من ظاهرش را هم نمیبینم روشن کند، نسبت دارم
من با گارسون همان کافه که با عجله میز را با تنظیف چرکش دستمال میکشد نسبت دارم
من با تکتک میزهای همان کافه که پشت تمامشان نشستهام نسبت دارم
من با چشمهایی که بی صدا مرا نگاه میکنند نسبت دارم
با قلمم که گاهی با من قهر می کند نسبت دارم
با حوصلهام که همیشه و بدون اجازه و مدام و مدام سر میرود و بهانه میگیرد نسبت دارم
با صندلی تمام اتوبوسهای راههای طولانی نسبت دارم
با تمام ظرفهای نشسته شبهای میهمانی نسبت دارم
من با آقای استیلی که وقتی بود صدای حرف زدنهایش با باغچهها سکوت غمآلود هروزه صبحهای دانشگاه را می شست، نسبت دارم
من با خانم پزشکی -معلم کلاس نقاشی ام که سالها پیش وقتی من خیلی بچهتر از الان بودم شعری خواند که صدای شعرش تمام امروز و تمام فرداهای نیامده ام را پر میکند نسبت دارم-
من با نادر ابراهیمی که با حرفش در ده سال پیش- شاید هم دیرتر- یک شبه مرا ده سال –شاید هم بیشتر- بزرگ کرد، نسبت عمیقی دارم
من با مهشید که ازمعنی نوجوانی و سرخوشی فقط او را به یاددارم، نسبت دارم
من حتی با خانم شکری که چشم دیدن من را ندارد و مدام کارهایم در مکانی که او نشسته گره میخورد و فقط نامههای من آنهم درست در کنار او ناگهان و بیدلیل گم میشود، نسبت دارم
من فقط با تو-دستنوشتهای در شناسنامهام که اشتباها نام دوممان به هم شبیه است- هیچ نسبتی ندارم