تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی
امروز تورا دیدم
عادی نبود
راه می رفتی و من در اتوبوس به موازات تو و از کنار تو گذشتم
نمی دانم چه چیز مرا به سوی چهره ات گرداند
تو به اتوبوس نگاه می کردی
من سرم را برگرداندم و در آرامش به ادامه کلاسیکی که در گوشم می نواخت گوش دادم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/30ساعت 23:44  توسط   | 

صدای بریدگی نفس­ها را می­شنوی؟ به خس خس افتاده گلویی که از روزهای تکرار می­آید

وقتی گذشته را مدام مزه مزه می­کنی و یک­روزش صد روز می­شود و طعم­اش که روزی گوئی شیرین بود حالا به ترشی می­زند؛

صدایت پشت حنجره گیر می­کند

زبانت سنگین می­شود و می­افتد کف دهانت و

لب­هایت باد می­کند و سخت می­شود و باز نمی­شود از هم

نفس پشت دندان­ها پا می­کوبد و راه فرار می­خواهد

                                      بریده بریده شنیده می­شوند اصواتی

وقتی گذشته اصرار دارد دارد بر ماندن و امروز راه نمی­یابد به فردا

روزها به جلو می­روند اما تقویم تو برعکس ورق می­خورد

وقتی گذشته تمام نمی­شود و چرخ می­زنی دور گذشته مدام

وقتی آن­قدر به عقب می­روی که دوباره زاده می­شوی بی­دلیل، و می­خواهی که التماس کنی و منصرفشان کنی از زادنت و دوباره نفس پشت دندان­ها حبس می­شود و صدات را نمی­شنوند و سرت را محکم گرفته­اند و می­کشانندت از آن تاریکی مطلق-بهشت- به بیرون سیاهشان، نفس پشت حنجره فریاد می­زند، بیرون کشانده می­شوی آخر، ضربه­ای بر کپل­ات و حالاست که نفس آزاد می­شود از پشت لب­ها و عربده می­کشی، این اعتراض توست به حضور ناخواسته­ات در این دنیا،

                                                                    همه می­خندند.............

                                                                                                              

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 16:33  توسط   | 

دو روزی­ست که راحت­تر و عمیق­تر نفس می­کشم

مثل ترخیص از بیمارستان می­ماند- شاید چون تجربه­اش نکرده­ام - امیدوارم عفونت دیگری عارض نشود

زود اس.ام.اس می­زنم به(م.م) تا خبر حالم را بدهم، فکر می­کند دوباره و دوباره خوب نیستم، باور نمی­کند تا زنگ می­زند، روی پل باد می­پیچد توی گوشی و گوشم که به گوشی بیشتر می­چسبد و اصواتی که می­آیند و من نمی­شنوم، الکی می­خندم، باد می­زند لای موهام و صدا را می­برد با خودش...می­نویسم باز هم ممنون بخاطر همه چیز.....

 

کار جدید را باید جدی بگیرم، حالا آرام آرام باید لبخند را گوشه لبم ­بچینم و- چون خوشبختانه لبخندهای گشاد عامدانه و کاهلانه هم در مرامم نیست، پس نگران مصنوعی شدنش هم نمی­شوم- فقط به کار فکر می­کنم و پروژه نه و پایان نامه که سر موضوعش امروز با استاد راهنما به توافق رسیدیم و حالا مانده تائید دانشگاه...

 

دست­های دخترک کناری­ام که پاهایش در هوا مانده و به زمین نمی­رسد پر است از زخم بیماری، به خودم مسلط می­شوم و سعی می­کنم مثل یک انسان رفتار کنم، هنگام دادن بلیط به او علیرغم میل باطنی­ام که ناخواسته در یک لحظه اتفاق می­افتد، دست­هایمان به هم نزدیک می­شود، به هم برخورد می­کند، حالا در سطح بیشتری به هم کشیده می­شود، هول می­شویم، او بیشتر، بلیط­ها می­افتد ناراحت می­شوم، برای برطرف شدن سوتفاهم ایجاد شده حداقل برای خودم، وقتی پایش به پایم می­خورد تکان نمی­خورم و می­گذارم تا دقایقی کنار هم و مماس بر هم بمانند....

 

اس.ام.اس دادم به الف و تبریک گفتم، در جواب من را "عزیزم"خطاب کرد، شاید از روی عادت بود اما از کسانی که همه را با این عنوان خطاب می­کنند خوشم نمی­آید. به قول مصطفی مستور : "عزیزم فقط مال یه نفر می­تونه باشه مگه این­که با توافق هم بخواهیم این وضع رو تغییر بدهیم"، حتی اگر هم "عزیزمی" نداری، همه لیاقت "عزیزتو بودن" را ندارند. کلمه­ها ارزش و هویت دارند، هویتی که تو به کلمه می­دهی، کلمه­ات هم به تو می­دهد و تو به مخاطبت و مخاطبت به کلمه­ات .....

 

احساس می­کنم این­جا هنوز آن­چیزی که می­خواهم نشده، نمی­دانم هم قرار است چه بشود، شاید هم قرار نیست چیز خاصی بشود، شاید هم چیز خاص همین است، فعلا که جایگزین خوبی است برای دفتر خاطرات و کاغذهایی که هرکدامشان را گوشه­ای نوشتی و پنهان کردی و حالا معلوم نیست.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 23:49  توسط   | 

همین که نمی­دانی در سر آدم­ها چه می­گذرد، باید از آن­ها بترسی، از خود من بیشتر ازهمه، چه ترسناکم زمانی که به یاد می­آورم تردد افکار و کلمات خاموشی را در ذهنم که آن­چنان از ظاهر آراسته­ام دورند که به زیر پوستم می­لغزم تا در امان بمانم از این­همه زشتی­شان.

مخوف­تر و هراسناک­تر می­شد این دنیای وهم­آلود اگر ذهنیت آدم­هایش آشکاره می­شد.

سیاهی ذهن­هایمان را زیر پوست­­هامان پنهان می­کنیم، لبخند می­زنیم، حرف­های زیبا می­زنیم و حرکات دست­هایمان را چاشنی­اش می­کنیم تا مهم­تر از آنچه که هست جلوه­شان ­دهیم، با نگاه­های دلفریب سخاوتمندمی­شویم به­طور احمقانه­ای، روشنفکر می­شویم به طرز حیله­گرانه­ای و آن­قدر جدا می­شویم از خود واقعی­مان و غرق در غیر حقیقت­ها می­شویم و نشانی خودمان را هم در گوشه­ای از این دنیای بی چراغ رها می­کنیم که حتی دنیا را هم غیر واقعی می­خواهیم، می­ترسیم از آشکارگی واقعیت، بیمناک می­شویم از درد و رنج دیگران و حتی خودمان، و پا پس می­کشیم آن زمان که کسی را دچار حقایقش می­بینیم و همچون بیماری او را به گوشه خودش وامی­نهیم تا مبادا به ما سرایت کند.

کاش می­دانستیم که اگر چشم بپوشیم بر رنج واقعی، زمانی که چشم باز می­کنیم و آن­گاه که به ناچار لباس­های بدلی­مان را درمی­آ­وریم، تن­های تک تکمان پر است از دمل و زخم و چرکی که یادگار سال­های سال است و علاجی بر آن­ها نیست........ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 12:6  توسط   | 

سنگینی گذر لحظه­های این روزها آن­قدر هست که نمی­فهمهم چگونه می­گذرد

برای انتخاب موضوع این پایان­نامه لعنتی که هرچه می­گذرد بی­رمق ترم می­کند، به بنیاد مستضعفان رفتم، در قسمت حراست فهمیدم که باید چادر سرم کنم، کنترل مقنعه­ای که کاملا جلو کشیده بودم برایم دشوار بود چه برسد افتادن چادری روی آن(آن­هم از نوع بدون کش) از طبقه اول به چهارم، از چهارم به دوم، ورود به آسانسورهایی که پر بود از نگاه­های سنگین زیرچشمی، چادرم را بال و پایین می­کردم، خط مقنعه­ام به نزدیکی­های گوشم رسیده بود، اسم کسانی که باید به ایشان مراجعه می­کردم در عرض کمتر از چند ثانیه از ذهنم پاک می­شد، خوشبختانه خانم محترمی که صدای مرا هنگام توضیح به مسئول طرح و برنامه شنیده بود و گویا دختر خودش هم در رشته طراحی صنعتی تحصیل می­کرد مرا به بخش بهداشت و درمان معرفی کرد، فرد مورد نظر آن­جا نبود، باید وقت قبلی می­گرفتم و روز دیگری مراجعه می­کردم، پژوهشکده­شان هم آن­سر شهر بود، فقط می­خواستم از آن­جا خارج شوم، ساعت 12 بود و ساعت یک باید به استخر(تربیت بدنی دو)می­رسیدم، موقعیت جغرافیایی ام را هم گم کرده بودم، در نهایت با چندین بار کمک تلفنی از دوستم از سر خیابان دامن افشار سردرآوردم....

استخر، آب، حرفها و خندیدن­های بچه­ها که حتی حوصله نگاه کردن به هیچ­کدامشان را هم نداشتم، اولین نفر وارد آب شدم، حرف­ها و سوال­های همیشگی یکی از بچه­ها را فقط با یک کلمه جواب می­دادم و بدون توجه به این­که می­خواست سر صحبت را باز کند دوباره فرو می­رفتم در آب....به صف ایستاده بودیم کنار آب برای شیرجه، همه پاها کنار هم.... همیشه دیدن و مقایسه دست­ها و پاهای آدم­ها برایم جالب بوده، مثل قیافه­ها که با آدم حرف می­زنند، دست و پا هم خصوصیات آدم­ها را عیان می­کند....................برای ندیدنش حتی سونا هم نرفتم، از آرایش کردش دلم به هم می­ریخت.....کیفم را انداختم سر دوشم و با یکی از بچه­ها_همان که زیاد حرف می­زند_رفتیم تا م ونک که از حسابش پول به من قرض بدهد، یادم رفته بود امروز باید داروی مادری عزیزم را از داروخانه بگیرم، با گردن­درد شدید و کیف نه­جندان سنگین و بار سنگین خستگی تنهایی و کسالت آن­قدر راه رفتم تا........آناتما فریاد می­کشید در گوش من و کمی در کشاندن این بار کمک می­کرد:

As the pressure grows and these feelings flow
Trample on bodies, bodies in holes of faith

تاکسی و راننده­ای که مدام حرف می­زد و نمی دانست که محسن نامجو درگوش من چه غوغایی کرده:

تیغ و رگ ز جمجمه تپانچه بگذران

بر آزردگی خود کمانچه بگذران

کنار دفترخانه ازدواج و طلاق457پل گیشا، دختر و پسری ایستاده­اند در آستانه زندگی و شخص سومی این لحظه را برایشان ثبت می­کمد، دوباره دلم به هم می­ریزد، کنار جوب می­نشینم، یک دستم به زمین و یک دستم ته حلقم، عکس­های عروسی همه آدم­های   دنیا را  در جوب  جلوی  پای  دختر و  پسر  بالا می آورم..............................

 

 

 

                                     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت 10:43  توسط   | 

بی­رمق ساعت شش صبح، لحاف را می­کنی و به­زور بالشت را از موهایت که مثل آدامس به آن چسبیده جدا می­کنی

به روی خودم نمی­آورم که پروژه نه ­ای هم در کار است، برنامه عصر را هم که بچه­ها کنسل کردند، کمر درد مامان هم بهانه­ می­شود برای نرفتن به جمهوری، به­روی خودم هم نمی­آورم که بعداز ظهر کلاس زبان دارم...حالا با خیال راحت می­مانم منتظر مهمان­ها

گوش دادن به غیبت­های جذاب خانم­ها که با خیال راحت از نبودن مردی در خانه، بلند بلند رازهای مگو را فاش می­کنند، هرکه حرف­های به روزتر و عجیب­تری بزند طرفدار بیشتری پیدا می­کند ومن که مثل همیشه فقط شنونده­ام

چای، میوه، بستنی...خوردن، سکوت، نگاه.....فقط برای این­که فکر نکنم

فنجان و لکه­های سرنوشت من که کف آن پاشیده شده بی­دلیل، نمادها و چشم­های خیره من به چشم­های پر از مژه سیاه وموهای مصنوعی

کمر درد، درمانگاه....تزریقاتی، کفش نو، گرفتن یه سی­دی خوب(که البته هنوز ندیدمش) ازیه دوست هم­رشته که امسال نمایشگاه رو با هم گذراندیم، عکس سه در چهار، لبخند مصنوعی و انقباض اندک عضلات صورت(که آن انقباض هم فقط کمک می­کند که از حالت ظاهر همیشه ناراحت چهره­ام کاسته شود)، کمی بالا، سمت راست و چریک...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 22:55  توسط   | 

لبخندزدن را یاد گرفته ام اما معجزه کردن را هنوز نه

لبخندهای من در تو اثر نمی کند، باید معجزه را هم یاد بگیرم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 18:50  توسط   | 

 با خودم حرف می­زنم، مثل همیشه، حرف می­زنم، حرف، کلمه، واژه، هیچ

می­چرخد ....حرف می­زنم، سکوت، ابدیت، سکون......

مثله پریای سه ساله که گردنش گیج می­رود حالا همه چیز و همه جایم گیج می­رود

فقط جلو را می­بینم

راه ­می­روم­، گیج می­رود، تو، تهوع

می­روم پیش مادری تا بگویم، اما فقط سکوت می­کنم، اما انگار سکوتم را می­شنود و به روی خودش نمی­آورد

شاید نباید پشت ماشین می­نشستم، رضا کنارم نشسته و می­رانم، گیج می­رود همه چیز، تهوع، تو و چاله­ای که مرا می­کشد در خود، رضا صبوری می­کند، اما باز هم گیج می­رود، انقدر که حتی زیاد هم ناراحت نمی­شوم،

چشمم خیس است و رضا فکر می­کند از ناراحتی ماشین است، عذرخواهی و سرگیجه

گیج می­رود، وارد خانه می­شوم، مادری می­فهمد چیزی شده، می­گوید هر دویتان سالمید؟ و سرم را چند درجه پائین می­ورم، بیشتر گیج می­رود بازهم نمی­فهمد از چاله و جدول و ماشین مالیده شده ناراحت نیستم

روی مبل ولو می­شوم، پدری با اکراه می­پرسد تو هم نشستی، و با اکراه می­گویم کمی

صفحه تلویزیون گیج می­رود، تو و تهوع­

اتوبوس ودستهایم که تحمل این همه بار را ندارد و زبانم که تحمل این­همه سکوت را

دهانم پر از کلمه ست و کلمه­ها خیس می­شود

کلمه­ها آن­قدر آن­جا خیس خورده­اند که بوی گندشان را از چندمتری من می­فهمی

کلمه­های من صدایشان را از دست داده­اند، حرف­هایم سکوتندو فریادم کلمه­های خیس گذشته کپک زده

تهوع، تعفن، سکوت و هیچ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 23:45  توسط   | 

برشی از زمان با طعم گس خیال

چیزی که هربار فرومی­برم از زبان کوچک تا ته ته جایی که باید برسد را می­خراشد و پایین می­رود

و مسیر را در طعم سیاه خون می­غلتاند

دهانم را می­بندم تا بوی گرم خون از منافذ سیاه دندان­ها راه نیابد

دهان لبریز است از خون و توان پایداری نیست

                                            باز می­شود

                                                من می­مانم و برشی از زمان با طعم گس خون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 14:16  توسط   | 

گل گاو زبان و چای آلبالو

بر روی صندلی­های فلزی رنگ و رو رفته پارک

همیشه یا وقتی خیلی خوشحالم ویا خیلی گرفته به آنجا می­روم و دوست ندارم هم با هرکسی بروم

امروز از نوع دوم بود

با دوستی که قدیمی نیست اما هم خودش وهم دوستی­اش به ارزش همان دوستی­های قدیمی است، رفتم

دوستی که با دیدنش احساس می کنی هنوز هم آدم­های ناب وجود دارند

نادر خان از کجایش بگویم!! از حرفهای این دل که بهانه­گیری­هایش حوصله همه را سر برده یا از حرف­هایی که نزدم و اشک­هایی که با التماس هایم از افتادن منصرف شدند و دوستم تنها کسی بود که خیسی چشمهایم را حتی از پشت مرمکان می­دید....................اما همین چند ساعت حضور او، پیاده­روی یک ساعته، کلی حرف­های معمولی و چای  کافی بود که الان سبک­تر باشم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 18:40  توسط   | 

 

زخم التیام یافته و التهاب سوزناک فرونشستهً نگاه­ها و حرف­ها و آزردگی­ها

شدم شبیه خودم مثل دورها

حرف­های زیرلبی و پچ پچه­های همیشگی

دوباره آماده ام برای عبور از گذرهای رفته و

                                       زیرگذرهای نرفته و

                                          روگذرهای همیشه

و دوباره شنیدن سکوت فاصله همه چیز

-فاصله نرده­ها، آدم­ها، صداها، درخت­ها، ابرها، ماشین­ها و.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/11ساعت 17:44  توسط   | 

لبخندت پاسخی است به

گذر دشوارم از پیچ­های تند این ماه­ها

و

نیمه حرکت لب­هایت

بی­صدا راه می­یابد به نیمه تاریکم که یادگاری است از رنج­های بی­امان و ناخواسته ماه­ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 23:42  توسط   | 

باران وارد می­شود در آستانه چهار بعداز ظهر

و خیس می­کند افکارم را  

                        و مرطوب و نمدار می­مانند تا

                        وقتی روی کاغذ  آن­ها را پهن کنم در اتوبوس

به ایستگاه می­رسم، از میان همهمه می­گذرم

                        پیاده می­شوم و یادم می­افتد که همه­اش جاماند در اتوبوس

می­دوم و نمی­رسم

 

هیچ وقت کیفم به سبکی این روزها نبوده است

تا ته کوچه دست در جیب قدم می­زنم

                        مثل همیشه از جلوی در خانه رد می­شوم و نمی­فهمم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 0:14  توسط   | 

 

تا به حال بریدن عکس­ها را تجربه کردی؟ آلبومت را ورق بزنی و یا عکس­ها را در کامپیوترت نگاه کنی، قیچی حقیقی یا قیچی مجازی در فتوشاپ را در دست بگیری و شروع کنی به بریدن هرچه به نظرت در لحظه زیادی می­آید.

آلبوم­های ما پر است از عکس­های تکه تکه، وقتی نگاهشان می­کنی  قطع عکس­ها با هم فرق می­کند و در عکس­های چند نفره همیشه یکی ار کنار عکس بریده شده(البته این در صورتی­است که این یک­نفر شانس آورده باشد و در کنار عکس ایستاده باشد و اگر هم بدشانس باشد و وسط عکس باشد که احتمالا تاالان باید بازیافت شده باشد).

امروز هم یک­سری دیگر از عکس­ها را با قیچی فتوشاپ اصلاح کردم، فقط سر خودم را نگه می­داشتم، بقیه دور ریختنی بود.

وقتی عکس­ها را می­برم احساس می­کنم از گوشه خاطراتم هم بریده می­شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 18:3  توسط   | 

"ماه نوشت" عنوان ماه نامه ای است که قرار است با همکاری چند نفر از اعضای هیئت تحریریه نشریه دستاوردلیته من جز هیئت تحریریه نیستم) به صورت نامه الکترونیکی(یا همان News Letter خودمان) از این ماه از طریق ایمیل به­دست علاقه­مندان مجله دستاورد برسد، محتوایش تا این زمان شامل خبرهای داخلی و خارجی طراحی صنعتی است و امیدوارم که در طول زمان به یک ماه نوشت پرمحتوا تبدیل شود، که البته حضور و راهنمایی های دوستان و اساتید محترم مثل همیشه به تسریع این امر کمک می­کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 17:48  توسط   | 

من با همه نسبت دارم بجز...

 

من با همه آدم ها نسبت دارم

 

با عابران گذرای خیابان­های شهرم با روزی هزاران هزار نسبت بدون سلام

 

با پیرمرد نحیف بلیط فروش خیابان مطهری نسبت دارم-و هربار که پشت پنجره قفسش می­رسم، همه شهرساکت می­شود و من هیچ چیز نمی شنوم جز صدای جاماندن آشفتگی­های ذهنم بر روی مسافت قرن­هایی که دستانش از گرفتن پول تا دادن بلیط طی می­کند

 

من با ستاره خانوم که هفته­ای یک­بار به دیدن پله های خان­مان می­­آید نسبت دارم

با آقای هادی پور که او هم پشت قفسش دنیایی دارد از خستگی آدم­ها که فقط کیف­هایی­ست پر از دفترو کتاب و خاطراتمان که هروز صبح با عجله داخل این کیف­ها می­ریزیم و همیشه از سنگینی­شان در عذابیم، نسبت دارم

من با مسافر صندلی عقب تاکسی که به زور کیف من،  از هم جدا مانده­ایم نسبت دارم

با دخترکی که روبرویم در کافه نشسته و با سیگارش می­خواهد درون پسرک مقابلش را که من ظاهرش را هم نمی­بینم روشن کند، نسبت دارم

من با گارسون همان کافه که با عجله میز را با تنظیف چرکش دستمال می­کشد نسبت دارم

من با تک­تک میزهای همان کافه که پشت تمامشان نشسته­ام نسبت دارم

من با چشم­هایی که بی صدا مرا نگاه می­کنند نسبت دارم

با قلمم که گاهی با من قهر می کند نسبت دارم

با حوصله­ام که همیشه و بدون اجازه و مدام و مدام سر می­رود و بهانه می­گیرد نسبت دارم

با صندلی تمام اتوبوس­های راه­های طولانی نسبت دارم

با تمام ظرف­های نشسته شب­های میهمانی نسبت دارم

من با آقای استیلی که وقتی بود صدای حرف زدن­هایش با باغچه­ها سکوت غم­آلود هروزه صبح­های  دانشگاه را می شست، نسبت دارم

من با خانم پزشکی -معلم کلاس نقاشی ام که سال­ها پیش وقتی من خیلی بچه­تر از الان بودم شعری خواند که صدای شعرش تمام امروز و تمام  فرداهای نیامده ام را  پر می­کند  نسبت دارم-

من با نادر ابراهیمی که با حرفش در ده سال پیش- شاید هم دیرتر- یک شبه مرا ده سال –شاید هم بیشتر- بزرگ کرد، نسبت عمیقی دارم

من با مهشید که ازمعنی نوجوانی و سرخوشی فقط او را به یاددارم، نسبت دارم

من حتی با خانم شکری که چشم دیدن من را ندارد و مدام کارهایم در مکانی که او نشسته گره می­خورد و فقط نامه­های من آن­هم درست در کنار او ناگهان و بی­دلیل گم می­شود، نسبت دارم

 

من فقط با تو-دستنوشته­ای در شناسنامه­ام که اشتباها نام دوممان به هم شبیه است- هیچ نسبتی ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/05ساعت 14:54  توسط   |