تبليغاتX
نیمه تاریک روشنایی

امروز صبح؛ تمام سختی­های دیروزِ سیاه را میاِن آن­همه صندلیِ فلزی، چهره تورا میان آدم­هایت، صورت­هاتان را میان فلاش­های دوربین، حجم انبوِه آن کاغذها و چهره آدم­هایی که حالا غریبه تر از هر غریبه­ای به من لبخند می­زدند را، سرگیجه و لرزش دستهایم را، غم و اندوه این همه سال را و دیروز را که خوشحالی­ات را     بی ­من جشن گرفتی؛ روی لبانم تبخال می­زنم....

 

 

همان روز سياه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 20:9  توسط   | 

باید انقدر از این روزهایی که شبیه آدمیزاد هستم بنویسم تا در رورزهایی که احوالم به تنها چیزی که شباهت ندارد احوال آدمیزاد است، یادم باشد "من" روزهای خوب هم داشته ام.

روزهایی که شبیه آدم نیستم یعنی همان روزهایی که صبح با دردی در ته وجودت از خواب بیدار می شوی و از سختیِ روزی که در پیش داری چندبار محکم بالش را روی صورتت فشار می دهی تا اثر برجستگی های صورتت در بالش فرو رود و آنقدر در ملحفه­ها بچرخی و بغلتی که ملافه ها هم کلافه شوند. روزهایی که آرزویت شب شدن باشد که دستِ کم در خواب چندساعتی را مجبور نباشی فکر کنی و فکرت تعطیل ­شود.

روزهایی که همه را کلافه کنی با قیافه­ات که شبیه سیب­زمینی پلاسیده شده و خیلی سخت است که کسی حوصله یک سیب زمینی چروک را نداشته باشد حتی برای یک لحظه، آخر توقعی هم نیست قیافه خودشان را نمی­بینندکه در وقتی سردرگم­اند و کلافه شبیه گوجه فرنگی لهیده می­شوند و فکر می­کنند خیلی هم خوش تیپ هستند و همه باید با لبخندهای گشاد مدام بگویند: عجب توت فرنگی هیجان انگیزی!

شب­هایی که باید سرت را بکنی زیر بالش و مدام قورت دهی بغضت را و گلودرد بیچاره­ات کند تا صبح بابتِ آنهمه بغضِ فروخورده و صبح با یک جفت چشم اندازه دوتا نخودو پفی دورتادورش، جذاب­تر از همیشه، بیدار شوی.

روزهایی که حضورِ هیچ چیز خوبت نمی­کند نه کتاب، نه موزیک نه گپی و گفتی و نه حتی نوشتن، اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصله­ای برای غذا درست کردن هم نداری!

روزهایی که چیزی مثل سوزن هرلحظه فرو می­رود در مغزت و چیزی یا کسی یا جایی را یادآوری می­کند و بارِ اندوه را ده­چندان.

اما این روزها به طرز عجیبی راحت از رختخواب بلند می­شوم، انگیزه هم به اندازه کافی برای انجام کارها هست؛ مطالعه، نوشتن، گوش دادن، گردش، غذا پختن هم لذت بخش است، حتی انجام کارهای پایان نامه!

 

 

شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 10:25  توسط   | 

ازدحام یک روز شلوغ را در درونم مزمزه می­کنم.

و در انتهای این روز شلوغ به قصر پادشاه کتاب­ها می­روم، قصر پادشاه کتاب­ها پر از کتاب است و من همانطور که میان معماری قصر، خودم را گم می­کنم  و انگشتانم را روی کتاب­ها به جستجوی مثلا عنوانی خاص حرکت می­دهم، پنهانی از زیر چشمانم دنبال یک جفت چشم می­گردم؛ چشمان پادشاه کتاب­ها. چشمانش را حس می­کنم و می­بینم که تا متوجه حضورم می­شود، برای رسیدگی به اموالش به سراغ کتاب­های نزدیک من می­آید و آن موقع است که چشم­های مضطربِ من به جفت چشم­های آرامِ او می­خورد و سلامِ خندانی که آهنگِ این برخورد است تمامِ معماریِ این قصرِ کوچک را پر می­کند.

از قصرِ کتاب بیرون می­زنم و با نوای پرشور حادثه، سرمست، بقیه کرایه تاکسی را نمی­گیرم و ادامه راه را ایستگاه اتوبوس سوت زنان با کتابم قدم می­زنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:4  توسط   | 

با شعف در لابه­لای شکاف­ها و شیارهای مغزم به دنبال لحظه­ای جامانده در زمان­های دور       می­گردم؛  عطر میوه کاج در آن سال­ها شاید، سیاه­خاطراتی از آب و استخر و خواب­های آشفته­ای از آب که هنوز شب­هایم را با کابوس­اش زخم می­زند، دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سال­ها و همان وقت­ها گم شد، حضور دستانی در دست­های کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند، طعم گسِِ قهوه در فنجان­های کوچک و فال­هایی که ته فنجان خشک می­شوند وهیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست، صدای انگشت­هایی که جایشان فرورفته در تنم و گاه­گاهی اثرشان ورم می­کند و بوی انگشت­ها می­پیچد توی بینی­ام و بیرون نمی­رود حتی با عطر یک لیوان چای ریشه نعنا.... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهاییِ لذت بخشی که شبیه هیچ زمانِ دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و فردایی که تمام وزنش حجم علامت­سوال­های بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنه­ای بر دوشم سنگینی می­کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 20:17  توسط   | 

 

دلت رازده ام

وهرچه چايت را به هم ميزنم شيرين نميشود

شيرين نميشوم!

من که خوب ميدانم

تو هيچ وقت فرهاد نبوده اي!

فرزانه ابراهيمي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 16:14  توسط   | 

روزها می­شود که نشسته­ام و  فقط به گذر حوادث نگاه می­کنم­

شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شده­ام.

نظر خاصی در مورد آدم­ها ندارم، فقط نگاهشان می­کنم، ارزش­ها و معنی­ها دیگر حضوری ندارند،

سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شال­گردنِ دست بافت، برقِ النگوهای آویزان بر مچ­های نحیفم، سنگ انگشترانی که انگشتانم را جذاب­تر نشان می­دهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه  می­کند...این­ها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.

شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسان­ها را در كنارم از ياد مي­برد، بی­تفاوت نگاه می­کنم به مردمکانِی که سخت دوستش می­دارم و با ترحم نگاهم را می­دوزم به اشتیاقِ دستانِ یخ­زده­اي که روزگاری گُر می­گرفتند...

  و هیچ چیز سخت­تر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سخت­تر، آن است که خواستن را نتوانی.

هنوز شامه­ام کار می­کند، بوی باران شهوت را در تنم صدا می­زند.

اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفه­ای که در لهجه­مان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.

 

با هیبتی شیشه­ای بر تلِ نامطمئنی ایستاده­ام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستاده­ام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمی­گذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 19:38  توسط   | 

همیشه می­گفتم اگر که چیزی را بخواهی غیرممکن است بدست نیاری­ش و این تنها غیرممکن است که غیر ممکن است اما حالا پس از رفتن راهی که حتی اینگونه به عاقبتش فکر نمی­کردم به­راحتی می­پذیرم که در این مورد خاص (و شاید مواردی مشابه که من تجربه نکردمشان) خیلی چیزها را نمی­توان از آنِ خود کرد، نمی توانی بدست آوریش و تنها می­شود چال­شان کرد گوشه یک قلبی که حتما حالا دیگر فقط بوی زخم می­دهد، یک ورم دردناک که هرروز کبودی­اش بیشتر می­شود، چون حالا جز تو دیگری ی هم هست که با خواستن یا نخواستن او جواب معادله، دیگر خواهد شد، و زمانی که او در معادله دست ببرد حتی به اندازه کم و زیاد کردن یک واحد، دیگر نمی­شود محبت را تکدی کرد از چشمانی که دیگر هیچ چیز در آن­ها نیست.

 حتی اگر تورا گناهکار خواندند برای رفع سوتفاهم­ و مبرا کردن خودت از تفکر اشتباهشان بازهم نخواهی توانست حتی یک بارِ دیگر در آن چشمان بی­روح زل بزنی، اندوهگین نباشی و حرف­هایی را بشنوی که بوی خلاص شدن می­دهد، نه بوی تلاش برای ماندن، نه بوی محبت،  بوی دیگری را می­دهد ....

 

نوروز87

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 11:47  توسط   | 

سالِ امسال که تحویل می­شود، صورتی از من است کنار سفره که روی دست­های قفل شده آرام نشسته و ناباورانه به آیینهء بی­سینی نگاه می­کند که تنها سهم سفرهء امسال از هفت سینِ اش است.

سیاه می­شود همه سفیدی­های نه خیلی دور و نه خیلی سختی که به آسانی و همین نزدیکی­ها برای تو و خودم ساخته بودم.

آیینه­ای دیگر را پشت سرم می­گذارم تا کبودی خاطراتِ لگدمال شده را و حسِ نداشته­ات را و زخم­های بازشده این دلِ ساده را در ابدیتی بی­نهایت ضرب کنم......

 

20اسفند86

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 13:49  توسط   | 

مثل اینکه بالاخره باید یه چیزی گفت، اگرچه شروع خیلی دلچسبی نداره امسال و ناشکری نمی کنم اما اون چیزی نشد که باید می­شد(شاید هم باید همین می­شد)، دیگه تا چی پیش بیاد و هرچی خیر و صلاح جوونا باشه!!!!

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 23:30  توسط   | 

سکوت می­شوم

               در فاصله این عقربه­ها، که کم می­شود و زیاد می­شود و کم می­شود و دوباره....

و در این تکرار تجربه، بارها تو نمی­آیی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 11:50  توسط   |