عصری گیج و لرزان
رفتم تا بگوید آنچه را میدانست از تو و میخواست که بدانم
از آرایشگاه میرفتم، موهایم را کوتاه کرده بودم و نمی دانستیم هیچکدام که هیچزمان دیگر موهای کوتاه مرا نخواهی دید...
...
من اندکی مضطرب از آنچه که قرار بود بشنوم
مثل همیشه از حرفهای بیربط شروع شد تا رسیدیم به تو
با جملاتش که مثل همیشه منطقی بود قانع میشدم
جملاتش ساده بود و سخت قانع کننده و نیز باورنکردنی
میکوبیدت و زیر سوال میبرد
خیره میشدم، متعجب به روبرویم خیره-از هدفش که نمیدانستم چه بود، تائید میکردم، تلاش میکردم تا دفاع کنم از آنچه که در نظرم تو نبودی ولی او دوباره و دوباره قانع میکرد مرا
من تاب شنیدن نداشتم، سرم بدجوری گیج میرفت
در حرفهایش چیزی نمانده بود از تو جز حیوانی که شایسته سنگسار بود، هرکه جز من آنجا بود و ترا نمیشناخت حکایت تورا پنهان میکرد و میریخت در خود و آنرا با خود آهسته میبرد تا شبی یا هنگامهای تاریک همچون سخنی مگو برای ماه بازگو کند و خود را برهاند از بار آنهمه ناباوری و پریشانی.
صورتم خیس میشد به پهنایش، داغ میشد چشمهایم از درون، برمیآشفتم، آرام میشدم، قبول میکردم، فکر میکردم، حرفی نداشتم، چارهای نبود
.
.
.
به هر حال قصدش هرچه که بود-که من هیچگاه نفهمیدم- پیروزمندانه حرفهایش تمام شد، به حق تمام تلاشش را کرده بود تا تمام کند همه چیز نمانده میان مان را و تمام شد همه چیز از آن شب و شاید هم این حرفها همه به خواست تو بود...
اسفند85
دهانم طعم خاک تمام روزهای رفته و غبار تمام روزهای نیامده را گرفته
زبری سطح پوسیده خاطرات پشت سرم و خاطرات نیامده دستانم را میخراشد
خاکها را از دهانم پاک میکنم، خون دستها جایگزین غبار میشود
سعی میکنم در گوشهای از ذهنم خاکهای خونآلود را بالا بیاورم
اما تمامش به صورتم میپاشد
و دوباره پر میشوم از خاطرات روزها و ماهها و شاید سالها..
بعضی کتابها را می خوانی که تمام شود، بعضیها را می خوانی چون باید خوانده باشی، بعضی را شروع می کنی و در رودربایستی نویسنده مجبور می شوی تمامش را بخوانی اما خواندن برخی زندهات می کند، گذر از هر صفحه و فکر رسیدن به انتهای کتاب سرعت خواندنات را کم کرده و با مکث بیشتری سعی می کنی تمام کلمات را مزهمزه کنی.
"نفرین شدگان" سیامک گلشیری را میخوانم، عجیب لذت بخش است خواندنش، آنقدر که هرشب بیشتر از پنج، شش صفحه نمیخوانم تا دیرتر تمام شود.
یک تا یک میلیارد، هفتاد سال طول می کشد می گفت از
هفتاد سال عمر برای من کافیست
تا تمامش را به شمارش خوبی های تو بنشینم
سید رضا سیدحسینی
زمان زیادی بود که به داشتن وبلاگی فکر کرده بودم که بتونم آدرسش رو راحت در اختیار همه اطرافیانم قرار بدم، ولی از طرفی هم نمی خواستم فقط روزمرگیهام باشه یا اینکه مثل دفترچه خاطرات بشه چون اگه اینطوری می شد یا من باید یه جاهایی خودم رو سانسور می کردم یا اینکه نباید به هرکسی آدرسش رو میدادم، خب آره تا حدی آدم توداری هستم!
یه مدت هم تو فکر وبلاگ تخصصی بودم ولی اونهم راضیم نمی کرد، تا اینکه یکی دو روز پیش به این نتیجه رسیدم که به این حواشی توجهی نکنم و فعلا شروع کنم به نوشتن: روزمرگی، خاطرات، شعر یا هرچیز دیگه ای که اسمش رو بشه گذاشت، شاید هم یه جاهایی و یه زمانی تخصصی شد و شاید هم مجرایی برای ارتباطات دستاورد(مجله تخصصی طراحی صنعتی) شد
فعلا وبلاگ yahoo360 رو کم کم به اینجا منتقل میکنم تا ببینم چی میشه
و هر آن کس که نخواهد در میان بشر از تشنگی هلاک شود
باید بیاموزد که از هر جام بنوشد
و هر آن کس که بخواهد در میان بشر پاک بماند
باید بداند که چگونه خویشتن را با آب ناپاک نیز بشوید
نیچه